پنج شنبه ي پيش يكي از همكارانم كه دختري Spanish است چنان من را عصباني كرد كه دهانم را باز كردم و هر چه دلم خواست به او گفتم . داشتيم صحبت مي كرديم كه او گفت شما همه تان تروريست هستيد . راستش در تمام مدتي كه در اين كشور هستم تا كنون از زبان هيچ كسي چنين جمله اي را نشنيده بودم و آن وقت اين دخترك كه حتا لياقت جفت كردن كفش هاي زشت ترين ، كثيف ترين و هرزه ترين دختران سرزمين من را ندارد پيش روي من چنين جمله اي را بر زبان آورد . نمي دانم چه به او گفتم كه او ترسيد و روي صندلي اش نشست و ديگر همكارآمريكايي ام گفت: مي دونم حق داري عصباني بشي ولي مواظب باش داري او را تهديد مي كني ...
در چند روز گذشته مدام به اين انديشيده ام كه چه بر سر ما آمده است كه حتا يك دختر دهاتي Spanish به خود اين جسارت را مي دهد كه چنين جمله اي را بر زبان آورد . من نمي فهمم آخر چرا بايد اين مردك ترياكي رهبر اين كشور باشد ... آخر چه كسي به او اين حق را داده است . اگر مي خواهد رهبر مسلمانان جهان باشد ، باشد ... به درك ! ولي او اجازه ندارد كه خود را رهبر ايران بنامد ... اگر خيلي علاقه دارد كه رهبر مسلمانان جهان باشد مي تواند به هر كشور ديگري دوست داشته باشد برود و در آنجا مردم را به كشتن بدهد و از همان جا دستور كشتن بي گناهان را بدهد . او كه خود را عرب مي داند و به اين عرب بودن مي نازد – عمامه ي سياه – چه حقي دارد كه در ايران زندگي كند ؟ او يا بايد رسما اعلام كند كه ايراني است - و آن دستار مشكي را از سر باز كند - و يا بايد به سرزمين خويش باز گردد . ايراني بودن آن قدر آسان نيست كه اين آيت الله ترياكي بخواهد خود را ايراني بنامد و در عين حال همچون يك عرب زندگي كند . اگر ايراني هستي بايد به تمام اين سرزمين و به تمام مردم آن احترام بگذاري ... اما او به اندازه اي در كشيدن ترياك زياده روي كرده است كه ديگر در روي زمين زندگي نمي كند ... او خود را بالا تر از هر چيز و هر كس مي داند ... دنيايي كه مي توان آن را " عالم هپروت " ناميد ! او به اندازه اي گستاخ شده لست كه حاضر است تمام آثار باستاني اين سرزمين را نابود كند ... زيرا در جايي كه اين آثار وجود داشته باشند او نمي تواند فرهنگ كثيف خويش را گسترش دهد .
و اين تحفه ي گرمسار - كه حتا لايق نام ديوانه هم نيست زيرا انسان مي تواند ديوانه باشد ولي احمق بودن ماجراي ديگري است - چه از جان مردم ايران مي خواهد ... اگر مي خواهد شهيد بشود جلويش را نمي گيرم ... باز هم به درك ... ولي او نيز حق ندارد همين اندك آبرويي را هم كه از ايران باقي مانده است براي اسلام شومي كه به آن معتقد است نابود كند . به من نگوييد سرچشمه ي اين حماقت ها از اسلام نيست و اسلام دين برادري و برابري است ... آيا خودتان را فريب مي دهيد ؟ اسلام همين است و اين رژيم مو به مو همانند آيات قرآن عمل مي كند ... آنها را نمي توانم به تقلب در دين متهم كنم . اين مردك با هر معياري كه به او بنگريم حتا نمي تواند نماد يك توالت عمومي ياشد و آن وقت او خود را رييس جمهوري ايران مي نامد ؟! حتا لقب تحفه ي گرمسار هم براي او خيلي تجملي است ... دوستاني از گرمسار داشته ام كه هنوز بعد از سال ها كه ايشان را نديده ام يادشان برايم گرامي است ... اگر فقط يك مو از ايشان در تن اين مردك بود شايد مي توانست كمي احترام برانگيزد ولي خوشبختانه نيست ... به هر حال دوست دارم براي او يك لقب تازه پيدا كنم ... لقبي كه در خور او باشد ... لقبي كه بتوان با آن اين مردك را توصيف كرد ...
