تبليغاتX
ARTA HERMES

کنار فنجان چای نشسته ام و منتظرم که خنک شود... پس از سال ها می خواهم یک چای واقعی بنوشم. از بس با چای کیسه ای سر کرده ام مزه ی چای را از یاد برده ام! الان هم نمی دانم چه شد که هوس کردم چای دم کنم... شاید از شدت سر درد بود که این فکر بکر به مغزم راه یافت! نمی دانم میگرن است یا هر چیز دیگری، ولی وقتی شروع می شود دوست دارم سرم را به دیوار بکوبم تا کمی آرام شود. هیچ دارویی هم ندارد... ایران که بودم MRI هم کردم ولی کسی نفهمید چه مرگم است! دروغ چرا آخرین نفری که پیش او رفتم یک گاو بود که بدون هیچ معاینه یا آزمایش، و فقط از طریق الکتروکاردیوگرافی متوجه شد من سرطان معده دارم! به ندرت می شود با صدای بلند بخندم یا اصلا بخندم اما آن روز ...

دوباره منتظرم که چایم خنک شود... آن یکی را نتوانستم بخورم... بو می داد. منظورم اسانس مصنوعی است... نمی دانم شاید هم به چای کیسه ای عادت کرده ام. دیروز روز بدی بود. از کارم خسته شده ام و می خواهم یک کار جدید پیدا کنم ولی نمی توانم ریسک کنم. شاید اگر مجرد بودم قدرت مانور بیشتری داشتم اما مسوولیت آسایش یک نفر دیگر را بر عهده داشتن، جرات هر مخاطره ای را در انسان می کشد.

نه... این چای هم قابل خوردن نبود... این هندی ها... هندی ها... چقدر هم از این چای تعریف کرد! باید همان Lipton همیشگی را می خریدم. از زمانی که شروع به نوشتن کرده ام سر دردم بهتر شده است و این اصلا خوب نیست چون نمی توانم ناله کنم... بهتر است دیگر ننویسم!

+ نوشته شده در Sat 9 Feb 2008ساعت 11:59 PM توسط Arta Hermes |

چند روز پیش چند کتاب خریدم که به قدری ذوق کرده ام نمی دانم کدام را باید در دست بگیرم! هرچند فرقی هم نمی کند زیرا به شدت سرما خورده ام و از بس دارو مصرف کرده ام نمی توانم چشمانم را باز نگه دارم... و از طرف دیگر دوست ندارم ویروسم را به این کتاب های دوست داشتنی منتقل کنم!

پیش از ورود به کتاب فروشی تصمیم داشتم که فقط کتاب لولبتا خوانی در تهران را بخرم اما به دلیل کمک های انسان دوستانه و مالی همسرم، دو کتاب دیگر هم خریدم : جهاد رژ لب و دنیای سوفی. راستش کتاب دنیای سوفی را هنوز در ایران دارم ولی چنان دیوانه ی این کتاب هستم که نتوانستم در برابر وسوسه ی خرید آن مقاومت نمایم.

 

+ نوشته شده در Thu 24 Jan 2008ساعت 10:46 PM توسط Arta Hermes |