تبليغاتX
ARTA HERMES

در روزهاي گذشته دوستاني سراغم را گرفته ، پرسيده بودند كجا هستم و آيا هنوز زنده ام يا نه ... بله من زنده ام ... مثل يك تخته سنگ زنده ام ... زنده و خسته ... نزديك به ده روز نتوانستم چيزي بنويسم زيرا از سويي زياد حالم خوب نبود و از سوي ديگر بسيار خسته بودم ... اكنون هم كه دارم مي نويسم زياد خوب نيستم اما مدام به خودم تلقين مي كنم كه خيلي خوب هستم . ليوان ودكا را كنارم گذاشته ام و گاهي آن را مي چشم . علاقه اي به الكل ندارم اما گاهي بد نيست . امشب موضوع ويژه اي را هم نمي خواهم دنبال كنم . هر قدر به سوژه هايي كه از پيش آماده كرده ام نگاه كردم ديدم حوصله ي نوشتن هيچ يك را ندارم . راستش را بخواهيد كمي آزرده خاطر هستم ... چند شب براي وقت كشي وارد اتاق هاي chat شدم اما ديدم حتا براي وقت كشي هم خوب نيستند ... تعدادي انسان رواني به جان هم افتاده اند و يا به هم ناسزا مي گويند و يا دنبال سكس هستند . نمي دانم چه چيز تغيير كرده است ... نسل من اگر دنبال سكس هم بود تا اين اندازه گستاخ نبود ... چيزي بود شخصي كه كسي به آن راه نداشت ... نسل من واژه ها را نمي آلود و خود را نيز . با سكس به معناي مصطلح آن هيچ دشمني اي ندارم ولي فكر مي كنم نيازي نيست كه آن را ، و نياز به آن را ، سر هر كوچه فرياد كنيم .

 و باز نمي فهمم كه اين ناسزا ها چيست كه به هم نثار مي كنند ! گاهي احساس مي كنم اين جماعت نه با سكس ، كه با ناسزا شنيدن به اورگاسم مي رسند ... واقعا آنها را چه شده است ؟! كسي پاسخي دارد ؟ شايد از بس در جامعه ي ايران دشنام دادن امري عادي شده است كه آنها مي پندارند اگر روزي  ناسزا نشنوند آن روز به تباهي گذشته است ! ناسزا گفتن ... درگير شدن ... به چالش طلبيدن ... واقعا آنها را چه شده است ... در chat room ها به دنبال كسي گشتم كه دوست داشته باشد حرف بزند ... بدون در نظر گرفتن جنسيت ... اما بيهوده بود ... و باز آنها را به چيزي كه دوست داشتند طلبيدم ... به چالش ... به يك چالش متفكرانه ... به شطرنج ... اما جز يك نفر كسي پاسخي نداد . شايد آنها آسان ترين را مبارزه را برگزيده اند ... راه پير زنان را ... پيرزن به معناي كسي كه كاري از او ساخته نيست و فقط مي تواند گوشه ي خانه بنشيند و ديگران را نفرين كند . آيا نسل امروز پيرزن شده است ؟ نمي دانم ... يعني شك دارم ولي با چيزهايي كه از ايشان مي بينم اين حس در من شكل مي گيرد و مگر نه اين است كه پير زنان در مورد سكس نيز چون اين نسل رفتار مي كنند : كاري از ايشان بر نمي آيد و به ناچار با از سكس سخن گفتن خود را ارضا مي نمايند !

چرا چنين شده است ؟ آن همه هيجان ... آن همه شور جواني چرا به يك باره به سوي سكس روان شده است ؟! به من نگوييد كه چون جلوي آن را گرفته اند دارد سر ريز مي كند ... اين سخن را نمي پذيرم . مگر جلوي انقلاب را نگرفته اند پس چرا آن سر ريز نمي كند ؟ مگر جلوي انديشه را نگرفته اند پس چرا آن ، سد را نمي شكند ؟ آيا در ايران انديشه اي وجود دارد ؟! دارم از اين نسل سخن مي گويم ... آيا واقعا آموخته اند كه انديشه كنند ؟ باور ندارم ... گاهي به وبلاگ ها سر مي زنم ... بيشتر چيزها تكراري است ... گويي از روي دست هم نوشته اند ... گروهي كه پيشرو تر هستند شعر شاعران كهن را در وبلاگ هاي شان باز نويسي مي كنند ... آيا آن قدر مردم بي سواد شده اند كه لازم است در وبلاگ ها شعر حافظ را به آنها شناساند ؟ آيا مردم خودشان عقل ندارند كه اگر هوس شعر كردند به جاي اين كه به اين وبلاگ ها مراجعه كنند اصل كتاب را در دست بگيرند . نه ... من بر اين باورم كه اين نسل ... نسل دوم چيزي براي عرضه ندارد و اگر گاهي جرقه اي مي زند نمي توان با آن آتشي را روشن كرد زيرا هيزمي براي سوختن وجود ندارد . انديشه بايد بر بستر اجتماع روان باشد اما در ايران حتا بر سطح آن هم روان نيست ... گاهي موجي ديده مي شود اما چه سود كه حتا به ساحل نمي رسد .

انديشه ي نسل نو ... اگر انديشه اي در كار باشد در حد شعر كه چيزي جز واژه پردازي نيست متوقف مانده است . و حتا اگر شعر را بپذيريم ، آيا نمي فهمند احمد شاملو و اخوان ثالث هم ديگر قديمي شده اند و اين نسل بايد خودش زبان باز كند و از زمانه اش بگويد ؟

خيلي خسته ام ... مدام دارم فكر مي كنم . واقعا ما كجا هستيم ؟

روزگاري شايد پانزده سال پيش تصميم گرفتم بدانم  " كجا " هستم ... و از آن مهم تر " كي " هستم . خيلي تلاش كردم و در آخر به اين نتيجه ي احمقانه رسيدم كه من يك مداد هستم كه در كهكشان راه شيري و يكي از سياره هاي اين كهكشان زندگي مي كند . تلاش بي فرجامي بود ولي دست كم تلاش خودم را كردم و آن تلاش زندگي بعدي من را شكل داد . مهم نيست از ديدگاه ديگران خوب است يا نه ؛ من از آن راضي هستم و اگر قرار باشد تكرار شود دوباره همان راه را انتخاب مي كنم . اما اين نسل ... اين نسل چه مي خواهد بكند . چرا تا اين اندازه بي دانش است ... آيا كتابي براي خواندن نيست ؟ روزگاري بود كه نسل من براي خواندن يك كتاب سرش را بر باد مي داد ... از گذشته هاي دور سخن نمي گويم ... همين چند سال پيش را مي گويم ... حتا كليدر كه دوستش ندارم ممنوع بود . اگر يك كتاب خوب مي خواستي لازم بود ده ها كتاب فروشي قديمي را جستجو كني ... نسل من خوب به ياد دارد كه چگونه كتاب ها را به چنگ مي آورديم : زير پله هاي ميدان انقلاب ما را به خوبي به ياد دارند ... و كتاب فروش هاي كنار پياده رو ... و با چه ترسي ... نسل كنوني مواد مخدرش را با چنين ترسي نمي خرد زيرا مي داند براي آن او را نمي كشند اما ما چنان تضميني نداشتيم ... به ياد دارم روزي را كه براي تفريح به چالوس يا نوشهر رفته بودم و در يك كتاب فروشي قديمي چند كتاب دندان گير پيدا كردم ... آيا تله بود ؟ هرگز نفهميدم ... فقط ديدم چند نفر دورم جمع شده اند و دارند شعار مي دهند : كمونيست ... كمونيست ! تازه هجده ساله شده بودم و اين نخستين سفري بود كه آن را به تنهايي تجربه مي كردم ... ترسيدم ... مثل سگ ترسيدم ... كتاب ها را در آغوش گرفتم و فرار كردم ... و آنها گويي كه به يك سگ سنگ مي زنند شروع كردن به پرتاب سنگ ... حتا به سالن هتل هم كه رسيدم احساس امنيت نمي كردم ... ساكم را برداشتم و به خانه باز گشتم ... و سال هاي سال پايم را به شمال نگذاشتم !

