تبليغاتX
ARTA HERMES

امروز در نیویورک هستم و می خواهم وودی آلن را ببینم! دیروز ساعت پنج بعد از ظهر این تصمیم را گرفتم و ساعت پنج و پانزده دقیقه به نیویورک رسیدم! هوا خیلی سرد است و احتمال دارد مریض شوم و دو شنبه سر کار نروم! گوشی تلفنم هم باتری اش تمام شده است و چارجر را هم در مریلند جا گذاشته ام!

دروغ چرا؟! من همین جا در خانه ی خودم هستم و تکان هم نخورده ام! دیروز روز بدی بود و نخست مجبور شدم برادر مالک جدید شرکت را سر جایش بنشانم- که هنوز هم اعصابم به خاطر مزخرفات او خراب است. دوم این که سوسن، مالک جدید شرکت که البته همسر رییس قبلی است که چندی پیش فوت کرد، به اندازه ای عصبانی ام کرد که به منشی شرکت گفتم من می خواهم برای آخر هفته به نیویورک بروم. نورا ابتدا با تعجب به من نگریست اما وقتی فهمید منظورم چیست گفت:" مواظب خودت باش!" راستش را بخواهید از زمانی که رییس پیشین دچار سرطان ریه شد و نتوانست سر کار بیاید بیشتر دردسر های شرکت مال من شد و از موقعی که نورا از دست سوسن عصبانی شد و برای چند ماه سرکار نیامد وضع از آنچه که بود هم بدتر شد: مشتری ها را از دست دادیم ... حساب و کتاب ها به هم ریخت و ... در تمام این یک سال تا اتفاقی می افتاد من بودم که باید پیش از همه خودم را به شرکت می رساندم و کارها را انجام می دادم. دروغ چرا ... پول هم بد در نمی آوردم ... یعنی خوب بود چون همیشه اضافه کار داشتم... و از آن بهتر این که قرار شده بود برای قسمتی از حقوقم مالیات ندهم که البته این مساله زیاد دوام نیاورد.

مدتی بود که می شنیدم سوسن از میزان دستمزد من عصبانی است ولی به روی خودم نمی آوردم زیرا نه او چاره ای داشت نه من! حتا خودم هم خسته شده بودم و آرزو می کردم که فشار از روی دوشم برداشته شود اما او اصرار داشت که برای هرکاری من را بفرستد و می گفت فقط به تو اطمینان دارم... البته هنور هم همین گونه است اما وقتی دیروز شنیدم که به نورا می گفت اضافه کاری های من به شرکت فشار می آورد تصمیم گرفتم به نیویورک بیایم تا کارهای روز شنبه را بقیه انجام بدهند...

 دروغ چرا ... آنها را خودم تربیت کرده ام اما... همه ی اسرار را به آنها نگفته ام ... امیدوارم امروز خرابکاری نکرده باشند. راستش را بخواهید دوست دارم از این شرکت بروم اما دلم نمی آید زیرا برای آن خیلی زحمت کشیده ام و پس از نورا قدیمی ترین آدم شرکت هستم. در این سه-چهار سالی که اینجا هستم بیش از سی نفر آمده اند و رفته اند... اما گویا من و نورا خیلی پوست کلفت هستیم!

دوست دارم کمی هم درباره ی نورا بنویسم: نورا زنی لبنانی است که حدود پنجاه سال دارد و به چند زبان صحبت می کند. در آغاز ما دشمنان خونی یکدیگر بودیم زیرا او می دانست که من از عرب ها بدم می آید. البته او مسیحی است و همین مساله موجب شد که من عرب بودن او را ببخشم! درست یادم نیست که چه شد ما با هم صلح کردیم ولی از آن موقع او دوست خوبی برای من شده است و گاهی با هم درد و دل می کنیم. موچود جالبی است و گاهی که با کفر گویی هایم دیوانه اش می کنم چهره اش بسیار دیدنی می شود... البته چندی است به این باور رسیده که من بی خدا نیستم و به universe به عنوان خدا اعتقاد دارم! او کمی خرافاتی است و این بزرگ ترین لذت برای من است که برای او عود بخرم تا هنگامی که مشتری نداریم او بسوزاند و مدام بگوید هر وفت این عود ها را می سوزانم یک مشتری زنگ می زند! البته شمع هم که جای خود دارد و هر روز باید شمع روشن کند.

دروغ چرا... او سوژه ای خوب برای یک داستان است... اگر چند سال پیش بود او الان در یکی از داستان های من جای داشت ... راستی کسی یک نویسنده می شناسد که داستان نورا را بنویسد؟!

+ نوشته شده در Sun 20 Jan 2008ساعت 0:38 AM توسط Arta Hermes |

برف... برف... برف! بالاخره ابنجا هم برف بارید. از بس اخبار برف در ایران را خوانده بودم داشتم عقده ای می شدم!