كسي چيزي به ذهنش مي رسد ؟
پنج شنبه ي پيش يكي از همكارانم كه دختري Spanish است چنان من را عصباني كرد كه دهانم را باز كردم و هر چه دلم خواست به او گفتم . داشتيم صحبت مي كرديم كه او گفت شما همه تان تروريست هستيد . راستش در تمام مدتي كه در اين كشور هستم تا كنون از زبان هيچ كسي چنين جمله اي را نشنيده بودم و آن وقت اين دخترك كه حتا لياقت جفت كردن كفش هاي زشت ترين ، كثيف ترين و هرزه ترين دختران سرزمين من را ندارد پيش روي من چنين جمله اي را بر زبان آورد . نمي دانم چه به او گفتم كه او ترسيد و روي صندلي اش نشست و ديگر همكارآمريكايي ام گفت: مي دونم حق داري عصباني بشي ولي مواظب باش داري او را تهديد مي كني ...
در چند روز گذشته مدام به اين انديشيده ام كه چه بر سر ما آمده است كه حتا يك دختر دهاتي Spanish به خود اين جسارت را مي دهد كه چنين جمله اي را بر زبان آورد . من نمي فهمم آخر چرا بايد اين مردك ترياكي رهبر اين كشور باشد ... آخر چه كسي به او اين حق را داده است . اگر مي خواهد رهبر مسلمانان جهان باشد ، باشد ... به درك ! ولي او اجازه ندارد كه خود را رهبر ايران بنامد ... اگر خيلي علاقه دارد كه رهبر مسلمانان جهان باشد مي تواند به هر كشور ديگري دوست داشته باشد برود و در آنجا مردم را به كشتن بدهد و از همان جا دستور كشتن بي گناهان را بدهد . او كه خود را عرب مي داند و به اين عرب بودن مي نازد – عمامه ي سياه – چه حقي دارد كه در ايران زندگي كند ؟ او يا بايد رسما اعلام كند كه ايراني است - و آن دستار مشكي را از سر باز كند - و يا بايد به سرزمين خويش باز گردد . ايراني بودن آن قدر آسان نيست كه اين آيت الله ترياكي بخواهد خود را ايراني بنامد و در عين حال همچون يك عرب زندگي كند . اگر ايراني هستي بايد به تمام اين سرزمين و به تمام مردم آن احترام بگذاري ... اما او به اندازه اي در كشيدن ترياك زياده روي كرده است كه ديگر در روي زمين زندگي نمي كند ... او خود را بالا تر از هر چيز و هر كس مي داند ... دنيايي كه مي توان آن را " عالم هپروت " ناميد ! او به اندازه اي گستاخ شده لست كه حاضر است تمام آثار باستاني اين سرزمين را نابود كند ... زيرا در جايي كه اين آثار وجود داشته باشند او نمي تواند فرهنگ كثيف خويش را گسترش دهد .
و اين تحفه ي گرمسار - كه حتا لايق نام ديوانه هم نيست زيرا انسان مي تواند ديوانه باشد ولي احمق بودن ماجراي ديگري است - چه از جان مردم ايران مي خواهد ... اگر مي خواهد شهيد بشود جلويش را نمي گيرم ... باز هم به درك ... ولي او نيز حق ندارد همين اندك آبرويي را هم كه از ايران باقي مانده است براي اسلام شومي كه به آن معتقد است نابود كند . به من نگوييد سرچشمه ي اين حماقت ها از اسلام نيست و اسلام دين برادري و برابري است ... آيا خودتان را فريب مي دهيد ؟ اسلام همين است و اين رژيم مو به مو همانند آيات قرآن عمل مي كند ... آنها را نمي توانم به تقلب در دين متهم كنم . اين مردك با هر معياري كه به او بنگريم حتا نمي تواند نماد يك توالت عمومي ياشد و آن وقت او خود را رييس جمهوري ايران مي نامد ؟! حتا لقب تحفه ي گرمسار هم براي او خيلي تجملي است ... دوستاني از گرمسار داشته ام كه هنوز بعد از سال ها كه ايشان را نديده ام يادشان برايم گرامي است ... اگر فقط يك مو از ايشان در تن اين مردك بود شايد مي توانست كمي احترام برانگيزد ولي خوشبختانه نيست ... به هر حال دوست دارم براي او يك لقب تازه پيدا كنم ... لقبي كه در خور او باشد ... لقبي كه بتوان با آن اين مردك را توصيف كرد ...