راستي چه شده است كه نسل كنوني دانش را چيزي تجملاتي مي داند ؟ چرا اگر كمي سواد داشته باشد شرم دارد كه آن را نمايان كند ؟! و بي سوادي ... چرا بي سواد بودن تا اين اندازه پديد آورنده ي احترام است ؟! عاميانه حرف زدن چه چيز زيبايي دارد ؟ قرار نيست كسي همچون فردوسي حرف بزند زيرا خود فردوسي هم در گفتگوهاي روزانه چنان سخن نمي گفت ولي آيا اين انتظار زيادي است كه از اين نسل بخواهيم واژگان را درست ادا كند ؟ من نگرانم ... واقعا نگرانم كه بر سر اين زبان فارسي كه تنها چيزي است كه از ايراني بودن ما باقي مانده است چه خواهد آمد . رژيم جمهوري اسلامي همه چيز را از ما گرفته است ... اما اجازه ندهيم كه ايراني بودن را از ما بگيرد ... اجازه ندهيم زبان فارسي را از ما بگيرد .

من دوست دارم به اين نسل نو باور داشته باشم ... اما نمي توانم . باور كنيد مي خواهم ... اما نمي توانم .  

 

I had a dream

I had a dream

 

+ نوشته شده در Mon 15 Jan 2007ساعت 0:2 AM توسط Arta Hermes |

امروز پس از مدت ها فرصت كردم e-mail هايم را چك كنم . نخست چيز خاصي نظرم را جلب نكرد و مي خواستم همه را حذف كنم كه ديدم يك نفر تولدم را به من تبريك گفته است ! هنگامي كه به نام فرستنده نگاه كردم يكه خوردم زيرا توقع داشتم يكي از دوستانم باشد اما فرستنده كسي نبود مگر كمپاني PEPSI COLA ! وقتي آن را باز كردم ديدم برايم يك ويديو كليپ فرستاده است كه تولدم را تبريك مي گويد ... هاج و واج مانده بودم كه اينها از كجا تاريخ تولد من را مي دانند ! اما وقتي نامه را خواندم خودشان توضيح داده بودند كه من پارسال براي يك مسابقه كه آنها ترتيب داده بودند ثبت نام كرده بودم و حالا آنها روز تولد من را مي دانند . اصلا مهم نيست كه يك ماشين اين كار را مي كند ، مهم اين است كساني كه تبليغات اين شركت را بر عهده دارند مي دانند چگونه دل مشتري تنهاي خود را به دست بياورند . تنها اين كمپاني هم نيست ... من پارسال مي خواستم در مسابقه ي ... مسابقه هم نه ... چيزي شبيه آن ... Marlboro شركت كنم ... هر كس تعداد زيادي بار كد مارلبرو را براي آنها مي فرستاد مي توانست چيزهاي مختلفي را به عنوان هديه دريافت كند . پس از يك ماه آنها شروع كردند به فرستادن كوپن هاي تخفيف بهاي سيگار ؛ و همچنين سكه هاي يادبود با ارزش و CD موسيقي . راستي تا يادم نرفته بگويم اگر مي توانيد فيلم Thank you for smoking  را گير بياوريد حتما آن را ببينيد .

چه مي گفتم ؟ آهان ! منظورم از نوشتن مطالب بالا اين بود كه در اين كشور حرف اول را تبليغات مي زند . شركت ها حاضرند پول زيادي بدهند تا نام و نشاني افراد را به دست بياورند تا براي آنها بسته هاي تبليغاتي بفرستند و يا به آنها تلفن بزنند و كالاي خود را معرفي كنند . اگر بعد از ظهر ها كاري نداشته باشيد و در خانه بمانيد از دست تلفن هاي پياپي آنها ديوانه مي شويد ... البته مي توانيد آنها را تهديد كنيد كه از ايشان شكايت مي كنيد ولي در زندگي واقعي كسي حوصله ي اين كار را ندارد ... البته چرا ... چند روز پيش شركتي كه من براي آن كار مي كنم در دادگاه بازنده شد و اكنون بايد حدود هزار دلار به يك پزشك بپردازيم . ماجرا از آنجا شروع شد كه تصميم گرفتيم براي شركت بيشتر تبليغ كنيم پس به يك شركت كانادايي پول داديم كه اين كار را به عهده بگيرد و آن شركت هم مشخصات ما را براي هزاران نفر از جمله آن پزشك fax  كرد ! البته اگر بتوانيم از طريق اين آگهي ها يك يا دو مشتري بگيريم خسارت جبران مي شود ولي هميشه هم به اين سادگي نيست . فكر مي كنم پيش تر در مورد آگهي هاي تله ويزيوني حرف زده ام پس ديگر به آنها اشاره اي نمي كنم ولي آگهي ها و تبليغاتي از اين دست بسيار جالب تر هستند . گاهي نامه اي را دريافت مي كنيد كه به شما مي گويد مي توانيد صاحب يك كامپيوتر رايگان بشويد بدون اين كه از آن شركت خريد نماييد . شما هم كه در آرزوي يك كامپيوتر بهتر هستيد مشخصات خود را براي آنها ارسال مي كنيد تا در قرعه كشي آخر سال شركت كنيد . البته اين قرعه كشي برگزار مي شود و احتمال هم دارد كه شما برنده شويد دروغي در كار نيست اما همان شركت نشاني شما را به ديگر شركت ها مي فروشد و از آن پس شما نامه باران مي شويد . گاهي هم به شما پيشنهادهاي خوبي مي دهند مثلا هفته ي پيش همسر من براي شركت در يك قرعه كشي مجبور به خريد يك گردن بند طلا شد اما ... اما واقعا ضرر نكرديم زيرا قيمت آن نسبت به فروشگاه ها بسيار ارزان تر است يعني فقط سي دلار كه در سه قسط بايد پرداخت شود و از سوي ديگر يك گردن بند طلاي ديگر هم به عنوان هديه دريافت كرديم ! البته هر دوي آنها داراي كاغذي هستند كه نشان مي دهد مثلا سنگ روي گردن بند چيست ، چه وزني دارد و ...

راستش هميشه هم نمي توان به آنها اعتماد كرد بهترين كار اين است در معامله با اين گونه شركت ها از كرديت كارد يا كاردهاي بانك استفاده نكنيم ... يك بار ما به شدت نقره داغ شديم و براي يك جفت كفي كفش چيزي نزديك به صد دلار پرداختيم ... البته قيمت آن ده دلار بود ولي آنها بدون اين كه از ما اجازه بگيرند چيزهاي ديگري هم فرستاده بودند و پولش را هم برداشته بودند ... بار نخست متوجه نشديم كه چرا حساب مان منفي شده است ولي دفعه ي دوم مچ شان را گرفتيم و از بانك خواستيم پول را به حساب باز گرداند . اينجا امكان ندارد در فروشگاه ها حتا يك پني به شما كم بدهند اما وقتي از طريق تلفن ، اينترنت و يا پست خريد مي كنيد بايد به شدت مراقب باشيد .

