<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>                 ARTA HERMES</title>
<link>http://artahermes.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 19 May 2008 00:46:21 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://artahermes.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;از امروز می توانید من را در آدرس زیر بیابید:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://divar.wordpress.com/&quot;&gt;http://divar.wordpress.com/&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://divar.wordpress.com/&quot; target=_blank&gt;دیوار&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 May 2008 00:46:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=artahermes&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>artahermes</dc:creator>
<guid>http://artahermes.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بدرود</title>
<link>http://artahermes.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امشب آخرین باری است که در این وبلاگ می نویسم. خسته ام و عصبانی... دیگر نمی توانم ادامه اش بدهم. شاید با وبلاگی دیگر باز گردم اما نه با این اسم. البته خواننده ی چندانی هم نداشتم که دسته های عزاداری در خیابان را بیاندازند و نوحه سرایی کنند! جامعه ی بشری هم با فقدان این وبلاگ چیزی را از دست نخواهد داد... پس بدرود!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 10 Mar 2008 01:51:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=artahermes&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>artahermes</dc:creator>
<guid>http://artahermes.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پرسپولیس</title>
<link>http://artahermes.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;بی صبرانه در برابر تله ویزیون نشسته ام تا ببینم پرسپولیس جایزه اسکار را می برد یا نه. فیلمی که برای من و نسل من یاد آور تمام دردهایی است که به ناروا تحمل کردیم و جایی برای فریاد کشیدن نداشتیم. روزهایی که با ترس بر دیوارها شعار &quot; مرگ بر ارتجاع &quot; می نوشتیم و اگر شانس می آوردیم فقط کتک می خوردیم... آن هم از پدر و مادرمان ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پرسپولیس و مرجان ساتراپی نبردند... همان گونه که ما نبردیم. این موش ها... این موش ها...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 25 Feb 2008 01:55:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=artahermes&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>artahermes</dc:creator>
<guid>http://artahermes.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چای</title>
<link>http://artahermes.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;کنار فنجان چای نشسته ام و منتظرم که خنک شود... پس از سال ها می خواهم یک چای واقعی بنوشم. از بس با چای کیسه ای سر کرده ام مزه ی چای را از یاد برده ام! الان هم نمی دانم چه شد که هوس کردم چای دم کنم... شاید از شدت سر درد بود که این فکر بکر به مغزم راه یافت! نمی دانم میگرن است یا هر چیز دیگری، ولی وقتی شروع می شود دوست دارم سرم را به دیوار بکوبم تا کمی آرام شود. هیچ دارویی هم ندارد... ایران که بودم MRI هم کردم ولی کسی نفهمید چه مرگم است! دروغ چرا آخرین نفری که پیش او رفتم یک &lt;FONT color=#666633&gt;گاو&lt;/FONT&gt; بود که بدون هیچ معاینه یا آزمایش، و فقط از طریق الکتروکاردیوگرافی متوجه شد من سرطان معده دارم! به ندرت می شود با صدای بلند بخندم یا اصلا بخندم اما آن روز ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوباره منتظرم که چایم خنک شود... آن یکی را نتوانستم بخورم... بو می داد. منظورم اسانس مصنوعی است... نمی دانم شاید هم به چای کیسه ای عادت کرده ام. دیروز روز بدی بود. از کارم خسته شده ام و می خواهم یک کار جدید پیدا کنم ولی نمی توانم ریسک کنم. شاید اگر مجرد بودم قدرت مانور بیشتری داشتم اما مسوولیت آسایش یک نفر دیگر را بر عهده داشتن، جرات هر مخاطره ای را در انسان می کشد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نه... این چای هم قابل خوردن نبود... این هندی ها... هندی ها... چقدر هم از این چای تعریف کرد! باید همان Lipton همیشگی را می خریدم. از زمانی که شروع به نوشتن کرده ام سر دردم بهتر شده است و این اصلا خوب نیست چون نمی توانم ناله کنم... بهتر است دیگر ننویسم!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 10 Feb 2008 04:59:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=artahermes&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>artahermes</dc:creator>
