تبليغاتX
ARTA HERMES

چند روزي نمي دانم شايدنزديك يك ماه نتوانستم بنويسم كه نيم بيشتر آن به دليل تنبلي بود و نيم كمتر آن به خاطر بيماري . البته در اين سه سال بارها مريض شده بودم اما هيچ يك تا اين اندازه جدي نبود ! در حقيقت بود اما چون بيمه نداشتم ترجيح دادم به روي خودم نياورم و درد را تحمل كنم تا جايي كه دو بار سنگ مثانه را بي آن كه به كسي بگويم دفع كردم تا ناچار نباشم چند هزار دلار ي كه نداشتم را خرج بيماري ام نمايم . اما از بخت بد ، يا خوب ، شركتي كه همسرم در آنجا كار مي كند يك ماه پيش ما را بيمه كرد و اين جرقه اي بود براي بيماري من !

چند روزي بود كه احساس درد زيادي داشتم ... تقريبا اطراف ناف ... ولي زياد به آن اهميت نمي دادم . درد به اندازه اي بود كه گاهي هنگام كار مي لگيدم و راه مي رفتم . نخست پنداشتم آپانديس است پس از ترس همسرم چيزي نگفتم كه مبادا نگران شود اما بعدا ديدم كه اطراف نافم به شدت قرمز شده است و چيز سفتي زير پوست است و هر روز رشد مي كند . به خودم گفتم يك جوش زير پوستي است و خوب مي شود اما نه تنها خوب نشد كه روز به روز بزرگ تر شد و قرمزي اطراف آن به چيزي نزديك ده سانتي متر رسيد . اينجا بود كه همسرم با پس گردني و قول خريدن يك پيتزاي گياهي به عنوان جايزه من را راهي اورژانس كرد .

ساعت نزديك به دو بامداد بود كه به emergency room  رسيديم . آنجا در قسمت پذيرش مرد سياه پوستي مشخصات من را يادداشت كرد و ازما خواست كه منتظر شويم ... اتاق انتظار تقريبا شلوغ بود به همين دليل هنگامي كه ده دقيقه ي بعد نام من را صدا كردند شادمان از اين همه سرعت برخاستم و به اتاق معاينه رفتم . مرد سياهپوست گفته بود كه بايد تنها بروم . در آنجا زن جواني كه احتمالا انترن ، يا شايد پرستار ، بود من را به سرعت معاينه كرد و فشار خونم را گرفت و گفت كه به اتاق انتظار باز گردم تا دوباره صدايم كنند . به خودم گفتم الان برايم يك نسخه مي نويسد و به خانه باز مي گرديم ! اما ...