 

+ نوشته شده در Thu 17 Jan 2008ساعت 9:44 PM توسط Arta Hermes |

دوباره سیگار گران شده است... در حقیقت از آغاز سال نو. البته فکر می کنم فقط در مریلند گران شده است چون مالیات ها بالا رفته است و بیشترین تاثیر را بر قیمت سیگار گذاشته است. تا پیش از سال نو- که اکنون درست به خاطر نمی آورم ۲۰۰۷ است یا ۲۰۰۸- قیمت یک پاکت سیگار حدود چهار دلار و پنجاه سنت بود اما حالا پنج دلار و پنجاه سنت است. گاهی که به ویرجینیا می روم از آنجا یک کارتن (به قول ایرانی ها یک باکس) سیگار می خرم که حدود بیست دلار برایم ارزان تر تمام می شود یعنی پاکتی سه دلار! مالیات روی بقیه کالاها هم تاثیر گذاشته است اما من فقط آن را در مورد سیگار حس می کنم!

راستی دیروز شرکت مارلبرو هدیه جشن تولدم را که یک کوپن تخفیف پنج دلاری بود برایم فرستاد. همسرم می گوید باید خیلی پر رو باشند که برای تولد یک نفر چیزی که منجر به مرگ می شود را هدیه کنند ولی به نظر من کارشان حرف نداشت! جالب اینجا است که تا در ایران بودم سیگار مورد علاقه ام (پس از بهمن ) وینستن بود اما اینجا از سر ناچاری مارلبورو می کشم چون طعم وینستن های اینجا با ایران خیلی فرق دارد... و بسته بندی شان نیز.

فردا هم باید کار کنم ولی چاره ای نیست... تقصیر خودم بود و الان همه دارند به من ناسزا می گویند که چرا یک شنبه شان را خراب کرده ام. البته زیاد هم مقصر نیستم زیرا موقعی که داشتم با مشتری صحبت می کردم رییس شرکت هر سی ثانیه یک بار به من زنگ می زد. آخرین بار در پاسخ او گفتم : "سه روز دیگه..." و وقتی مشتری نیز از من پرسید که کی کار او را انجام می دهم ناخودآگاه گفتم:" سه روز دیگه..." که البته منظورم دوشنبه بود ولی... اگر ایران بود می توانستیم خیلی ساده روز را تغییر بدهیم و یا اصلا نرویم و روز دوشنبه هم کلی منت سرش بگذاریم و برویم اما اینجا اگر بد قولی کنی نه تنها مشتری را، که مشتری های دیگر را هم از دست خواهی داد. الان نزدیک دو ماه است که کوشش می کنیم گزارش بدی را که یک مشتری درباره ی ما نوشته است- و به خاطر آن مشتری های بسیاری را از دست داده ایم- از وب سایتی که شرکت ما را تبلیغ می کند پاک کنیم اما هنوز نتوانسته ایم او را - که یک یونانی عصبانی است- راضی کنیم! در کنار این گزارش بد چندین گزارش خوب نیز وجود دارد ولی مردم همیشه چیزهای بد را می بینند. در کل اوضاع شرکت هم زیاد خوب نیست و از زمانی که صاحب شرکت،که سرطان داشت، مرده است همه چیز بدتر هم شده است. اکنون همسر او شرکت را اداره می کند که کار کردن با او بسیار سخت است زیرا فکر می کند از A تا Z شرکت را می داند در صورتی که... دروغ چرا... خود او نخستین کسی بود که با ایرانی بازی هایش بسیاری از مشتری ها را فراری داد. هر قدر هم من و منشی شرکت به شکل غیر مستقیم از او می خواهیم که بگذارد ما کارمان را انجام دهیم منظورمان را متوجه نمی شود!

گرسنه هستم ولی از خستگی نای تکان خوردن ندارم. از سه روز پیش تا کنون تنها غذایی که خورده ام یک پیتزای قارچ بوده که دیشب آن را بلعیدم! دروغ چرا قارچ چندانی هم نداشت زیرا همسرم پیش از آن که چلو کبابش را بخورد در حالی که داشت فیلم تماشا می کرد ناخنک زنان دخل تمام قارچ های پیتزا را آورد! حالا کمی سیر هستم... هیچ چیز نان و پنیر گردو نمی شود آن هم زمانی که حوصله ی آشپزی نداری!