<guid>http://artahermes.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سوفی خوانی در راکویل!</title>
<link>http://artahermes.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;چند روز پیش چند کتاب خریدم که به قدری ذوق کرده ام نمی دانم کدام را باید در دست بگیرم! هرچند فرقی هم نمی کند زیرا به شدت سرما خورده ام و از بس دارو مصرف کرده ام نمی توانم چشمانم را باز نگه دارم... و از طرف دیگر دوست ندارم ویروسم را به این کتاب های دوست داشتنی منتقل کنم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پیش از ورود به کتاب فروشی تصمیم داشتم که فقط کتاب &lt;FONT color=#ff3300&gt;&lt;A href=&quot;http://beta.bordersstores.com/online/store/TitleDetail?sku=081297106X&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;لولبتا خوانی در تهران&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; &lt;/FONT&gt;را بخرم اما به دلیل کمک های انسان دوستانه و مالی همسرم، دو کتاب دیگر هم خریدم : &lt;A href=&quot;http://beta.bordersstores.com/online/store/TitleDetail?sku=1586483781&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;جهاد رژ لب&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; و &lt;A href=&quot;http://beta.bordersstores.com/online/store/TitleDetail?sku=0425152251&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;دنیای سوفی&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;. راستش کتاب دنیای سوفی را هنوز در ایران دارم ولی چنان دیوانه ی این کتاب هستم که نتوانستم در برابر وسوسه ی خرید آن مقاومت نمایم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 Jan 2008 03:46:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=artahermes&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>artahermes</dc:creator>
<guid>http://artahermes.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نیویورک خصوصی من!</title>
<link>http://artahermes.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;امروز در نیویورک هستم و می خواهم وودی آلن را ببینم! دیروز ساعت پنج بعد از ظهر این تصمیم را گرفتم و ساعت پنج و پانزده دقیقه به نیویورک رسیدم! هوا خیلی سرد است و احتمال دارد مریض شوم و دو شنبه سر کار نروم! گوشی تلفنم هم باتری اش تمام شده است و چارجر را هم در مریلند جا گذاشته ام! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دروغ چرا؟! من همین جا در خانه ی خودم هستم و تکان هم نخورده ام! دیروز روز بدی بود و نخست مجبور شدم برادر مالک جدید شرکت را سر جایش بنشانم- که هنوز هم اعصابم به خاطر مزخرفات او خراب است. دوم این که سوسن، مالک جدید شرکت که البته همسر رییس قبلی است که چندی پیش فوت کرد، به اندازه ای عصبانی ام کرد که به منشی شرکت گفتم من می خواهم برای آخر هفته به نیویورک بروم. نورا ابتدا با تعجب به من نگریست اما وقتی فهمید منظورم چیست گفت:&quot; مواظب خودت باش!&quot; راستش را بخواهید از زمانی که رییس پیشین دچار سرطان ریه شد و نتوانست سر کار بیاید بیشتر دردسر های شرکت مال من شد و از موقعی که نورا از دست سوسن عصبانی شد و برای چند ماه سرکار نیامد وضع از آنچه که بود هم بدتر شد: مشتری ها را از دست دادیم ... حساب و کتاب ها به هم ریخت و ... در تمام این یک سال تا اتفاقی می افتاد من بودم که باید پیش از همه خودم را به شرکت می رساندم و کارها را انجام می دادم. دروغ چرا ... پول هم بد در نمی آوردم ... یعنی خوب بود چون همیشه اضافه کار داشتم... و از آن بهتر این که قرار شده بود برای قسمتی از حقوقم مالیات ندهم که البته این مساله زیاد دوام نیاورد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مدتی بود که می شنیدم سوسن از میزان دستمزد من عصبانی است ولی به روی خودم نمی آوردم زیرا نه او چاره ای داشت نه من! حتا خودم هم خسته شده بودم و آرزو می کردم که فشار از روی دوشم برداشته شود اما او اصرار داشت که برای هرکاری من را بفرستد و می گفت فقط به تو اطمینان دارم... البته هنور هم همین گونه است اما وقتی دیروز شنیدم که به نورا می گفت اضافه کاری های من به شرکت فشار می آورد تصمیم گرفتم به نیویورک بیایم تا کارهای روز شنبه را بقیه انجام بدهند...