با تمام اين اوصاف من شيوه ي تبليغات در اين كشور را دوست دارم . آنها حتا اگر به شعور شما هم بي احترامي كنند به گونه اي اين كار را مي كنند كه شما از آن لذت مي بريد . فرض كنيد شما مي خواهيد يك كارتن پپسي كولا بخريد قيمت يك بسته ي دوازده تايي معمولا چهار دلار است ( هرگز نفهميدم واقعا چند است !) اما وقتي شما مي خواهيد آن را برداريد مي بينيد كه به فرض قيمت آن چهار دلار و پنجاه سنت است ولي اگر كارد عضويت همان فروشگاه را داشته باشيد مي توانيد سه كارتن را نه دلار و گاهي هشت دلار بخريد ! براي هر فروشگاه مهم ترين چيز اين است كه شما هميشه به آنجا مراجعه كنيد پس با آن كارد به شما تخفيف مي دهيد و واقعا نمي دانيد چقدر لذت بخش است وقتي مي بينيد با اسكن كردن كارد بسته به ميزاني كه خريد كرده ايد از پنجاه سنت تا بيست يا سي دلار از قيمت كالا كم مي شود ! و فقط همين نيست آنها هر هفته براي شما كوپن هايي مي فرستند كه اگر به فرض پنجاه دلار خريد كنيد مثلا مي توانيد هم زمان آب ميوه ، شير ، نان و... چيز هاي ديگر را رايگان دريافت كنيد . اگر به جا سويچي مردم نگاهي بياندازيد مي بينيد كه بيشتر آنها انواع و اقسام اين كارد ها را دارند . اين كارد ها به دو اندازه طراحي مي شوند و معمولا همه از نوع كوچك آن كه به جا سويچي وصل مي شود استقبال مي كنند .

اگر بخواهم شيوه ي تبليغات اينجا را با ايران مقايسه كنم بايد بگويم ما در ايران اصلا نمي دانيم تبليغات چيست ... و تا كسي اعتراض مي كند همه مي گويند چون نمي توان از جاذبه جنسي استفاده كرد ما نمي توانيم تبليغات خوبي داشته باشيم . در صورتي كه اينجا هميشه هم از جاذبه هاي جنسي استفاده نمي كنند ... مهم اين است كه تو چه داري و چگونه مي خواهي آن را معرفي كني . در اينجا مهم نيست كه آيا تو بهترين چيپس را توليد مي كني يا نه ... اين اصلا به مشتري ربطي ندارد ... مهم اين است كه وقتي آن را مي بيند واقعا هوس كند كه همان لحظه آن را بخرد .

و آخرين جمله : در آمريكا اگر براي خريد يك چيز دو دلاري وارد فروشگاه مي شويد هميشه بيش از پنجاه دلار در جيب داشته باشيد زيرا شما مجبور به خريد هستيد !

 

+ نوشته شده در Fri 5 Jan 2007ساعت 1:8 AM توسط Arta Hermes |

We are two lost souls

Swimming in a fish bowl

Year after year

What we found

Same old fears

Wish you were here

 

با  Pink Floyd سال ها است كه زندگي مي كنم . هرگاه كه تنهايم ... هرگاه كه غمگينم ... هرگاه كه دوست دارم بميرم ... هرگاه كه شادم ... هرگاه كه از خدايان دروغيني كه ساخته ام ... از اين بتان ، به فغان مي آيم جز Pink Floyd هيچ پناهگاهي ندارم كه سراينده ي رنج هاي انسان مدرن است . امروز به قدري خسته از زندگي بودم كه حتا سر كار هم نرفتم . ميگرن هم كه سال ها است رهايم نمي كند ... اگر نباشد شگفت زده مي شوم كه نكند بيمارم !

مي گويند آزادي ... كدام آزادي ؟! مگر انسان مي تواند از بندهايي كه خودش به دور خودش كشيده است رها گردد ؟! لعنت به آزادي اگر ندانيم چيست و نتوانيم از آن درست بهره گيريم . در چنين شرايطي ديكتاتوري اين مردك -خامنه اي- بهتر از داشتن آزادي است . به دل نگيريد ... امروز خيلي تلخم . بدترين تولدي بود كه تا كنون داشته ام . مهم نيست چرا ... هرگز بر زبان نخواهم آورد ... ولي هرگز اين روز را فراموش نخواهم كرد .

دانشجو كه بودم بارها به خاطر دفاع از آزادي همزمان با طرفداران آزادي و مخالفان آن درگير شدم و كمي بعد هنگامي كه توانستم به مدت چهار ترم اجازه ي تدريس را به دست بياورم گروهي از دانشجويان من را به اطلاعاتي بودن متهم مي كردند و گروه ديگري به ضد رژيم بودن ... و گناه من اين بود كه آزادانه حرف مي زدم و نمي ترسيدم بگويم انقلاب سال 57 اشتباه بوده است . حتا اطلاعاتي ها هم مانده بودند من از خودشان هستم يا نه ! بالاخره سه سال پيش در چنين روزي تصميم خودم را گرفتم زيرا آنها درست روز تولدم به من تلفن كردند و تهديدم نمودند كه به من و يا خانواده ام آسيب خواهند رساند . آنها حتا مي دانستند روز تولد واقعي من با روزي كه در شناسنامه ام هست تفاوت دارد ... چه مي توانستم بكنم ؟ به بهانه ي عمل جراحي كلاس هاي ترم دوم را كه تازه آغاز شده بود تعطيل كردم و منتظر ماندم تا روز مصاحبه در سفارت آمريكا فرا برسد . نمي دانستم اگر سفارت نه بگويد چه بايد بكنم خودم احساس خطر نمي كردم فقط براي خانواده ام نگران بودم ... هنوز شش ماه هم نشده بود كه با همسرم ازدواج كرده بودم .

هرگاه دانشجويانم را  در خيابان يا مترو مي ديدم خودم را پنهان مي كردم كه مبادا از من بپرسند چرا به آنها دروغ گفته ام و سالم هستم . ولي تا كي مي توانستم بگريزم ؟ يك روز چند تن از آنها من را ديدند و نزديك شدند ... هنوز سوال داشتند ... از بس آنها را مسخره كرده بودم كه چرا چيزي نمي پرسند آموخته بودند كه هر جا من را مي بينند در باره ي مسايل روز از من بپرسند ... هنوز دوستم داشتند ... هنوز از آزادي مي پرسيدند ولي نمي دانستند آن قدر آزاد نيستم كه بتوانم همچون گذشته از آزادي حرف بزنم . همه شان فكر مي كردند دانشگاه من را اخراج كرده است ولي نمي دانستند كه خودم خودم را اخراج كرده ام . خودم را اخراج كرده بودم زيرا ديگر نمي توانستم حرف بزنم ... زيرا ترسيده بودم .

روز اولي كه به عنوان مدرس پا به كلاس گذاشتم هنوز كسي نيامده بود . همانند دوران دانشجويي كنار پنجره طبقه ي سوم ايستادم و سيگارم را روشن كردم . مانده بودم پايين بپرم يا ادامه بدهم ... نمي دانستم توانش را دارم يا نه ... اي كاش پايين پريده بودم . آن زمان مي توانستم ... يعني هنوز آن قدر غرور داشتم كه چون نمي توانم حرف بزنم پايين بپرم . اما نپريدم . فكر كردم جسارتش را دارم . برگشتم و به كلاس نگاه كردم . يكي از دخترها پرسيد استاد هنوز نيامده ؟ گفتم منتظره كه همه بيان بعد بياد تو كلاس . گفت چه از خود راضي ! ساعت هشت ونيم صبح بود كه ديدم حدود ده نفر در كلاس هستند . ترم تابستاني بود و درس انقلاب اسلامي ... توقع بيشتري نداشتم . با مداد روي ميز كوبيدم و گفتم درس را شروع مي كنيم ! از صداي خودم ، خودم هم يكه خوردم . باورشان نمي شد كسي كه با شلوار جين و پيراهن آستين كوتاه جلوي شان ايستاده ، استاد انقلاب اسلامي است ! يكي از دختر ها گفت الان استاد مياد و با اين كلاس لج مي كنه ! فقط توانستم لبخند بزنم ... ترم تابستاني بود و بايد شش ساعت حرف مي زدم . دو ساعت اول كه تمام شد از كلاس بيرون نرفتم چون اصلا احساس خستگي نمي كردم . مسوول آموزش خودش آمد و ليست دانشجويان را به من داد . بيست و يك نفر ! خوشحال شدم . اما در راهرو خبر ديگري بود ... خبري كه من از آن آگاه نبودم ... زيرا كنار پنجره ايستاده بودم و سيگار مي كشيدم . حتا نفهميدم كي زنگ خورد . هنگامي كه ته سيگارم را بيرون انداختم و به سوي كلاس چرخيدم به شدت شوكه شدم : بيش از چهل دختر و پسر روي صندلي ها نشسته بودند !  ساعت سوم كار به جايي رسيد كه مسوول آموزش آمد و تعداي از آنها را برد تا جا براي نشستن باشد ! برايم جالب بود كه آنها براي فرار از دست آخوندها و استادهاي حزب الهي به كلاس من پناه آورده اند در صورتي كه حتا نمي دانند من حرف حسابم چيست !