انتظار چيز بسيار بدي است و از آن بدتر اين كه درد داشته باشي و در بيمارستان ناچار به انتظار باشي . يك ساعت كه گذشت به همسرم گفتم : " پيتزا نمي خوام ... بريم خونه ! " اما او چنان چپ-چپ نگاهم كرد كه ترسيدم و سر جايم نشستم . در اين مدت فهميده بودم كه فقط به كار مجروحان و كودكان به سرعت رسيدگي مي شود و كساني كه حال شان وخيم نيست بايد صبر كنند ... اما نمي دانستم تا كي . ساعت نزديك شش صبح بود كه دوباره نام من را خواندند و من همراه چند نفر ديگر وارد بخش ديگري از بيمارستان شديم . اين بار همسرم اجازه يافت كه با من بيايد . پرستاري كه ما را همراهي مي كرد گفت براي تو يك اتاق جداگانه داريم چون بقيه اتاق ها شلوغ است . با لبخندي عصبي به او پاسخ دادم . نيم ساعت بعد او با يك دست لباس بيمارستان وارد شد و گفت كه براي معاينه بايد آن لباس ها را بپوشم . خنده ام گرفت ولي چاره اي نبود . لباس ها را پوشيدم و روي تخت نشستم تا دكتر بيايد . ديگر فهميده بودم در بيمارستان هاي اينجا سرعت معنايي ندارد . نيم ساعت بعد يك خانم دكتر آمد و از پرستار خواست نمونه خون من را به آزمايشگاه بفرستد ... يكي براي ديابت و ديگري براي تست باكتري . از آنجا بود كه پرستار شروع كرد به پرسيدن چيزهاي مختلف و گاه بي ربط . نيم ساعت بعد كه تازه پرسش هاي پرستار تمام شده بود دكتر به همراه يك پرستار ديگر آمد و تازه بعد از اين همه مدت يك نفر براي اولين بار شكمم را معاينه كرد ! دكتر گفت احتمالا يك كيست است و بايد جراحي شود . نفس راحتي كشيدم و گفتم : OK. اي كاش زبان لال شده بود . من بدبخت فكر مي كردم حداكثر نيم ساعت كار دارد و سپس مي توانم به خانه باز گردم . البته اگر ايران بود همين گونه هم مي شد اما آمريكا ؟! پرستار براي چندمين بار فشار خونم را گرفت و درجه حرارت بدنم را يادداشت كرد و از من كه دوباره برخاسته بودم و داشتم راه مي رفتم خواست كه روي تخت دراز بكشم . منتظر بودم دكتر باز گردد كه پرستار گفت كمي درد دارد ... ديدم دارد داروي بي حسي تزريق مي كند ... همان لحظه دكتر وارد شد و در برابر چشمان شگفت زده من از پرستار خواست كه كار را شروع كند . راستش توقع داشتم خود دكتر جراحي را انجام دهد اما او فقط تماشاگر بود و همانند من و همسرم كنجكاو بود كه ببيند زير پوست چيست . البته من نمي توانستم ببينم فقط حس كردم چيزي نزديك به دوسانتي متر را شكافته اند كه بعدا فهميدم عمق آن هم چيزي نزديك به سه سانتي متر است . دكتر گفت بخيه نمي زنيم كه چرك خارج شود ... پرستار نيز يك چيز فتيله مانند را درون زخم فرو كرد و شكمم را پانسمان كرد . خواستم از جايم برخيزم كه پرستار گفت مي خواهد دوباره فشار خونم را بگيرد . تازه آنجا بود كه فهميدم هرگاه بيمار كاري بكند كه مطابق خواست پرستاران نباشد فشار خونش را مي گيرند ! چند ثانيه بعد دوباره دكتر برگشت و گفت امشب بايد اينجا بماني . من كه داشتم دنبال لباس هايم مي گشتم كه به خانه باز گردم با شگفتي به او خيره شدم و گفتم اما من خوبم . گفت مي دونم اما بهتره چند ساعتي اينجا باشي در اين مدت نتيجه ي آزمايش ها هم مي آيد . نمي خواستم قبول كنم اما همسرم آن قدر اصرار كرد كه چاره اي جز تسليم نبود . دكتر كه ديد خيلي عصباني ام از پرستار خواست فشار خونم را بگيرد و در حالي كه داشت مي رفت گفت بايد بيست و سه ساعت پس از جراحي در بيمارستان باشي ولي اگر حالت خوب شد شب مي تواني به خانه بروي . ساعت نزديك نه صبح بود و من هم كه مي دانستم حالم خوب است با عصبانيت از او تشكر كردم . پرستار يك سرم آنتي بيوتيك به من وصل كرد و گفت غصه نخور الان يك اتاق برات آماده مي كنيم كه راحت باشه و تلويزيون هم داشته باشه . پرسيدم مي توانم يك سيگار بكشم ... گفت صبر كن سرم تمام شود . نزديك به شش ساعت بود كه سيگار نكشيده بودم و داشتم كلافه مي شدم ... نيم ساعت بعد كه او بازگشت سرم تمام شده بود و من دوباره گفتم مي خواهم سيگار بكشم و او دوباره فشار خونم را گرفت اما هنگامي كه ديد خيلي عصباني هستم گفت : OK.