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; دروغ چرا ... آنها را خودم تربیت کرده ام اما... همه ی اسرار را به آنها نگفته ام ... امیدوارم امروز خرابکاری نکرده باشند. راستش را بخواهید دوست دارم از این شرکت بروم اما دلم نمی آید زیرا برای آن خیلی زحمت کشیده ام و پس از نورا قدیمی ترین آدم شرکت هستم. در این سه-چهار سالی که اینجا هستم بیش از سی نفر آمده اند و رفته اند... اما گویا من و نورا خیلی پوست کلفت هستیم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوست دارم کمی هم درباره ی نورا بنویسم: نورا زنی لبنانی است که حدود پنجاه سال دارد و به چند زبان صحبت می کند. در آغاز ما دشمنان خونی یکدیگر بودیم زیرا او می دانست که من از عرب ها بدم می آید. البته او مسیحی است و همین مساله موجب شد که من عرب بودن او را ببخشم! درست یادم نیست که چه شد ما با هم صلح کردیم ولی از آن موقع او دوست خوبی برای من شده است و گاهی با هم درد و دل می کنیم. موچود جالبی است و گاهی که با کفر گویی هایم دیوانه اش می کنم چهره اش بسیار دیدنی می شود... البته چندی است به این باور رسیده که من بی خدا نیستم و به universe به عنوان خدا اعتقاد دارم! او کمی خرافاتی است و این بزرگ ترین لذت برای من است که برای او عود بخرم تا هنگامی که مشتری نداریم او بسوزاند و مدام بگوید هر وفت این عود ها را می سوزانم یک مشتری زنگ می زند! البته شمع هم که جای خود دارد و هر روز باید شمع روشن کند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دروغ چرا... او سوژه ای خوب برای یک داستان است... اگر چند سال پیش بود او الان در یکی از داستان های من جای داشت ... راستی کسی یک نویسنده می شناسد که داستان نورا را بنویسد؟!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Jan 2008 05:38:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=artahermes&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>artahermes</dc:creator>
<guid>http://artahermes.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برف</title>
<link>http://artahermes.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>برف... برف... برف! بالاخره ابنجا هم برف بارید. از بس اخبار برف در ایران را خوانده بودم داشتم عقده ای می شدم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Jan 2008 02:45:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=artahermes&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>artahermes</dc:creator>
<guid>http://artahermes.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک پراکنده گویی دیگر!</title>
<link>http://artahermes.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;دوباره سیگار گران شده است... در حقیقت از آغاز سال نو. البته فکر می کنم فقط در مریلند گران شده است چون مالیات ها بالا رفته است و بیشترین تاثیر را بر قیمت سیگار گذاشته است. تا پیش از سال نو- که اکنون درست به خاطر نمی آورم ۲۰۰۷ است یا ۲۰۰۸- قیمت یک پاکت سیگار حدود چهار دلار و پنجاه سنت بود اما حالا پنج دلار و پنجاه سنت است. گاهی که به ویرجینیا می روم از آنجا یک کارتن (به قول ایرانی ها یک باکس) سیگار می خرم که حدود بیست دلار برایم ارزان تر تمام می شود یعنی پاکتی سه دلار! مالیات روی بقیه کالاها هم تاثیر گذاشته است اما من فقط آن را در مورد سیگار حس می کنم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;راستی دیروز شرکت مارلبرو هدیه جشن تولدم را که یک کوپن تخفیف پنج دلاری بود برایم فرستاد. همسرم می گوید باید خیلی پر رو باشند که برای تولد یک نفر چیزی که منجر به مرگ می شود را هدیه کنند ولی به نظر من کارشان حرف نداشت! جالب اینجا است که تا در ایران بودم سیگار مورد علاقه ام (پس از بهمن ) وینستن بود اما اینجا از سر ناچاری مارلبورو می کشم چون طعم وینستن های اینجا با ایران خیلی فرق دارد... و بسته بندی شان نیز. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فردا هم باید کار کنم ولی چاره ای نیست... تقصیر خودم بود و الان همه دارند به من ناسزا می گویند که چرا یک شنبه شان را خراب کرده ام. البته زیاد هم مقصر نیستم زیرا موقعی که داشتم با مشتری صحبت می کردم رییس شرکت هر سی ثانیه یک بار به من زنگ می زد. آخرین بار در پاسخ او گفتم : &quot;سه روز دیگه...&quot; و وقتی مشتری نیز از من پرسید که کی کار او را انجام می دهم ناخودآگاه گفتم:&quot; سه روز دیگه...&quot; که البته منظورم دوشنبه بود ولی... اگر ایران بود می توانستیم خیلی ساده روز را تغییر بدهیم و یا اصلا نرویم و روز دوشنبه هم کلی منت سرش بگذاریم و برویم اما اینجا اگر بد قولی کنی نه تنها مشتری را، که مشتری های دیگر را هم از دست خواهی داد. الان نزدیک دو ماه است که کوشش می کنیم گزارش بدی را که یک مشتری درباره ی ما نوشته است- و به خاطر آن مشتری های بسیاری را از دست داده ایم- از وب سایتی که شرکت ما را تبلیغ می کند پاک کنیم اما هنوز نتوانسته ایم او را - که یک یونانی عصبانی است- راضی کنیم! در کنار این گزارش بد چندین گزارش خوب نیز وجود دارد ولی مردم همیشه چیزهای بد را می بینند. در کل اوضاع شرکت هم زیاد خوب نیست و از زمانی که صاحب شرکت،که سرطان داشت، مرده است همه چیز بدتر هم شده است. اکنون همسر او شرکت را اداره می کند که کار کردن با او بسیار سخت است زیرا فکر می کند از A تا Z شرکت را می داند در صورتی که... دروغ چرا... خود او نخستین کسی بود که با ایرانی بازی هایش بسیاری از مشتری ها را فراری داد. هر قدر هم من و منشی شرکت به شکل غیر مستقیم از او می خواهیم که بگذارد ما کارمان را انجام دهیم منظورمان را متوجه نمی شود!