تا پايان ترم تعداد دانشجويانم باز هم زيادتر شد حتا كساني هم كه آن درس را نداشتند مي آمدند و مي نشستند . حتا يك بار يك نفر از خارج دانشگاه آمده بود كه بعدا مشخص شد اطلاعاتي است ! يعني يكي از دانشجوها او را لو داد ! حس خوبي بود ... بهترين حسي كه يك انسان بتواند تجربه كند . همه شان آن قدر به من نزديك بودند كه گاهي برايم درد و دل مي كردند و از آرزوهاي شان ، عاشق شدن هاي شان و تنهايي هاي شان صحبت مي كردند . گاهي در مترو ، تا مي آمدم كتابم را باز كنم يكي از آنها مي آمد و كنارم مي نشست تا برايم حرف بزند . از بعضي از دانشجويانم كوچك تر بودم و با بسياري از آنها هم نسل . يكي از دانشجويانم كه خانم مسني بود هنگامي كه تنها بوديم من را "مامان جون" خطاب مي كرد و بيشتر پسر ها به نام كوچك ! دختر ها در آغاز خجالت مي كشيدند ولي كم كم آنها نيز من را همچون يك دوست پذيرفتند ... يك برادر غرغرو كه مدام آنها را مسخره مي كرد كه چرا كتاب نمي خوانند . خودم هم مجبور بودم بيش از اندازه كتاب بخوانم تا جايي كه حتا وقتي براي شطرنج نداشتم . روزي پانزده ساعت كتاب مي خواندم تا مبادا چيزي را اشتباه بگويم يا اگر چيزي از من مي پرسند نتوانم پاسخ درستي به آنها بدهم . كلاس انقلاب اسلامي به همه چيزي شبيه بود مگر كلاس انقلاب اسلامي . روزهاي نخست به عادت كلاس هاي ديگر هنوز نيم ساعت مانده به پايان كلاس شروع مي كردند : خسته نباشيد ... خسته نباشيد ... اما با گذشت دو يا سه هفته گاه مي شد كه حتا بيش از نيم ساعت اضافه سر كلاس مي ماندند ... زيرا هنوز پرسش داشتند ... و نمي دانستند پاسخ بسياري از آن سوال ها را خودم هم نمي دانم و هنوز بايد از استادانم كمك بگيرم . استاداني همچون دكتر حاتم قادري ... دكتر وليم پيرويان ... دكتر پريچهر شاهسوند ... دكتر امجد ... دكتر كردستاني ... دكتر ازغندي ... شادروان دكتر داريوش اخوان زنجاني ... دكتر صراف ... دكتر امام زاده فرد ... دكتر زكيخاني ... دكتر ساوجي ... دكتر ساعي ... دكتر سيف زاده و ... 

ترم دوم كه شروع شد تعداد كلاس هايي كه داشتم دو برابر شد و كار من بسيار سخت تر ... بيش از دويست دانشجو كه حالا بعضي از آنها دشمن شده بودند ؛ زيرا ديگر همه مي دانستند من حزب الهي نيستم ! اما بيشتر دانشجويان به همين دليل دوستم داشتند ... يكي از آنها از من اجازه گرفت كه همسرش را به كلاس بياورد و ديگري همين كار را براي دوست پسرش كرد . گاهي دوستان و همكلاسي هاي سابقم مي آمدند و يك بار با تعجب ديدم يكي از استادان خودم آمده است كه آن روز داشتم از خجالت مي مردم !  گاهي هم خانمي كه بعد ها همسرم شد مي آمد ... و من را با سوال هاي مسلسل وارش گيج مي كرد ! چه روز هايي بودند آن روز ها ! اما با پايان ترم ، دوره ي خوشي تمام شد و گروه معارف اسلامي نامه اي به دستم داد كه بايد براي تاييد صلاحيت بايد به قم بروم ! از من خواستند ريش بگذارم و با شلوار جين نروم ... اما مگر مي شد ؟! مگر مي توانستم آن چيزي باشم كه نبودم ؟! آنجا پايان نامه ام را كه گفته بودند بايد همراه داشته باشم به گوشه اي انداختند و گفتند بايد امتحان بدهم ... احكام و چيزهاي ديگر ! در حالي كه مي خنديدم باز گشتم و تا آنجا كه مي توانستم سوهان خريدم زيرا مي دانستم اين آخرين باري است كه به قم ( نفرت آور ترين شهر روي زمين ) مي روم : آنها را به رسميت نمي شناختم كه بخواهند از من امتحان بگيرند . بيش از يك سال بيكار بودم . يعني فقط در يك هنرستان شبانه كار مي كردم كه با در آمد آن فقط مي توانستم كتاب و سيگار بخرم . البته بيشتر هم نمي خواستم ... نمي دانم چرا در تمام كنكورهاي استخدامي اي كه شركت كرده بودم رد شده بودم در صورتي كه مي ديدم همكلاسي هاي سابقم كه هنگام امتحان هاي دانشگاه به اصرار كنارم مي نشستند تا از روي دست من بنويسند يكي پس از ديگري قبول مي شوند !

پس از يك سال دوباره از من دعوت كردند كه تدريس كنم ... جامعه شناسي ! با اين كه از جامعه شناسي نفرت دارم قبول كردم زيرا مي خواستم دوباره در كنار دانشجويان باشم . اين يك شكست كامل بود : دانشكده ي الهيات هيچ گاه جاي دانشجويان معمولي نبوده است . بسياري از آنها احتمالا سواد خواندن و نوشتن هم نداشتند ! گذشته از شوخي ، بسياري از آنها نمي فهميدند من چه مي گويم . چنان نسبت به اسامي غربي حساسيت داشتند كه انگار كسي كه امام حسين شان را كشته است غربي بوده است ! من مي گفتم ماكس وبر چنين گفته است ؛ آنها مي گفتند ماركس بي خدا است و بعد چند آيه مي خواندند ! من مي گفتم ويژگي هاي ملت چنين است ؛ آنها با حديث و آيه از امت دفاع مي كردند ! من مي گفتم علم چنين مي گويد ؛ آنها به دعاي كميل استناد مي كردند ! تازه اينها با سواد هاي شان بودند ... خانمي بود كه قسم مي خورد آخرين كتابي كه خوانده است دو سال پيش بوده است : بزبز قندي ! شوخي نمي كرد ؛ مسخره هم نمي كرد ... مي گفت آن را براي پسرش خوانده است . وقتي به آنها گفتم براي گذراندن اين درس بايد دست كم ده كتاب را مطالعه كنند كم مانده بود كتك بخورم ! آنها فقط بلد بودند جزوه بنويسند . وقتي به آنها گفتم بايد يك كار تحقيقي بنويسند گيج شدند . با تهديد مجبورشان كردم كه اين كار را انجام بدهند ... يكي از آنها حتا زحمت نوشتن هم نكشيده بود ؛ بيست صفحه از يك كتاب را فتوكپي كرده بود ! نمي خواهم بي انصافي كنم ... بعضي از آنها هم خوب بودند . هم خوب ، هم باسواد . هرگز نفهميدم در دانشكده ي الهيات چه مي كنند ... وقتي از خودشان پرسيدم گفتند كه انتخاب آخرشان بوده است !