خواستم برخيزم كه گفت نبايد راه بروي ... يك ويلچير خالي به دادم رسيد و همراه همسرم به حياط بيمارستان رفتم . خودم خنده ام گرفته بود چون حالم واقعا خوب بود . به هر حال دو تا سيگار پشت سر هم كشيدم و به درون بيمارستان باز گشتم . تصميم گرفته بودم بچه ي خوبي باشم تا آنها پيش از ساعت شش بعد از ظهر مرخصم كنند ! به همين دليل در حالي كه لبخند مي زدم به پرستارم گفتم اتاقم آماده است ؟ من را با همان ويلچير به يك سالن برد كه اتاق هاي آن با پرده از هم جدا شده بودند . دوباره فشار خون و درجه حرارت بدن و يك سرم آنتي بيوتيك ديگر و احتمالا كمي مرفين . چون احساس كردم خوابم مي آيد .  

نزديك به نيم ساعت خوابيده بودم كه يك دكتر ديگر براي معاينه ام آمد . فهميديم شيفت ها عوض شده است . تا دكتر خواست چيزي بگويد به او گفتم :" مي تونم برم خونه؟" پاسخ او هم منفي بود و گفت كه بايد تا فردا بمانم . گفتم دكتر قبلي گفت تا امشب ... او گفت نه حالت خوب نيست ... هميشه مي دانستم اين Asian  ها آدم هاي عوضي اي هستند اما فكر نمي كردم تا اين اندازه ! او نيز گفت كه بايد تا بيست و سه ساعت پس از جراحي تحت نظر باشم . جراحي ! راستش در ايران جراحي بزرگ تراز اين را در مطب كثيف يك دكتر انجام داده بودم و نيم ساعت بعدش هم با كله ي باند پيچي شده و نزديك به پانزده بخيه ، داشتم در جاده چالوس ويراژ مي دادم ! يك بار هم جراحي چشم داشتم كه احتمالا اگر آن را اينجا انجام داده بودم بايد يك هفته اي در بيمارستان مي خوابيدم ! به هر حال وقتي آن دكتر ديد من عصباني هستم گفت فردا صبح زود مي توانم به خانه بروم . در همان لحظه پرستار دوباره يك سرم ديگر به من وصل كرد ...

نزديك ظهر بود كه دوباره هوس سيگار كردم ... اين بار بدون ويلچير تا حياط رفتم و در حالي كه آن لباس مايه آبروريزي پشت لباس باز بود را دو دستي چسبيده بودم سيگار كشيدم . به اتاقم كه باز گشتم پرستار منتظرم بود و دوباره چند پرسش احمقانه و يك پرسش درست و حسابي : رژيم غذايي خاصي داريد ؟ به او گفتم كه گياهخوار هستم ... و نيم ساعت بعد غذايي گياهي جلوي رويم بود ! دروغ چرا خيلي گرسنه بوديم . هم من و هم همسرم ... اما قيافه غذا خيلي شبيه غذاهاي چيني بود ... يك قاشق برنج خوردم كه ديدم نمي توانم ادامه بدهم ( از غذاهاي چيني نفرت دارم ) به همين دليل از همسرم كه عاشق Chinese food است خواستم كه آن را بخورد اما او هم خوشش نيامد . چاره اي نبود كمي نان با بستني و ice tea  خوردم و او نيز گفت بعدا يك چيزي مي خورد .  پرستار وقتي ديد چيزي نخورده ام پرسيد كجايي هستي ؟ وقتي گفتم ايراني ... گفت بايد حدس مي زدم چون غذاهاي شما ايراني ها خيلي خوشمزه است و هيچ ايراني اي اينجا غذا نمي خورد . غذاهاي شما مثل غذاهاي ما كره اي ها خوشمزه است ! همسرم خيلي خسته بود و چشمانش باز نمي شد . به او گفتم كه به خانه برود ولي قبول نكرد و گفت همان جا روي صندلي مي خوابد . همين كه چشمانش بسته شد TV را پايين كشيدم و روشن كردم . يادم رفت بگويم تله ويزيوني كه داشتم يك تله ويزيون كوچك ده اينچي بود كه به يك پايه متحرك وصل بود كه به همه طرف مي چرخيد . تمام كانال ها را مرور كردم و ديدم غير از موسيقي كلاسيك چيزي به درد بخوري وجود ندارد . صداي تله ويزيون را كم كردم و چشمانم را بستم . نزديك ساعت چهار پرستار آمد و گفت اگر بخواهم مي توانم دوش بگيرم . با خوشحالي برخاستم و از او پرسيدم حمام كجا است؟ او موذيانه خنديد و گفت فعلا حمام آماده نداريم و بايد صبر كني ! نمي دانستم چه بگويم ... نيم ساعت بعد او باز گشت و برايم يك دست لباس تميز آورد و گفت حمام آماده است . هنگامي كه از حمام بازگشتم يك پرستار جديد منتظرم بود . يك پيرزن سياه پوست آفريقايي كه اصلا نمي فهميدم چه مي گويد . از تمام پنج دقيقه اي كه با من صحبت كرد فقط نامش را فهميدم و اين كه مي خواهد شام را بياورد . هنوز ساعت پنج نشده بود ! با اصرار از همسرم كه ديگر چشمانش باز نمي شد خواستم به خانه برود و كمي بخوابد . يك ساعت و نيم بعد او دوباره در بيمارستان بود و برايم مژده آورد كه رييسم گفته نگران نباشم و هر قدر مي خواهم در بيمارستان بمانم ! خوشبختانه او چند بطري آب ميوه و يك ليوان قهوه و كمي بيسكويت آورده بود كه من را از مرگ ناشي از گرسنگي نجات بدهد ! همچنين چند كتاب هم آورده بود كه حسابي نگرانم كرد زيرا فكر كردم آنها به او گفته اند من بايد يك هفته در بيمارستان بمانم كه او آن همه كتاب آورده است ! هنوز چند صفحه از غروب بتان نيچه را نخوانده بودم كه دوباره پرستار آمد و نمي دانم اين بار به كدامين گناه دوباره يك سرم به من وصل كرد .