كسي چيزي به ذهنش مي رسد ؟
چرا من با جمهوري اسلامي مخالف هستم ؟ اين پرسشي است كه گاهي در پاسخ دادن به آن در مي مانم . دوست داشتم مي توانستم بگويم اين امر يك چيز احساسي است و با اين پاسخ خيال خودم را راحت مي كردم اما واقعيت اين است كه مدت ها است از هر گونه احساس انساني فاصله گرفته ام و به آن بهايي نمي دهم .
مهم ترين دليلي كه براي مخالفت با اين رژيم دارم اين است كه پسوند اسلامي دارد . من در كل با هر مذهبي مخالف هستم و وقتي مذهب وارد قلمرو سياست مي شود مخالفت بيشتري را در من بر مي انگيزد . مذهب چيزي است كه بايد كور كورانه از آن تبعيت كرد و جاي چون و چرا ندارد . نمي تواني بگويي من اين قسمت از مذهب را قبول مي كنم و پاره ي ديگر را قبول ندارم ... و به همين دليل هنگامي كه مذهب به عنوان رژيم حكومتي عملكرد خود را آغاز مي كند نخستين كاري كه انجام مي دهد نابود كردن مخالفان است زيرا مذهب بر اساس ذات خويش نمي تواند هيچ دگر انديشي را بپذيرد . و از سوي ديگر چون مذهب اعتقاد دارد كه ذات او ذاتي كاملا برتر است نمي تواند انديشه ي اصلاح را به خود راه دهد .
دليل دومي كه دشمني من را با رژيم جمهوري اسلامي پديد مي آورد بي اعتنايي اين رژيم به منافع ملي است . بر اساس تعريفي كه اين رژيم از جكومت خويش ارائه مي دهد ايران ام القراي (= مادر-شهر) جهان اسلام است و تمام منابع اين كشور بايد در خدمت جهان اسلام قرار گيرد و اگر مي بينيم كه گاهي اين رژيم از لزوم حفظ سرزمين اسلامي ايران سخن مي گويد دليل آن را فقط بايد در همين امر جستجو كرد . داشتن يا نداشتن انرژي هسته اي براي اين رژيم اهميتي ندارد زيرا اگر مي خواستند فقط از آن براي مقاصد صلح آميز استفاده كنند كسي با آن مخالفتي نداشت ولي آنها از اين انرژي تعريفي خصم آميز ارائه مي دهند : دست يابي به بمب اتمي ! اين چيزي كه جهان با آن مخالف است . سال ها پيش ، زماني كه تازه زمزمه ي ساخت بمب اتمي آغاز شده بود ، من يكي از هواداران افراطي آن بودم و مي پنداشتم در حالي كه اعراب همه در برابر ما ايستاده اند بمب هسته اي تنها سلاحي است كه به كمك آن مي توانيم اين دشمنان سنتي را متوقف كنيم . اما يك روز كه داشتم سرسختانه از لزوم دست يابي به آن دفاع مي كردم شادروان دكتر داريوش اخوان زنجاني ( استاد روابط بين الملل ) چيزي گفت كه تمام باور من به لزوم ساخت بمب اتمي در شرايط كنوني را فرو ريخت . او گفت : " تو مي گويي اگر اسراييل ، پاكستان و ديگر كشور ها دارند ما هم بايد داشته باشيم ؟ من هم موافق هستم اما زماني كه عقلانيت بر رژيم حاكم شد ... " سپس او توضيح داد كه رژيم هايي همچون ايران يا عراق كه تا استفاده از بمب شيميايي پيش رفته اند در شرايطي كه منافع حياتي خويش را در خطر ببينند بي هيچ تاسفي از اين سلاح در برابر يكديگر استفاده خواهند كرد زيرا در اين گونه رژيم ها احساس حاكم است نه تعقل . او راست مي گفت ... در دوره ي جنگ سرد ، آمريكا و شوروي بارها تا پاي استفاده از اين سلاح پيش رفتند ولي هرگز از آن استفاده نكردند . اما اگر در دوره ي جنگ ايران و عراق يكي از اين دو كشور داراي اين سلاح بود از آن استفاده نمي كرد ؟ پاسخ به اين پرسش سخت است اما عملكرد اين دو رژيم در زمان جنگ نشان مي دهد كه آنها در استفاده از اين سلاح ابايي نداشته اند و تنها دليلي كه موجب شد رژيم هاي مذكور از اين سلاح استفاده نكنند اين بود كه هيچ يك توان دستيابي به اين سلاح را نداشتند ! اسراييل بارها و بارها ايران را به استفاده از اين سلاح تهديد كرده است ... پس چرا هرگز از آن استفاده نمي كند ؟! آيا از ايران مي ترسد ؟! نه ... اگر ايران مورد حمله ي اتمي قرار گيرد شوك ناشي از اين حمله توان پاسخ گويي به آن را از رژيم جمهوري اسلامي مي گيرد اما در اسراييل افرادي حكومت مي كنند كه بايد در برابر مردم خويش و مردم جهان پاسخگو باشند . اما آيا شما مي توانيد از خامنه اي يا اين مردك – تحفه ي گرمسار – توقع داشته باشيد كه پاسخگو باشند ؟! آنها در برابر خودشان هم مسوول نيستند چه رسد به افكار عمومي . آنها چيزي به نام منافع ملي را به رسميت نمي شناسند و اگر گاهي از آن سخن مي گويند منظورشان پايدار ماندن خودشان است . آخر چگونه مي توان از شخصي مثل احمدي نژاد -كه دست كم به اعتقاد خودش اسلام مهم تر از ايران است – توقع داشت به ايران و منافع آن باور داشته باشد ؟!
اما خامنه اي ... از او نيز توقعي نمي توان داشت او نيز نوع خوش تيپ تري از احمدي نژاد است ولي ادبياتي كه از آن استفاده مي كند كاملا شبيه ادبيات احمدي نژاد است : دشمن ... اسلام ... نابودي ... مرگ ... از او چگونه مي توان انتظار داشت كه منافع ملي را به رسميت بشناسد ؟
***
آيا خامنه اي خواهد مرد . اين چيزي است كه گاهي به آن مي انديشم . نمي دانم با مرگ او چه چيزي را به دست خواهيم آورد . روزي كه خميني مرد احساس مي كردم اتفاق بزرگي خواهد افتاد . پاي تله ويزيون نشسته بودم و در حالي چهارچشمي داشتم مراسم را نگاه مي كردم هم زمان حواسم به راديو آمريكا و ديگر راديو ها بود . اكنون ديگر به ياد نمي آورم آن زمان چند سال داشتم . فقط مي دانم جوان بودم ... خيلي جوان . قرار بود آن روز به سينما برويم ... با رامين ... اول وقت زنگ خانه را زد و در حالي كه دست هايش را به هم مي ماليد گفت : " مادر *** مرد ... مادر *** مرد ." دست كم از او بعيد بود چنين حرفي بزند . تا آن زمان نمي دانستم غير از كره خر ، ناسزاهاي ديگر را هم مي داند ... البته اين يكي زياد هم نا سزا نبود ... خود من هم همين احساس را داشتم كه باري از روي دوشم بر داشته شده است . شب هايي كه بايد پنهاني روي ديوار ها شعار مي نوشتم به پايان رسيده بودند و اكنون مي توانستم منتظر باشم كه مردم برخيزند و كاري كنند . هرگز به ياد نمي برم آن " مرگ بر ارتجاع " بزرگ را كه حميد به خواهش من روي ديوار نوشته بود و من چون خط خوبي نداشتم هفته اي يك بار آن را با ماژيك پر رنگ مي كردم و سه سال پيش كه براي آخرين بار از آن خيابان قديمي گذر كردم هنوز سايه آن نوشته روي ديوار خودنمايي مي كرد . چه روزهايي بود روزهاي شعار نويسي ما ... زماني كه شعار نو.يسي را شروع كردم هنوز فرق مجاهدين خلق را با چريك هاي فدايي خلق درست نمي دانستم و بر هر دو گروه درود مي فرستادم زيرا مي دانستم دشمن رژيم هستند . به هر دو گروه هم كمك مالي مي كردم ... البته با پول تو جيبي اي كه مي گرفتم و شايد بيشتر از پنج تومان نمي شد . هنوز نمي دانم چرا خودم را به خطر مي انداختم ... در بهترين حالت مي توانستند تو را با تير بزنند و واي به روزي كه دستگير مي شدي . خانواده ام هرگز نفهميدند چرا پسرشان با اين كه هر روز صبح زود براي درس خواندن از خانه بيرون مي رود نمره هاي خوبي نمي گيرد . در آن زمان تمام دل مشغولي آنها اين بود كه مبادا من سيگاري بشوم در حالي كه من مدت ها بود سيگار مي كشيدم . پس از مدتي هم نگران شدند كه مبادا من عاشق شده باشم ... اين هم در شرايطي بود كه من سال ها بود عاشق شده بودم .