روزهاي بدي بودند آن روز ها ... مدام چالش و چالش ... با خودم و آنها . نمي توانستم خودم را راضي كنم كه حقيقت كوچكي را كه همراه داشتم از ايشان پنهان كنم و آنها نيز رغبتي به آن نشان نمي دادند . ترم دوم با اين دانشكده را به اكراه پذيرفتم . منتظر كوچك ترين بهانه  بودم كه آنجا را ترك كنم و اين بهانه با آن تهديد به دستم آمد تا مثلا وجدانم راضي باشد . نمي دانم وقتي فهميدند من ديگر باز نمي گردم چقدر جشن گرفتند و دعاي كميل برگزار كردند . نمي دانم چند تا صلوات نذر كرده بودند كه زير ماشين بروم و ديگر از آنها نخواهم كتاب بخوانند ! اما هرچه كه بود كار ساز بود و من ديگر باز نگشتم . حتا حقوقم را هم نگرفتم . البته چيزي هم نبود . در كل براي هر كلاس پنجاه هزار تومان مي دادند كه از آن هم پنج هزار تومان ماليات كم مي شد . جدي مي گويم ... براي سه يا چهار ماه فقط چهل و پنج هزار تومان ! يادم نيست به كساني كه دكترا داشتند چقدر مي دادند ولي تمام فوق ليسانس ها در همين حدود مي گرفتند . تازه استاداني هم بودند كه ليسانس يا تحصيلات حوزوي داشتند و احتمالا كمتر مي گرفتند ! بي دليل نيست اگر مي بينيد استادان وقتي براي مطالعه ندارند آنها بايد آن قدر كلاس بگيرند تا بتوانند خرج زندگي شان را در بياورند .

اكنون كه فكر مي كنم مي بينم شايد من ماجرا را خيلي جدي گرفته بودم . شايد بي دليل آن همه پر حرارت بودم ... شايد بايد مثل يك جنازه مي آمدم و مي رفتم ... شايد ... نمي دانم ... به قدري از آن روزگار و آن محيط فاصله گرفته ام كه ديگر نمي دانم كار درست چه بود . الان مدام سرزنش مي شوم كه چرا اينجا هستيم ... و او نمي داند كه چرا . درست است كه هميشه در آرزوي خارج شدن از ايران بودم ولي پس از ازدواج ديگر به آن فكر نمي كردم . حتا زماني كه نامه ي سفارت هم آمد همه چيز برايم شوخي بود و نزديك دو ماه طول كشيد تا مدارك را پست كنم . اما وقتي تهديد جدي شد احساس كردم ديگر جاي ماندن نيست . از اول هم مي دانستم اگر به آمريكا بيايم چيزي جز كار سخت در انتظارم نيست اما پذيرفتم . خيلي سخت بود جا گذاشتن تمام چيزهايي كه برايم عزيز بودند اما بايد خانواده ام ... خانواده ي دو نفره ام را حفظ مي كردم . شايد اگر مجرد بودم ماجرا به گونه ي ديگري پايان مي يافت ... شايد در زندان بودم و شايد مرده بودم ... اما وقتي ازدواج مي كني ديگر فقط تنها خودت نيستي . بايد جاه طلبي هايم را فراموش مي كردم ...

نمي دانم الان كجا هستند آن دانشجويان ... همان ها كه وقتي فهميدند ديگر اجازه تدريس ندارم من را با خود به شمال بردند ... يك اتوبوس پر از دانشجو ... راستي كجا هستند آنها . آيا هنوز من را به ياد دارند ؟ آيا حتا مي توانند تصور كنند كه من اينجا چه مي كنم ... آيا مي توانند باور كنند كه آن دست هاي ظريف چنان پينه بسته است كه هر هفته مجبورم پينه ها را با ناخن گير يا تيغ ببرم ؟ آيا در كابوس هاي شان هم مي توانند من را كه آن چنان سركش ، پر غرور و دست نيافتني بودم چنين رام ببينند ؟

فكر مي كنم ديگر بس است ... مي خواهم از پشت اين نقاب ... اين نام پوشالي خارج شوم ... مي خواهم دوباره به آن كسي كه كه مدت ها است او را از ياد برده ام بدل شوم ... مي خواهم دوباره داستان بنويسم ... مي خواهم دوباره داد بزنم ... مي خواهم دوباره بدي ها را بر ملا كنم ... مي خواهم دوباره به خودم سلام كنم ... مي خواهم ديگر نترسم ... مي خواهم دوباره با خرافات بستيزم ... مي خواهم خدا را به محاكمه بكشم ... مي خواهم از انسان بنويسم ... نوشتن ... نوشتن ... نوشتن ... من براي اين كار زاده شده ام ... براي نوشتن بايد آرتا هرمس را بكشم ... بايد دوباره خودم بشوم ... مي ترسم ... از بس پنهان شده ام كه ديگر نام خودم را فراموش كرده ام ... مي خواهم از اين پس با نام خودم بنويسم ... ديگر مهم نيست كه پدر ومادرم در ايران نگران مي شوند يا نه ... ديگر مهم نيست كه همسرم خوشش مي آيد يا نه ... مهم اين است كه مي خواهم باور كنم من هنوز هستم ... يعني هنوز مي توانم باشم ... ديگر چيزي براي از دست دادن ندارم ... پس همچون گربه اي كه در يك اتاق در بسته گير افتاده است مي جنگم ... حاضرم فقط يك چنگ به صورت آن آفريننده ... آن شعبده باز بزرگ ... بزنم سپس بميرم ... مي خواهم آن فرار را جبران كنم ... او يك دقيقه ي پيش نبرد را آغاز كرد ... هنوز سرم گيج مي رود ... هنوز نمي توانم خوب ببينم ... شايد مي خواهد من را بكشد ... اما من مي توانم ادامه بدهم ... يعني بايد ادامه بدهم ...

***

من را ببخشيد اين نوشته ها را چند روز پيش - روز تولدم - نوشته بودم و شك داشتم آن را پست كنم يا نه  اما امروز ديگر نتوانستم طاقت بياورم ... آن شب چنان حالم بد شد كه چند ثانيه از هوش رفتم ... نمي دانم آن سر درد و آن سرگيجه از كجا آمد فقط وقتي به هوش آمدم ديدم روي زمين افتاده ام ... الان كه آن را خواندم ديدم  فقط چند جاي آن را بايد سانسور كنم نه براي دولت كه براي دوستانم و خانواده ام كه در ايران هستند ؛ نمي خواستم احساس نگراني كنند . جمهوري اسلامي به راحتي مي تواند با نام هايي كه آورده ام ... با  همه ي نشاني ها ... من را شناسايي كند و گور پدرشان ... از آنها نمي ترسم ... يعني ديگر نمي ترسم . به جايي رسيده ام كه دوست دارم بميرم و برايم مهم نيست خامنه اي و دار و دسته اش چه مي توانند بكنند . اما اگر قرار باشد همه بترسيم ... اگر قرار باشد همه پنهان شويم و چيزي نگوييم پس كي اين رژيم سقوط مي كند ... پس من كي مي توانم دوستانم ... پدرم ... مادرم ... برادرم ... استادانم ... دانشگاهم و اين نيم مثقال كشوري را كه برايم باقي مانده است ببينم .