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گرسنه هستم ولی از خستگی نای تکان خوردن ندارم. از سه روز پیش تا کنون تنها غذایی که خورده ام یک پیتزای قارچ بوده که دیشب آن را بلعیدم! دروغ چرا قارچ چندانی هم نداشت زیرا همسرم پیش از آن که چلو کبابش را بخورد در حالی که داشت فیلم تماشا می کرد ناخنک زنان دخل تمام قارچ های پیتزا را آورد! حالا کمی سیر هستم... هیچ چیز نان و پنیر گردو نمی شود آن هم زمانی که حوصله ی آشپزی نداری!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Jan 2008 02:44:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=artahermes&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>artahermes</dc:creator>
<guid>http://artahermes.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همه چیز خاطره است!</title>
<link>http://artahermes.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;چندی است که دلم خیلی برای ایران تنگ می شود. البته وقتی می گویم ایران، منطورم بیشتر تهران و کرج است. شهرهای دیگر را دیده ام اما نسبت به هیچ یک احساس مالکیت زیادی ندارم اما این دو شهر- و به ویژه کرج- شهرهایی هستند که تمام خاطرات مهم من را می سازند. دلم برای جهانشهر کرج تنگ شده است. گاهی به کمک &lt;A href=&quot;http://earth.google.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;google earth&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; یواشکی نگاهی به آن می اندازم! از خانه ای که در آن رشد کردم چیزی باقی نمانده است و یک ساختمان چند طبقه جای آن را گرفته است؛ اما هنوز می توانم با دست کشیدن بر صفحه ی مانیتور آن را حس کنم. پارک خودم هنوز پا بر جا است. هنوز می توانم نیمکتی را که بیش از پانزده سال روی آن شطرنج بازی کردم ببینم. اما آن آدم ها دیگر نیستند... دیگر کسی در آنجا شطرنج بازی نمی کند. و از آن بدتر: خودم هم شطرنج را فراموش کرده ام!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گاهی سراغ دانشکده ی علوم سیاسی می روم و به دوستانی که دیگر حتا نام شان را به یاد نمی آورم می اندیشم. چه روزهایی بود روزهای دانشجویی! یک کلاس را اشغال می کردیم و با لیوانی چای در دست و سیگاری بر لب، با هم بحث می کردیم و جهان را به چالش می کشیدیم! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتی با گوگل شهرم را مرور می کنم جاهایی هستند که به سرعت از آنها عبور می کنم: جایی که برای نخستین بار دل بستم... جایی که برای نخستین بار بوسه دادم- یا گرفتم! جایی که برای نخستین بار نفرت را آموختم... و جایی که برای نخستین بار نتوانستم به کسی که دوستم داشت &quot;نه&quot; بگویم! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هنگامی که با گوگل ایران را- و خودم را- مرور می کنم می پندارم که مرده ام: همه چیز محو است... نمی توانم چیزی را لمس کنم. همه چیز دور است...همه چیز همچون رویا است... همه چیز خاطره است!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Jan 2008 03:23:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=artahermes&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>artahermes</dc:creator>
<guid>http://artahermes.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نوشی و جوجه هایش</title>
<link>http://artahermes.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;بیش از یک هفته است که دارم دنبال یک دوست گم شده می گردم : &lt;FONT color=#ff3300&gt;&lt;STRONG&gt;نوشی&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; . شاید &lt;A href=&quot;http://www.nooshi.ir/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;نوشی و جوجه هایش&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; را به یاد داشته باشید. نگرانش هستم ... روزی چند ساعت نام او را در اینترنت جستجو می کنم اما هیچ نشانی از او نمی یابم. حتا نمی دانم در ایران است یا نه. آیا کسی از او خبری دارد؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 31 Dec 2007 07:54:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=artahermes&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>artahermes</dc:creator>
<guid>http://artahermes.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