روز هاي بدي بودند آن روزها ... به كسي نمي توانستي اطمينان كني ... حتا براي يك نمره ممكن بود تو را در مدرسه بفروشند ... كاري كه با من كردند اما مثل اين كه در آن زمان رويين تن شده بودم . از تمام درد سرها به آساني مي گذشتم .... دردسرهايي كه نيمي از آنها كافي بود كه من را به جمع كشته شدگان توسط رژيم اضافه كند . واقعا خوش شانس بودم ... و از آن بهتر اين كه هيچ كس تصور نمي كرد اين پسرك چاق شكمويي كه دارد در خيابان درس مي خواند و ساندويچ مي خورد ثانيه اي پيش با عجله روي ديوار شعار نوشته است . اما خيلي زود خسته شدم ... شايد هم خيلي زود نه ... خيلي دير ...
روزي كه خميني مرد احساس مي كردم چيزي دارد اتفاق مي افتد ... من آماده بودم ... آماده ي همه كار ... آن اندازه جوان بودم كه بتوانم نترسم و دور انديشي نكنم . اما آن روز صدايي از كسي بر نخاست . با چشماني گريان مي ديدم كه اين مردم ... اين مردم دو رو ... چگونه دارند براي آن مردك ديوانه و دگم عزاداري مي كنند . باورم نمي شد ... بعضي از آنها را از نزديك مي شناختم ... مي دانستم –يا فكر مي كردم مي دانم – آنها مخالف رژيم هستند اما انگار نبودند ...
اكنون همه در ايران براي مرگ خامنه اي ثانيه شماري مي كنند . اما من اين بار در ايران نيستم تا دوباره خودم را بفريبم و چشم به راه يك حركت باشم . ديگر چشم هايم پر از اشك شوق نخواهد شد با مرگ اين مستبد ... ديگر به مردم اميدي ندارم . همه دو رو شده اند . ديگر حتا كسي روي ديوار ها شعار نمي نويسد ... نمي دانم نسل من را چه شده است ... گفته بودم از اين نسل جديد خسته ام ، و گفته بوديد چرا از نسل خودت سخن نمي گويي ... آخر از چه سخن بگويم ؟ نسل من فنا شده است ... ما آن را نسل فنا شده مي ناميم ... خيلي ها مردند ... خيلي ها به كشور هاي بيگانه كوچ اجباري نمودند ... و خيلي ها فرار كردند و به درون خود پناه بردند . ديگر نسلي نمانده است كه من آن را نسل خودم بنامم ! خود من نيز يك مرده ي متحرك هستم : هم مرده ام ، هم كوچ اجباري كرده ام و هم به درون خودم پناه برده ام .
حتا گاهي به خود مي گويم چرا بايد در انديشه ي براندازي رژيم باشم ؟ به خاطر كي ؟ به خاطر چي ؟ مگر هنگامي كه ما داشتيم نابود مي شديم ... هنگامي كه داشتيم تحقير مي شديم ... هنگامي كه نوجواني مان و جواني مان را با ترس و لرز كنار ديوار ها گذرانديم تا شايد بتوانيم يك شعار ديگر به نوشته هاي روي ديوار اضافه كنيم ... كسي بود كه به ما انديشه كند ؟ همه در انديشه ي كوپن هاي شان بودند ... همان هايي كه انقلاب كرده بودند ديگر به مشتي كوپن فروش تبديل شده بودند و كنار ميدان انقلاب كوپن مي فروختند .