خسته ام ... خيلي خسته ... از ديكتاتوري خسته ام ... از نبود آزادي خسته ام ... خسته ام كه چرا كسي چيزي نمي گويد ... از روشنفكران نمي گويم ... از مردم عادي مي گويم ... آهاي مردم ... تا كي ؟! تا كي مي خواهيد خفه شويد ؟ تا كي مي خواهيد روشنفكران را به نابودي دهيد ؟ آهاي مردم ... آهاي كساني كه هزاران از شما حتا ارزش بودن نداريد ... يا كاري كنيد ... يا همچون هميشه خفه شويد و توقعي براي تغيير رژيم نداشته باشيد . آهاي مرده خور ها ... چرا هميشه منتظريد تا روشنفكران قرباني شوند ... پس شما چه كاره ايد ... مگر اين ايران كشور شما نيست ؟ پس چه مرگ تان است ؟ تا كي دانشجويان و روشنفكران بايد قرباني شوند ؟ اين ايران ... اين نيم مثقال وطني كه براي تان ... براي مان ... باقي مانده است به فرياد شما نياز دارد ... اگر مي توانيد كاري كنيد وگرنه خفه شويد و به اين رژيم ... اين خداي متعفن كه رژيم معرفي مي كند ... به اين پيامبر و اماماني كه از من بي خدا ، بي خدا تر هستند دل خوش كنيد و خفه شويد ... آهاي مردمي كه اين اندازه ادعاي شجاعت داريد ... آهاي مردمي كه آن اندازه شير دل هستيد كه وقتي هزار نفر هستيد از يك دانشجو نمي ترسيد ! آهاي مرداني كه آن قدر با شرف هستيد كه هر روز هزاران دختر بي گناه را به خانه هاي تان ... به پستو هاي تان مي كشانيد ، پس كاري بكنيد . آهاي زناني كه آن قدر پاك دامن هستيد كه هر روز پسران بسياري را مرد مي كنيد ... جيغ بكشيد !  اي كاش هر روز شيون تان را ببينم ... ببينم كه براي عزيزان تان شيون مي كشيد ... من ... من ترسو هستم من هرگز ادعاي شجاعت نكرده ام ... من هميشه بزدل بوده ام ... اما شما چه ؟ شما كه ادعاي شجاعت تان گوش آن خداي متعفن تان را كر مي كند ... يك كاري بكنيد ... من فقط توانستم يك سال حرف بزنم ... شما يك دقيقه ... زياد است ؟ مي ترسيد ؟ يك ثانيه ... فقط يك ثانيه بايستيد .

هر چند از شما توقعي نمي توان داشت ... شما همان مردمي هستيد كه رژيم جمهوري اسلامي ساخته است ... از شما هيچ توقعي نمي توان داشت ... شما حتا ارزش مسخره كردن هم نداريد ... شما يك يك تان همچون احمدي نژاد هستيد ... از او هم كريه تر ... شايد او از همه ي شما بهتر باشد ... بود و نبود شما براي من مهم نيست ... من دلم مي خواهد كشورم ... ايرا ن من آزاد باشد ... با  يا بدون شما ... هر قدر دوست داريد ناسزا بگوييد ... اهميتي نمي دهم ... من تنها كسي هستم كه وطنم را دوست دارم ... اما مردمش را نه ... و آن قدر شجاعت دارم كه دروغ نگويم ... 

تا كنون چنين چيزي را از كسي نخواسته بودم اما من را به دوستان تان معرفي كنيد ... هر كس كه با آزادي ايران موافق است نظرش را بگويد و هر كس با ديدگاه من مخالف است ناسزا بگويد ...

امروز كه اين نوشته را پست مي كنم نخستين روز سال 2007 است ... روز خشم من است ... روزي است كه هرمس دارد خودش را نابود مي كند ... روزي كه هرمس خودش را عريان مي كند ... روزي كه هرمس به ياد آورده چه بوده و چه شده است . امروز هرمس تنهاي تنهاي است و زير لب اين بيت را زمزمه مي كند :

سيامك برآمد برهنه تنا                             

در افتاد با پور اهريمنا

 

آرتا هرمس ديگر به چيزي اميد ندارد ... آرتا هرمس مي خواهد به كمك يگانه ياورش ، كه چيزي نيست جز قلم او ، در برابر ديو سياه بايستد . او از شما ياري نمي خواهد ... او براي پيروزي نمي جنگد ... آرتا هرمس مي داند كه محكوم به شكست است ... اما مي جنگد زيرا آن نيم مثقال وطني را كه باقي مانده است دوست دارد ... آرتا هرمس براي سهم خودش از وطن مي جنگد ... براي سهم خودش از آزادي .

تا كي مي خواهيد شعر بگوييد ؟! اين شعرهاي بي ارزش را كه به درد پاي منقل و يا مخموري پس از شراب مي خورد ؟ اگر شراب مي خوريد مست شويد ... بد مستي كنيد ... بره نباشيد ... حالم به هم مي خورد آن گاه كه شعر هاي تان را مي بينم ... همه رام ... همه سر به زير ... فرياد برآوريد پس از شراب تان ... اگر شراب تان خواب آور است بشكنيد كوزه اش را ... خون بخوريد ... اما رام نباشيد ... تا كي مي خواهيد از دلبري سخن بگوييد كه اگر به او نرسيد در شعر هاي تان به روسپي مبدل مي گردد و چون به او مي رسيد هيچ مي گردد و ديگر سخني از او در ميان نيست ؟ آخر كدام دلبري آن قدر احمق است كه حرف هاي تان را باور كند ... و اگر باور كرد واي بر شما كه چنين دلبر احمقي را برگزيده ايد ... اي شاعران سرزمين شاعران بي مقدار ... به خود آييد ... با تو هستم محمود ... با تو هستم كامبيز ... با تو هستم ماندانا ... با تو هستم سارا ... با تو هستم سحر ... با تو هستم بابك ... با تو هستم محمد ... با تويي كه به خوبي مي شناسمت و مي دانم از چه شعر مي گويي . با تويي كه خودت هم نمي داني از چه شعر مي گويي و تنها واژه هاي زيبا را كنار هم مي گذاري و آن را شعر مي نامي . اگر چيزي براي گفتن داري آن را بنويس ... ساده ... جمله اي كه تعبير بردار نباشد ... رك و راست حرفت را بزن اگر حرفي داري . و من هنوز نمي دانم چرا در سرزمين شاعران بي مقدار ما هنوز يك نويسنده نداريم ! يعني داريم ... نامش را خوب مي دانم ... كسي كه پس از صادق هدايت بزرگ ترين نويسنده ي ايران است اما هنوز نتوانسته حتا يكي از نوشته هايش را منتشر كند . او نزديك ترين دوست من است . كسي كه به او و پاكي اش ايمان دارم ... اما او گم شده است ... او در زمان گم شده است ... او خودش را در زمان گم كرده است ... او ديگر نمي نويسد زيرا مي داند در سرزمين شاعران بي مقدار كسي سواد داستان خواندن ندارد .

هرمس خشمگين است ... هرمس دوست دارد بميرد ... هرمس ديگر دوست ندارد تعبير كند واژه هاي شاعرانه را ... هرمس ديگر هرمس نيست ... نمي خواهد آگاهي دهد ... او مي خواهد بجنگد و شكست بخورد . او مي داند چه پيروز شود چه نشود ، بازنده است زيرا باز هم بايد آرزوي آن نيم مثقال وطن آزاد را به گور ببرد : در سرزمين شاعران بي مقدار جايي براي آزادي وجود ندارد . با اين حال هرمس مي جنگد ... با همه ي خدايان ... اگر مرد براي او دل نسوزانيد ، چرا كه هرمس براي مردن مي جنگد .

