تبليغاتX
ARTA HERMES
بیشتر از یک ساعت است که رو به روی کامپیوترم نشسته ام و کوشش می کنم چیزی بنویسم، اما گویا چیزی برای نوشتن وجود ندارد. هنگامی که سر کار هستم و یا رانندگی می کنم سیل سوژه ها به ذهنم سرازیر می شوند،گسترش می یابند و به یک داستان تبدیل می شوند. اما، به محض این که به خانه می رسم همه چیز رافراموش می کنم.

خوب می دانم مشکل کجا است... زمانی که در ایران بودم برایم مهم نبود که کی می خوابم و کی بیدار می شوم... چند برگ کاغذ جلویم می گذاشتم و شروع می کردم. گاه، اگر لازم بود، چند روز از خانه بیرون نمی رفتم ... مگر برای خرید سیگار. اما اینجا تصورش هم محال است... بدبختی اینجا است که حتا اگر یک روز هم تعطیل باشی آن قدر کارهای عقب افتاده داری که فرصتی برای نوشتن نمی ماند.

 

+ نوشته شده در Wed 19 Dec 2007ساعت 0:59 AM توسط Arta Hermes |

دلم برای ۶ ساعت خواب لک زده است... هر شب ساعت ۳ می خوابم و ساعت ۷ به زور بیدار می شوم. حتا هنگامی هم که وقت برای خوابیدن دارم ،حوصله اش را ندارم... یعنی آرامشی را که برای خواب لازم است ندارم.

مدام خسته و نگرانم... یک چیزی گم شده ... فکر می کنم آن چیز، خودم باشم. من گم شده ام.

کسی می داند من خودم را کجا گم کرده ام؟

 

+ نوشته شده در Tue 18 Dec 2007ساعت 2:0 AM توسط Arta Hermes |

در به در دنبال کتاب آزادی وجدان  می گردم و آن را نمی یابم. حتا با ناشرش تماس گرفته ام ولی پاسخی نیامده است!  گاهی کتاب ها را دانلود می کنم اما لذت در دست گرفتن کتاب بسیار بیشتر است.

+ نوشته شده در Thu 13 Dec 2007ساعت 1:26 AM توسط Arta Hermes |

مجبور شدم کامپیوترم را به ریکاوری بفرستم ... قالب وهمه ی فونت های فارسی را از دست داده ام .

 

+ نوشته شده در Wed 28 Nov 2007ساعت 0:31 AM توسط Arta Hermes |

ساعت يك و سي وپنج دقيقه‌ي صبح است و من به ياد ايران كاسه‌ي چيپس و ماست را جلويم گذاشته‌ام و به دوستاني كه در گذشته داشته‌ام مي انديشم . دروغ چرا ... ليوان ودكايم هم كنارم است . پس از چند ماه دوباره هوس كرده‌ام دوباره كمي بنوشم و باز هم تنها . صفحه‌ي مانيتورم را خاك گرفته است و دارم با انگشت روي آن نقاشي مي كشم . از پنجره به پايين كه نگاه مي كنم خيابان نمناك به نظر مي آيد شايد هم من آن را نمناك مي بينم ... تا چند ساعت ديگر بايد سر كار بروم ولي حوصله‌ي خوابيدن ندارم .

نمي‌دانم چرا  دوباره دارم مي نويسم به اندازه‌اي خسته‌ام كه حتا اين نوشتن را هم از ياد برده‌ام ... فقط كار ... كار...كار. چند بار خواسته ام كارم را عوض كنم اما نمي شود ريسك كرد . همين امروز هم كه به خاطر روز شكر گذاري تعطيل بودم و سر كار نرفتم احساس گناه مي كنم . به درك ...