اما چيزي ... يك چيز احمقانه در وجود من مدام بالا و پايين مي پرد كه : من ... من ... من ... پس من چي ؟ گاهي او را نمي شناسم ... گاهي به او بي اعتنايي مي كنم ... اما ورجه ورجه ي او گاهي من را از درون مي لرزاند و من را نيز به ورجه ورجه مي اندازد ... مي خواهم او را با شما نيز آشنا كنم : خانم ها و آقايان ... اينك آزادي !
حالا نوبت شما است كه ورجه ورجه ي او را در خودتان حس كنيد ...
I don’t need no arms around me
And I don’t need no drugs to calm me
I have seen the writing on the wall
Don’t think I need anything at all
No! Don’t think I’ll need anything at all
All in all it was all just bricks in the wall
All in all you were all just bricks in the wall
پس از يك سال بالاخره امروز برف باريد . هنوز خيلي زياد نيست ولي به هر حال برف است . اكنون رو به روي پنجره نشسته ام و در حالي كه با اين برف و يك فنجان قهوه خودم را دلخوش كرده ام ؛ دارم مي نويسم اما دروغ چرا ... حواسم بيشتر به برف است تا چيزهايي كه مي نويسم . همسرم ديشب به من سركوفت مي زد كه دوباره تنبل شده ام و چيزي نمي نويسم اما حوصله نداشتم كه به او بگويم حوصله ي هيچ كاري را ندارم حتا نوشتن ... در ماه گذشته حس و حال خوبي نداشتم و فكر مي كنم نوشته هايم هم اين خستگي را نشان مي داد اما تصميم گرفته ام از امروز دوباره همه چيز را از سر بگيرم . هم زندگي عادي را و هم نوشتن را ... آدم خرافاتي اي نيستم اما فكر مي كنم اين برف چيزي بود كه واقعا به آن نياز داشتم . چند دقيقه پيش كه براي خريد سيگار بيرون رفته بودم پس از سال ها لذت راه رفتن روي برف را دوباره احساس كردم زيرا در اينجا آدم به قدري به رانندگي عادت مي كند كه حتا فراموش مي كند مي توان پانصد متر راه را پياده رفت ! حتا گاهي به قدري تنبل مي شوم كه وقتي مي خواهم آشغال ها را پايين ببرم از طبقه سوم تا طبقه اول را با ماشين مي روم .
ديروز با همكارم كه اهل هندوراس است بودم ... ديدم سخت در فكر است پرسيدم چيزي شده ؟ گفت نه فقط از وقتي هوا سرد شده از زن ها خوشم نمي آيد ! اول منظورش را نفهميدم بعدا كه ديدم دارد مي خندد فهميدم منظورش لباس خانم ها است كه طبيعتا پوشيده تر شده است . فعلا نمي خواهم در مورد چشم چران بودن Spanishها چيزي بنويسم در حقيقت بيشتر قصد دارم در مورد نوع پوشش مردم بنويسم .
ايران كه بودم فكر مي كردم آمريكايي ها بايد خوش لباس ترين آدم هاي روي زمين باشند و در آنجا مد حرف اول را بزند . اما وقتي به اينجا رسيديم حسابي سرخورده شدم ... و بيشتر از من همسرم ! يك ماه اول كه در ويرجينيا بوديم همسرم مدام غر مي زد ويرجينيا ده است ... به مريلند كه آمديم باز هم غر غر هاي او ادامه پيدا كرد زيرا به هر فروشگاهي مي رفتيم لباسي را كه ما ايراني ها به آن شيك بگوييم نمي يافتيم ... دروغ چرا ... خود من هم كم كم داشتم همين تصور را پيدا مي كردم تا اين كه بالاخره سر كار رفتم و حقيقت را فهميدم .