چنين گفت هرمس !

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در Mon 1 Jan 2007ساعت 9:34 PM توسط Arta Hermes |

نشنيدم در ايران مردم به خيابان ها بريزند و جشن بگيرند ! جشن هم داشت ... مرگ صدام را مي گويم . مردم ايران به اندازه اي در استبداد زيسته اند كه حتا جرات ندارند از مرگ يك ديكتاتور ، ديكتاتور بيگانه اي كه بسياري از هموطن هاي ايشان را به خاك فرستاد  ؛ آرزوهاي شان را نقش بر آب كرد ؛ جواني شان ... عمرشان را بر باد داد ؛ دار و ندارشان را به آتش كشيد ، شادي كنند . نمي پذيرم اين بهانه را كه نبايد در مرگ كسي شاد بود . دروغ تا كي ؟! بايد جشن مي گرفتند ... بايد مي رقصيدند ... بايد آتش بازي مي كردند ... تا همه ي ديكتاتور ها ... همه ي خودكامگان ... همه ي آدم كشان ... همه ي نا مردمان بدانند كسي از وجود ايشان شادمان نيست . بايد جشن مي گرفتند ... بايد مي رقصيدند ... تا ديكتاتور ايران بداند او نيز رفتني است ... او نيز همچون صدام به هنگام مرگ شلوار خويش را كثيف خواهد نمود و با ماتحتي زرد به حضور معبود خويش خواهد رسيد !

تا كنون نرقصيده ام ... حتا روز ازدواجم هم كسي نتوانست من را وادار به رقص كند ... اما اكنون به قول نيچه ، " خدايي  در من رقصان است" ... پس مي رقصم ... رقص نمي دانم اما مي رقصم زيرا " تنها به آن خدايي باور دارم كه رقص بداند ! "

به خودم باور دارم پس مي رقصم !

چنين گفت هرمس !

+ نوشته شده در Sun 31 Dec 2006ساعت 1:24 AM توسط Arta Hermes |

با اين كه تصميم گرفته بودم هيچ چيز آمريكا من را شگفت زده نكند امروز از شدت شگفتي مخم سوت كشيد :

همكاري دارم به نام Doug كه به جرم فرزند آزاري زنداني شده است ولي اجازه دارد روزها از زندان بيرون بيايد و كار كند . امروز كه داشتيم با هم حرف  مي زديم گفت بايد ماهي چهارصد و هفتاد دلار به زندان بپردازد ! اول فكر كردم دارد شوخي مي كند و يا منظورش اين است كه آن پول را براي او پس انداز مي كنند . ولي او گفت كه نه ... او بايد اجاره بدهد يا چيزي شبيه آن ... بعد توضيح داد كه آنها به او اجازه داده اند در زنداني كه واقعا زندان نيست زندگي كند در مقابل او بايد هر ماه هزينه ي غذا و اتاقش را بدهد ! آن گونه كه او براي من توصيف كرد آنها اجازه ندارند در آن مكان سيگار بكشند و الكل هم كه به طور كلي براي شان ممنوع است زيرا هنگامي كه به زندان باز مي گردند با يك دستگاه الكل سنج ، الكل بدن شان را تست مي كنند و اگر نشانه اي از الكل ديده شود بايد به زندان معمولي باز گردند . البته اگر صبح يك آبجو بنوشند دستگاه آن را تشخيص نمي دهد ولي كدام احمقي مي تواند صبح زود آبجو بنوشد ؟! او بعضي از شب ها هم مي تواند بيرون بماند به شرطي كه شركتي كه او برايش كار مي كند به زندان اطلاع بدهد او آن شب بايد كار بكند . اتفاقا يك شب خودم به زندان تلفن كردم و اجازه ي او را گرفتم ... كار ساده اي هم بود چون فقط نام من را پرسيدند ... نه ، حتا نامم را هم نپرسيدند ... مردي كه آن سوي خط بود پرسيد : " تو رييس داگ هستي ؟" من هم گفتم : " آره ... امشب بايد تا صبح كار بكنه ...  " به همين سادگي ! حالا اگر ايران بود مگر همه چي با يك تلفن تمام مي شد ؟ اينجا خيلي از كارها فقط با اعتمادي كه مردم به هم مي كنند راه مي افتد ... بله اعتماد ... چيزي كه ما ايراني ها با آن بيگانه هستيم ... بگذاريد يك اعتراف بكنم : تازه عضو Blockbuster ( چيزي شبيه ويديو كلوب هاي خودمان اما زنجيره اي ) شده بودم و يك فيلم اجاره كرده بودم كه ببينم . به خانه كه رسيدم ديدم DVD درون قابش نيست ... مانده بودم من آن را گم كرده ام يا از اول خالي بوده است ... مي دانستم اگر من آن را گم كرده باشم بايد بيست وپنج دلار ( بهاي DVD را به آنها بدهم ) با بدجنسي تصميم گرفتم به آنجا باز گردم و بگويم قاب خالي بوده است . همين كار را كردم و نمي دانستم واكنش آنها چه خواهد بود . تا به آنحا رسيدم و موضوع را گفتم فروشنده از من عذرخواهي كرد و گفت كه احتمالا يكي از همكارانش اشتباه كرده است ... بعد خودش رفت و يك DVD ديگر آورد و به من داد . آن زمان زياد شرمنده نشدم ولي وقتي روز بعد DVD را جلوي در آپارتمان پيدا كردم حسابي به خودم فحش دادم و نمي دانستم كه چند ماه بعد وقتي بفهمم همه ي DVD ها پيش از آن كه به قفسه ها باز گردند دو بار چك مي شوند چقدر از برخورد آن فروشنده با خودم شرمنده تر خواهم شد ! البته اين اعتماد گاهي تا جايي پيش مي رود كه با حماقت سايه به سايه مي شود : پستچي ها بسته هاي پستي را پشت در خانه ها مي گذارند و مي روند و كسي به آنها نگاه چپ هم نمي كند ! تصور كنيد يك كارتن كه مشخص است پست آن را آورده در ايران چقدر مي تواند پشت در منتظر بماند تا صاحب بسته به خانه باز گردد و آن را بردارد ... احتمالا نخستين نان خشكي اي كه برسد كار تمام است !

Doug را فراموش كردم ... گفتم كه او به جرم فرزند آزاري به زندان محكوم شده است اما نگفتم چند سال ... او شش سال است كه در زندان به سر مي برد و چند ماه ديگر آزاد مي شود . خودش قسم مي خورد كه داشته دنبال پسرش كه دو چرخه سواري مي كرده مي دويده كه زمين نخورد ولي تا او را مي گيرد هر دو به زمين مي افتند و بچه زخمي مي شود . بچه را پيش دكتر مي برد و دكتر هم بي درنگ به پليس تلفن مي كند و او دستگير مي شود . مي گويد هم مادر بچه زن سابق او و هم خود بچه در دادگاه گفته اند كه او هرگز بچه را كتك نزده است ولي دادگاه او را مقصر شناخته است . نمي دانم تا چه اندازه راست مي گويد ولي دليلي وجود ندارد كه بخواهد دروغ بگويد زيرا دوران زندانش رو به پايان است .