ساعت نزديك نه شب بود كه همسرم گفت به خانه مي رود تا كمي بخوابد زيرا فردا بايد سركار برود . او را تا حياط بيمارستان بدرقه كردم و يك سيگار ديگر كشيدم . تا آمدم كتاب را باز كنم پرستار آمد و دوباره فشار خونم را گرفت و يك سرم ديگر به من وصل كرد و مسواك و خمير دنداني را كه برايم آورده بود به من نشان داد . نزديك ساعت دوازده بود كه از خواب بيدار شدم ... همه جا تاريك بود و فقط توي راهرو يك چراغ روشن بود ... كمي آب ميوه خوردم و پيش به سوي حياط ... وقتي بازگشتم متوجه شدم شيفت ها دوباره عوض شده است . پرستار آمريكايي وقتي ديد دارم راه مي روم گفت درد داري ؟ گفتم نه خوابم نمي آيد ... يك سرم ديگر ... من هم لج كردم و TV را روشن كردم . نيم ساعت بعد كه او آمد سرم را از دستم بيرون بكشد گفت تو كه هنوز بيداري ! گفتم دوست دارم راه بروم ... خسته شدم از بس دراز كشيدم . گفت هنوز تمام نشده ... سپس يك چيزي به درون سرم تزريق كرد كه حدس زدم بايد آرام بخش باشد . چاره اي نبود بايد ايراني بازي در مي آوردم ... پس وانمودكردم خوابيده ام اما زير چشمي او را كه در راهرو راه مي رفت مي پاييدم . به محض اين كه سرم را از دستم بيرون آورد برخاستم و به او گفتم ميرم بيرون كه سيگار بكشم . فهميد فريبش داده ام اما چيزي نگفت . وقتي دوباره به اتاقم بازگشتم واقعا خوابم برد ... ساعت چهار صبح وقتي چشمانم را باز كردم ديدم همسرم نشسته است و دارد گريه مي كند . به شوخي گفتم يعني دكتر ها قطع اميد كرده اند ؟! چنان مشتي به بازويم كوبيد كه فهميدم  نبايد شوخي بكنم . گفتم آخه چرا گريه مي كني ؟ گفت آدم اينجا خيلي تنها است اگه اتفاقي بيافته كسي نيست ... چيزي نگفتم چون وقت جر و بحث نبود ... يا شايد هم حق با او بود . برايم گز آورده بود كه آن وقت شب در بيمارستان خيلي مزه داد . در همان زمان يك بيمار ديگر را آورده بودند كه پيرمردي آمريكايي بود و اصرار داشت همسرش به بيمارستان بيايد . البته پسرش آنجا بود ولي پيرمرد فقط همسرش را صدا مي زد . دلم خيلي برايش سوخت به ويژه هنگامي كه فهميدم همسرش او را به بيمارستان فرستاده است . راستش نفهميدم مشكلش واقعا چه بود اما انگار همسر او ادعا كرده بود كه شوهرش مشكل رواني دارد و همه چيز را فراموش مي كند . احتمالا او يك نظامي سابق و يا يك جاسوس بود زيرا شنيدم با چند تا از پرستار ها كه خارجي بودند صحبت مي كرد و از كشور آنها تعريف مي كرد . از سوي ديگر كمي بعد از يك نفر ديگر كه نتوانستم چهره اش را ببينم و احتمالا دوست يا همكارش بود - در مورد عراق پرسيد و از نقش ايران ، و اين كه آيا به ايران حمله خواهند كرد يا نه !