+ نوشته شده در Sat 12 Jan 2008ساعت 9:44 PM توسط Arta Hermes |

چندی است که دلم خیلی برای ایران تنگ می شود. البته وقتی می گویم ایران، منطورم بیشتر تهران و کرج است. شهرهای دیگر را دیده ام اما نسبت به هیچ یک احساس مالکیت زیادی ندارم اما این دو شهر- و به ویژه کرج- شهرهایی هستند که تمام خاطرات مهم من را می سازند. دلم برای جهانشهر کرج تنگ شده است. گاهی به کمک google earth یواشکی نگاهی به آن می اندازم! از خانه ای که در آن رشد کردم چیزی باقی نمانده است و یک ساختمان چند طبقه جای آن را گرفته است؛ اما هنوز می توانم با دست کشیدن بر صفحه ی مانیتور آن را حس کنم. پارک خودم هنوز پا بر جا است. هنوز می توانم نیمکتی را که بیش از پانزده سال روی آن شطرنج بازی کردم ببینم. اما آن آدم ها دیگر نیستند... دیگر کسی در آنجا شطرنج بازی نمی کند. و از آن بدتر: خودم هم شطرنج را فراموش کرده ام!

گاهی سراغ دانشکده ی علوم سیاسی می روم و به دوستانی که دیگر حتا نام شان را به یاد نمی آورم می اندیشم. چه روزهایی بود روزهای دانشجویی! یک کلاس را اشغال می کردیم و با لیوانی چای در دست و سیگاری بر لب، با هم بحث می کردیم و جهان را به چالش می کشیدیم!

وقتی با گوگل شهرم را مرور می کنم جاهایی هستند که به سرعت از آنها عبور می کنم: جایی که برای نخستین بار دل بستم... جایی که برای نخستین بار بوسه دادم- یا گرفتم! جایی که برای نخستین بار نفرت را آموختم... و جایی که برای نخستین بار نتوانستم به کسی که دوستم داشت "نه" بگویم!

هنگامی که با گوگل ایران را- و خودم را- مرور می کنم می پندارم که مرده ام: همه چیز محو است... نمی توانم چیزی را لمس کنم. همه چیز دور است...همه چیز همچون رویا است... همه چیز خاطره است!

+ نوشته شده در Mon 7 Jan 2008ساعت 10:23 PM توسط Arta Hermes |

بیش از یک هفته است که دارم دنبال یک دوست گم شده می گردم : نوشی . شاید نوشی و جوجه هایش را به یاد داشته باشید. نگرانش هستم ... روزی چند ساعت نام او را در اینترنت جستجو می کنم اما هیچ نشانی از او نمی یابم. حتا نمی دانم در ایران است یا نه. آیا کسی از او خبری دارد؟

 

+ نوشته شده در Mon 31 Dec 2007ساعت 2:54 AM توسط Arta Hermes |

سی و نه دقیقه ی پیش، سی و نه ساله شدم! البته مجبور شدم ده دقیقه چیزی ننویسم تا بتوانم دو عدد سی و نه را در کنار هم بیاورم... خودم هم می دانم کار مسخره ای کردم اما این تنها خوشی ای است که در دنیا وجود دارد: مسخره کردن! می دانم الان دارید چپ-چپ نگاهم می کنید و آماده اید ناسزایی سزاوارانه نثارم کنید... نگران نباشید... من آماده ام... چه کادویی بهتر از ناسزا!

نمی دانم تا کنون سی و نه ساله شدن را تجربه کرده اید یا نه... حس شگفت آوری است... این نخستین باری است که من سی و نه ساله شدن را تجربه می کنم- و بی تردید آخرین بار نیز هست! این حس دارد من را دیوانه می کند... سخن سرایان بسیاری بوده اند که در باره ی هجده سالگی...سی سالگی...چهل سالگی و حتا چهل و یک سالگی داد سخن داده اند اما پر آوازه ترین ایشان نیز در توصیف سی و نه سالگی در مانده اند! این حس، این حس- که بیشتر دوست دارم آن را "مکاشفه" بنامم- دارد من را دیوانه می کند. با این که می دانم یا آن را تجربه کرده اید و یا تجربه خواهید کرد اجازه دهید آن را برای تان توصیف کنم: سی و نه سالگی هیچ حس ویژه ای ندارد... درست مثل سی و هشت سالگی؛ همین است که دارد من را دیوانه می کند!

دوست دارم این حس دیوانه کننده را به شما نیز منتقل کنم: فرض کنید ساعت سی و نه دقیقه ی بامداد شروع به نوشتن یک چیز مسخره در باره ی سی و نه سالگی کرده اید و اکنون ساعت یک و پنجاه دقیقه است و شما دو صفحه نوشته پیش رو دارید که می پنداریدجالب است ... شما در این مدت تلاش فکری بسیاری انجام داده اید و انرژی زیادی برای تایپ نوشته تان هدر داده اید؛ اما در یک لحظه به خودتان می آیید و با صدای بلند می گویید:" برای کی؟ برای چی؟" و ... زیباترین قسمت های نوشته تان را پاک می کنید... شما اکنون همان جایی هستید که در آغاز بودید: می دانید زمانی گذشته است؛انرژی ای مصرف شده است و چیزی یا اندیشه ای پدید آمده است. اما دیگر آن را نمی یابید... آن چیز یا اندیشه در زمان گم شده است و شما همان جایی هستید که در آغاز بودید... فقط کمی خسته تر!