نمي دانم اين به فرهنگ ما باز مي گردد يا رژيم جمهوري اسلامي در پديد آمدن آن دخالت داشته است ؛ ولي به هر حال ما ايراني ها نمي دانيم چه لباسي را كجا بپوشيم . در مورد ايران چيزي نمي گويم در همين آمريكا خانم هاي ايراني سر ظهر هم لباس شب مي پوشند و آرايش سنگين دارند . سنگين ، نه به معناي با وقار بلكه به معناي غليظ . در صورتي كه خانم هاي آمريكايي اگر خيلي به خودشان برسند كت-دامن يا كت-شلوار بر تن دارند و معمولا آرايش ندارند . مرد هاي ايراني هم همين گونه اند ... و معمولا نمي دانند چه لباسي را كجا بپوشند . البته در مورد مردها ماجرا كمي فرق مي كند زيرا يا بايد كت-شلوار بپوشند يا اسپورت ولي خانم ها گاهي همه چيز را با هم قاطي مي كنند .
در آمريكا رسم بر اين است كه هر شركتي براي كاركنانش لباس خاصي را در نظر مي گيرد كه گاهي به صورت يونيفورم است و گاهي هم كه مي خواهند آزادي بيشتري بدهند نوع لباس را مشخص مي كنند مثلا مي گويند حتما بايد اسپورت باشد يا حتما بايد رسمي باشد . به همين دليل اگر شما در شركتي كار مي كنيد كه از شما خواسته اند لباس رسمي بپوشيد نمي توانيد شلوار جين و يا لباس شب بپوشيد . البته در بسياري از شركت ها استفاده از شلوار جين ممنوع است زيرا شلوار جين – به عنوان لباس كار – در انحصار كساني است كه كارگر هستند . براي مثال در يك داروخانه يا يك فروشگاه مواد غذايي معتبر شما حق استفاده از شلوار جين را نداريد زيرا اين كار همان اندازه مسخره است كه شما ببينيد يك كارگر ساختماني با كت و شلوار و كراوات سر كار مي رود ! ( در واقع شما اگر مرد هستيد حتا حق نداريد با شلوار جين به نايت كلاب ها برويد اما خانم ها در اين زمينه مشكلي ندارند و آزاد هستند در نايت كلاب ها هر لباسي را كه مي خواهند بپوشند . ) راستش را بخواهيد همه چيز به قوانين شركت ها باز نمي گردد بلكه خود افراد هم در آن نقش دارند . من به دليل نوع كارم زياد به خانه ي مردم رفت و آمد دارم . به ندرت مي شود كه به خانه ي يك آمريكايي بروم و ببينم خانم صاحبخانه براي مثال با لباس خواب در برابرم ظاهر مي شود ( دارم از آمريكايي هاي سفيد پوست حرف مي زنم ) و در عين حال هرگز نشده است ببينم لباسي شيك بر تن دارند . در خانه ، آنها معمولا با شلوار جين يا شلوار گرمكن هستند و اگر لباس مناسبي بر تن نداشته باشند امكان ندارد به شما اجازه ورود بدهند . در مورد خانم هاي مسن آمريكايي وضع كمي متفاوت است و آنها تا آرايش نداشته باشند امكان ندارد اجازه بدهند شما آنها را ببينيد ! مرد ها هم همين گونه هستند و در خانه با شلوار كوتاه يا شلوار جين مي گردند . رنگين پوستان – به ويژه سياهان – گيج كننده هستند . گاهي شده است كه نيمه برهنه – شايد بهتر است بگويم تقريبا برهنه – در خانه را به رويم باز مي كنند و گاهي نيم ساعت من را پشت در نگاه مي دارند تا آرايش كنند و كلاه گيس شان را از زير خروارها آشغال بيابند و بر سر بگذارند . تا يادم نرفته بگويم بسياري از خانم هاي سياه پوست از كلاه گيس استفاده مي كنند يعني موهاي شان را از ته مي تراشند يا كوتاه مي كنند و روي آن كلاه گيس مي گذارند به همين دليل در اينجا بازار كلاه گيس بسيار داغ است . مردهاي سياه پوست هم دو دسته هستند معمولي و كثيف ... به طور كلي سياه پوست تميز خيلي كم ديده ام .