ساعت شش صبح بود كه شروع كردم سراغ دكتر را گرفتن ولي كسي از او خبري نداشت . تا ظهر اين وضع ادامه داشت . نزديك ساعت يك بعد از ظهر وقتي پرستار ديد حسابي جوش آورده ام و ممكن است داد و بيداد كنم مژده داد كه دكتر به زودي مي آيد . ساعت دو بود كه دكتر آمد و اين بار يك دكتر هندي . او گفت اجازه دارم بروم اما تا آمدم برخيزم گفت بايد پانسمانت عوض شود سپس برايم نسخه اي نوشت و رفت . ساعت سه و نيم بود كه رقص كنان از بيمارستان خارج شدم اما پيش از آن قرار شده بود كه چند روز بعد دوباره به بيمارستان باز گردم تا دوباره معاينه ام كنند .

سه روزبعد به بيمارستان بازگشتم و اين بار يك دكتر آمريكايي منتظرم بود . وقتي از او علت  بيماري ام را پرسيدم گفت نمي دانم تو بايد بگويي چه كرده اي كه اين جوري شده . از همان لحظه لج كردم و ديگر چيزي نگفتم . قرار شد هفته بعد دوباره به بيمارستان بروم . به خودم گفتم امكان نداره برم ... و نرفتم . سر كار بودم كه همسرم تلفن زد و گفت :" از بيمارستان تماس گرفته بودند و نگران بودند كه مبادا اتفاقي برايت افتاده باشد ... براي هفته بعد وقت گذاشته اند كه بروي . " چاره اي نبود ... مي دانستم دست از سرم برنخواهند داشت . هفته بعد دوباره به بيمارستان رفتم . وقتي دكتر ديد كه زخمم خوب شده است دستي به پشتم كوبيد و تبريك گفت ... پرستار هم همين طور ... مي گفت معجزه شده ! خنده ام گرفته بود . به پرستار گفتم پس جايزه ام كو ؟! گفت جايزه ات اينه كه از فردا لازم نيست شكمت را كمپرس آب گرم كني ... تازه يادم آمد كه از من خواسته بودند اين كار را روزي چهار بار انجام دهم ! و احتمالا چون انجام نداده بودم خوب شده بودم .

اما نتيجه گيري اخلاقي : در حقيقت هيچ نتيجه گيري اخلاقي اي وجود ندارد و اگر هم داشته باشد ديگر به ياد نمي آورم . در ضمن خرج بيمارستانم هم تا كنون دو هزار دلار شده است كه نمي دانم چقدر از آن را بيمه مي دهد !

 

+ نوشته شده در Fri 18 May 2007ساعت 9:34 PM توسط Arta Hermes |