نصف استكان ودكا را با آب پرتقال مخلوط كرده ام و به قول اينجايي ها پيچ گوشتي درست كرده ام ... نپرسيد چرا پيچ گوشتي ... خودشان هم نمي دانند ! حتا نمي خورم كه مست شوم ... مي خورم كه دست كم يك كاري كرده باشم !  از اين تكرار خسته شده ام . جايي براي رفتن نيست ... اگر هم باشد من حوصله اش را ندارم و پولش را . از سر كار كه بر مي گردم نت بوك همسرم را روشن مي كنم و مي روم سراغ بالاترين ... تا ساعت دو صبح ... بعد هم خواب... و دوباره كار ! البته براي اين كه صداي همسرم در نيايد هرشب سريال مزخرف چهارخونه را دانلود مي كنم تا او ببيند همچنين برنامه ي نوري زاده را . و به محض اين كه او خوابش برد دوباره بالاترين ... چيز خاصي هم كه ندارد ... در آغاز برايم جالب بود ولي حالا معتادش شده ام ! همين الان هم به زور از آن دل كندم و سراغ كامپيوتر خودم آمدم ... به اينترنت هم وصل نيست چون به قدري كند است كه اصلا فكر وصل كردن آن به اينتر نت هم مسخره است ... البته پولي هم برايش نداده ام خودش و مانيتورش را توي زباله داني پيدا كردم و ماوس و كيبورد را از يك مغازه ي دست دوم فروشي پنج دلار خريدم . تنها خرجي كه برايش كردم يك پرينتر بود كه صد دلار آب خورد !

هوس يك پيچ گوشتي ديگر كرده ام ... همسرم خوابيده است و براي اين كه نفهمد دوباره مي خواهم ودكا بخورم به او گفته ام مي خواهم داستان بنويسم ... داستان ؟! حتا از ياد برده ام در گذشته كجا ... ولي مي دانم من گم شده ام . از آن آدمي كه در گذشته مي شناختم چگونه داستان مي نوشتم ... تا آنجا كه به ياد مي آورم ابزار كارم يك خودكار سياه و چند برگ كاغذ بود ولي اكنون با همان ابزار هم نمي توانم كاري بكنم . من گم شده ام يعني خودم را گم كرده ام ... نمي دانم كي و فقط دو چيز باقي مانده است : سيگار كشيدنش و سرفه هايش . همسرم بر اين باور است كه چون به اينجا آمده ايم نمي توانم بنويسم- با اين كه ديگر اينجا را دوست دارد هنوز من را نبخشيده است كه چرا او را از كشورش دور كرده ام . اما خودم هيچ دليلي پيدا نمي كنم ... فقط دلم تنگ  است . در چهل سالگي دلتنگي مسخره است يا من اين گونه مي پندارم ... با اين حال دلتنگم ... دلم براي دوستانم تنگ شده است ... مسخره نيست ؟! يك آدم چهل ساله ... يعني سي و هشت سال وسيصد و هفت روزه ... دلش براي دوستانش تنگ شود ؟!

نمي دانم كجا هستند ولي دلم براي شان تنگ شده است ... كسي آنها را مي شناسد ؟ از من نام آنها را نپرسيد حتا نام شان را هم به ياد ندارم ...

گاهي ... گاهي كه بسيار بدبين مي شوم به همه چيز شك مي كنم و به اين نتيجه مي رسم كه تمام خاطراتم توهمي بيش نيست و من هيچ دوستي نداشته ام ... و نمي دانيد اين پاسخ چگونه من را آرام مي كند ... و نمي دانيد اين پاسخ چگونه من را در هم مي شكند !

ساعت دو و سي و هشت دقيقه‌ي صبح است و من به ياد ايران كاسه‌ي چيپس و ماست را جلويم گذاشته‌ام و به دوستاني كه در گذشته نداشته‌ام مي انديشم . دروغ چرا ... ليوان ودكايم خالي است و بطري اش هم ... اما من مست نيستم ... فقط خسته ام !

 

 

+ نوشته شده در Sat 24 Nov 2007ساعت 0:56 AM توسط Arta Hermes |