داشتم در مورد آمريكايي ها حرف مي زدم : نسل جوان كاملا متفاوت است لباس هاي عجيب و غريب بر تن مي كنند ولي اين فقط در مورد خانواده هاي معمولي و متوسط رو به پايين صدق مي كند . خانواده هاي مرفه و سرشناس كمتر به فرزندان شان اجازه مي دهند چنين لباس هايي بپوشند . خانواده هايي هستند كه حتا نوع فيلمي را كه فرزندان شان تماشا مي كنند كنترل مي نمايند و حتا خانواده اي را مي شناسم كه اجازه نمي دهند فرزندان شان به مدرسه بروند و خودشان در خانه به آنها درس مي دهند زيرا محيط مدرسه را براي فرزندان شان مناسب نمي دانند . نسل جوان آمريكايي – به طور كلي – ار لباس هاي متعارف فراري است و گاهي از آرايش هاي عجيب و غريب استفاده مي كند . خال كوبي تقريبا فرا گير است و همين طور آرايه هاي ( لوازم زينتي ) دوران پارينه سنگي و اقوام بدوي ! اما تمام اينها تا زماني است كه آنها به مدرسه مي روند و هنگامي كه وارد زندگي عادي مي شوند معمولا ادامه پيدا نمي كند اما در عين حال كسي يا قانوني نيست كه به آنها بگويد در زندگي خصوصي چه بكنند يا چه بپوشند .
بيشترين چيزي كه در ميان نو جوانان و جوانان رواج دارد چشم و هم چشمي است – درست مثل ايران . در اينجا جوانان و نوجوانان به مارك لباس خيلي اهميت مي دهند و باز مانند ايران آن را به رخ هم مي كشند ! لباس هاي مارك دار در اينجا بسيار گران است يعني شما مي توانيد شلوار جين معمولي Wrangler- را كه البته زماني در ايران بسيار معروف بود – دوازده دلار بخريد ولي براي شلوار هاي مارك دار چندين برابر اين قيمت را بايد بپردازيد . يا مثلا يك كت و دامن معمولي را مي توانيد حدود هفتاد دلار بخريد ولي اگر بخواهيد مارك دار باشد گاهي بايد تا هزار دلار و گاهي بيشتر بپردازيد . چند روز پيش با همسرم براي خريد لباس به يك فروشگاه رفته بوديم ... همسرم لباسي را برداشت و گفت : " اين خيلي قشنگه ... فكر مي كنم حراج كرده باشن ... قيمتش خيلي خوبه ... " البته به نظر او خوب بود ! به هر حال لباس را خريديم و به خانه برگشتيم هنگامي كه داشت برچسب قيمت را مي كند ديدم جيغ كشيد ... ترسيدم ... پرسيدم چي شده ؟ برچسب را به من نشان داد ... قيمت واقعي آن لباس بيش از پانصد دلار بود و ما آن را به يك دهم قيمت خريده بوديم .
نمي دانم در مورد لباس چه چيز ديگري مي توان نوشت زيرا زياد با مد سر و كار ندارم . و در ايران هم كه بودم جز در دوره ي نو جواني هيچ وقت به مد اهميت نمي دادم – كه آن زمان هم هميشه چند ماهي از مد عقب بودم و مثلا شلوار جين Zico كم كم داشت از مد مي افتاد كه من آن را كشف كردم ! و طبيعتا در مورد لباس خانم ها كمتر مي دانم زيرا زن نيستم . و از آن مهم تر اين كه تمركز ندارم و اين برف كم كم دارد من را مجبور مي كند كه دوباره از خانه بيرون بروم . البته اين بار با ماشين ... چون بدجوري هوس رانندگي در برف را كرده ام ... در ايران كه بودم اين يكي از كارهايي بود كه لذت بسياري به من مي داد و عاشق اين بودم كه ماشين دور خودش بچرخد و برف را به اطراف بپاشد . اما اكنون كمي براي اين كارها پير شده ام و از سوي ديگر در آمريكا چنين كاري مساوي است با زندان رفتن ... يا دست كم يك جريمه ي صد دلاري !
برف ... برف ... برف . من آن را مي پرستم و آرزويم اين است كه در آغوش برف بميرم . نمي دانم امشب زنده به خانه باز مي گردم يا نه ولي بدجوري هوس رانندگي در برف را كرده ام . به ياد ايران ... و به ياد تمام دوستانم در ايران كه وقتي برف مي آمد ماشين ها را از پدر هاي مان مي دزديديم و بدون گواهي نامه ديوانه وار رانندگي مي كرديم . به ياد سيامك ... بابك ... رامين ... افشين ... بهنام ... منوچهر... پيمان و ...
هرمس امشب شاد است .
Let it snow, let it snow, let it snow