امشب، شب من است. بگذارید هر گونه که می خواهم نتیجه گیری کنم... می خواهم از مسخرگی به مزخرف گویی برسم ... مست مست هستم ... نه از الکل که با نوشتن... امشب پس از مدت ها توانستم بنویسم... شاید بیش از ده صفحه... و هیچ چیز چنین لذتی به من نمی دهد. این تنها لذتی در جهان است که حاضرم برایش کشته شوم. این لذت، حتا از آزادی نیز گواراتر است. و چون دوباره می توانم بنویسم... و چون دوباره دارم لذت می برم، می خواهم از امروز با نام واقعی ام بنویسم. اما آرتاهرمس نیز همچنان با من خواهد بود... همچون یک سایه... سایه ای که به آن مدیون هستم زیرا نگذاشت نوشتن را از یاد ببرم.

ساعت نزدیک سه و نیم است... می توانم چند دقیقه صبر کنم و با یک "سی و نه " دیگر این نوشته را به پایان ببرم. اما ...

 

 

+ نوشته شده در Fri 28 Dec 2007ساعت 3:34 AM توسط Arta Hermes |

"کریسمس بدون برف همچون چپق بدون تنباکو است: فقط می توانی وانمود کنی که لذت می بری!" بی تردید کسی که نخستین بار این جمله ی گهربار را بر زبان آورده کسی نیست مگر خودم! از دیشب هر نیم ساعت پشت پنجره رفته ام و زاغ ابرها را چوب زده ام که آیا خواهند بارید یا نه... که البته هنوز خبری نیست!

امروز دوباره تنها بودم و از شدت بیکاری کارهای زیادی انجام دادم که مهم ترین آنها تمام کردن دو پاکت سیگار بود. البته پاکت سوم را تازه باز کرده ام و می خواهم به یاد دوران جوانی خودم را با سیگار خفه کنم. کار مهم دیگری که امروز انجام دادم نگاه کردن به دیوار بود که موجب شد بپندارم به روزگار جوانی بازگشته ام... حسی که دیری نپایید زیرا پس از دو ساعت حوصله ام سر رفت!

راستش قرار نبود من امروز بیدار باشم و تصمیم گرفته بودم تا ساعت پنج بعد از ظهر بخوابم اما یک اشتباه تاکتیکی کار دستم داد و نتوانستم بخوابم: همسرم چندی بود که غر-غر می کرد چرا سنتا (پاپا نوئل) برای او چیزی نمی آورد...برای مثال یک بی.ام.دبلیو! من هم امسال برای او هدیه ای خریدم و پس از آن که او خوابید زیر درخت کریسمس گذاشتم... البته درخت که چه عرض کنم؛ چون پول نداشتم یک "میکرو درخت" خریدیم و دل مان را به آن خوش کردیم. دروغ چرا ... جورابی که باید به درخت آویزان شود از درخت بلندتر است! صبح چنان جیغی کشید که نیم متر از جا پریدم... نخست فکر کردم از هدیه اش خوشش نیامده و سرم را زیر بالش پنهان کردم که مبادا با ماهیتابه قصد جانم را بکند... اما او خوشحال بود و داشت تشکر می کرد! به هر حال پس از این که او رفت نتوانستم بخوابم و همچون یک روح سرگردان، با سیگاری بر لب، از یک گوشه ی خانه به گوشه ی دیگر می رفتم و چون آپارتمان ما زیاد بزرگ نیست پس از چند بار برخورد با دیوار و میز و تله ویزیون کاملا از خواب بیدار شدم و به آن کارهای مهمی که پیشتر گفتم پرداختم. اشتباه تاکتیکی که از آن یاد کردم این بود که می توانستم نیمه شب او را از خواب بیدار کنم و هدیه را به او بدهم و بگویم سنتا یک دقیقه ی پیش آن را آورده است! اگر این کار را کرده بودم امروز حسابی خوابیده یودم.

راستی سنتا امروز به من هم هدیه داد و با یک دوست خوب و نادیده صحبت کردم: Sherry  . می گفت که چرا در وبلاگم تا این اندازه ناله می کنم و غر می زنم ... راست می گفت ... تصمیم گرفته ام از این پس زیاد غر نزنم.

راستی دو روز دیگر تولدم است و در آن روز آرتا هرمس نقابش را بر خواهد داشت.

+ نوشته شده در Tue 25 Dec 2007ساعت 10:8 PM توسط Arta Hermes |