در اينجا پدر و مادر حق ندارند يك تلنگر هم به بچه هاي شان بزنند در غير اين صورت بچه گوشي را بر مي دارد و به پليس تلفن مي زند ... البته پدر و مادر ها هم براي تلافي كردن راه خوبي يافته اند و بچه را به محض اين كه به هجده سالگي مي رسد و گاهي پيش از آن از خانه بيرون مي اندازند . راستش هميشه هم اين گونه نيست ولي خيلي ها اين كار را مي كنند و بسياري از بچه ها هم منتظر هستند تا هجده ساله بشوند تا براي خودشان يك اتاق اجاره كنند و مستقل شوند . دختر و پسر هم فرقي ندارد همه اين كار را مي كنند . يكي از منشي هاي شركت كه تازه هجده ساله شده است داشت از پدرش گله مي كرد كه خيلي او را محدود مي كند . پرسيدم چرا نمي روي يك اتاق اجاره كني و با دوست پسرت هم خانه شوي ؟  گفت كه تا درسش تمام نشده نمي تواند اين كار را بكند !

به چند دليل فكر Doug  را نمي توان از سرم خارج كنم :

 1-اگر ما در ايران قوانين ضد كودك آزاري داشتيم چند درصد پدر و مادر ها در ايران بودند ؟

2- اگر ما در ايران زندان هايي داشتيم كه زنداني ها براي گذراندن دوران زندان مجبور به پرداخت پول بودند چه اتفاقي مي افتاد ؟

3- اگر ما در ايران پزشكاني داشتيم كه هر گونه آزار بدني را به پليس گزارش مي كردند و پليس هم به آن اهميت مي داد - چه اتفاقي مي افتاد ؟

4- اگر در ايران همه به هم اعتماد مي كردند چه فاجعه اي رخ مي داد ؟!

5- اگر ما در ايران هيات منصفه ( وجدان جامعه ) داشتيم و آنها تعيين مي كردند كه متهم گناهكار است يا نه ؛ و قاضي فقط حكم را صادر مي كرد چه اتفاقي مي افتاد ؟

***

هفتم دي ماه ... بالاخره نفهميدم هفتم دي شده يا نه ! فكر مي كنم در ايران الان بايد هفتم شروع شده باشه اما اينجا هنوز ششم دي است . به هر حال فرقي هم نمي كند با سر زدن خورشيد يك سال ديگر پير خواهم شد ... اي كاش فردا هرگز خورشيد طلوع نكند ... اي كاش زمان متوقف مي شد ... اي كاش من جاودانه مي زيستم !

هفتم دي ماه ... بچه كه بودم بهترين روز سال بود ... در نوجواني ، پر اميد بود ... به جواني كه رسيدم بو مي داد ... مي دانم بيست سال ديگر كسالت آور خواهد بود ... اما امروز فقط غم انگيز است !

هفتم دي ماه ... عادت كرده ام به آن عادت كنم ... به كادو ها ( كه پارسال فقط يكي بود) ... به كيك ( كه پارسال به اندازه ي يك همبرگر بود ) ... به موسيقي شاد ايراني ( كه پارسال يادمان رفت ) ... به تلفن هاي پي در پي تبريك ( كه پارسال فقط سه تا بود ) ... به همه چيز ... به همه چيز . اما به يك چيز عادت نكرده ام و آن اين است كه به آرامي از كنار آن گذر كنم . زيرا هفتم دي ماه خوب يا بد - مال من است . درست است كه من را گامي ديگر به مرگ نزديك مي كند اما چيزي در وجودم هست كه نمي گذارد به آرامي تسليم مرگ شوم : من دوست دارم جاودانه شوم و براي آن با خود خدا هم خواهم جنگيد . من هرمس هستم  ... او بي من ، معناي خود را از دست خواهد داد ... خدايي كه مي پندارد من را آفريده ولي من او را آفريده ام با مرگ من خواهد مرد . و اين زيبا ترين پارادوكس در كل هستي است !

+ نوشته شده در Thu 28 Dec 2006ساعت 0:26 AM توسط Arta Hermes |

امروز نمي خواهم درباره ي آمريكا بنويسم ... مي خواهم در باره خودم بنويسم ... مي خواهم خودم را كه مدت زيادي است گم كرده ام دوباره بيابم . انديشه ي ساختن اين وبلاگ را همسرم به من پيشنهاد كرد زيرا او نيز احساس مي كرد كه چقدر با آنچه كه در گذشته بودم تفاوت كرده ام . نوشتن هميشه جزيي از زندگي من بوده است تا آنجا كه كلاس پنجم ابتدايي كم مانده بود در درس انشا تجديد بشوم ! البته فقط اين نبود تا كلاس دوم نظري هم در نوشتن مشكل داشتم و حتا در حرف زدن ... شايد بسيار خجالتي بودم ... شايد هم مي ديدم كه نمي توانم واژه پردازي كنم . روزي از اين وضع خسته شدم و يك دفتر صد برگ خريدم تا نخستين داستانم را بنويسم . نه حتا آن دفتر را هم نخريدم ... درست كردم ... زيرا مي خواستم با بقيه دفتر ها تفاوت داشته باشد ! خوشبختانه در آن دفتر جز يك صفحه نتوانستم بنويسم و بلافاصله خسته شدم ! همان ننوشتن موجب شد كه عقده ي نوشتن در من شكل بگيرد و كمي بعد شروع به نوشتن كنم . هر جا كه مي توانستم ... حتا روي پاكت سيگار . كسي نبود كه آن نوشته ها را بخواند و اين من را خوشحال مي كرد ... هنوز هم خجالتي بودم ... نخستين داستاني كه نوشتم " ارمياي پيامبر " نام داشت و بر خلاف نامش اصلا مذهبي نبود . همان گونه كه خودم هم نبودم : بچه كه بودم مي خواستم مسلمان خوبي باشم ؛ در دوره ي نوجواني خيلي دوست داشتم ماركسيست يا آن گونه كه آن زمان مي گفتم ، كمونيست شوم ؛ به جواني كه رسيدم تصميم گرفتم زرتشتي شوم ؛ كمي كه گذشت دنبال عرفان سرخپوستي و كارلوس كاستاندا رفتم و كمي بعد به يهوديت گرايش پيدا كردم ... و هم زمان از بودا هم بدم نمي آمد ! سپس تصميم نهايي ام را گرفتم و يك دين جديد برگزيدم : انسانيت ! البته با تعريفي كه خودم از انسانيت ارايه مي دهم . اما اكنون از آن هم دارم خسته مي شوم ! دين چيزي مثل ويروس كامپيوتر است ، گاهي به آرامي و بي سرو صدا ؛ و گاهي با لرزش هاي شديد وارد مي شود ولي نتيجه اش هميشه پديد آوردن تعصب ( پيش داوري ) است .

داشتم از نوشتن مي گفتم : زماني كه داستان اولم را نوشتم شك داشتم كه آن را مي شود داستان ناميد يا نه ... پس چند كتاب در مورد رمان نويسي خريدم وفهميدم كه من رمان نويس نيستم اما داستان نويس چرا . شايد چند سال طول كشيد تا كسي نخستين داستان من را بخواند و بيشتر از آن طول كشيد كه كسي بفهمد من داستان مي نويسم . اما در طي اين مدت بيكار نبودم و مي نوشتم . در مورد همه چيز و بيش از هر چيز در مورد نيستي . هيچ گاه نتوانستم آنها را چاپ كنم زيرا بعد از مدت ها كه يك ناشر پيدا كردم نخستين چيزي كه در موردش حرف زد سانسور بود ... و خودم بايد آن را انجام مي دادم ! از آن روز بود كه تصميم گرفتم براي هوا بنويسم . البته هميشه هم به اين بدي نبود ... در آن زمان دوستاني داشتم كه مي توانستم به آنها رشوه بدهم سيگار ، نسكافه ، پفك و يا بستني كه چند دقيقه اي براي شان داستان هايم را بخوانم ! كمي كه گذشت دوستان تازه تري پيدا كردم ... ديگر رشوه اي در كار نبود ؛ خودشان از من مي خواستند كه بخوانم و من هم از پشت گوشي تلفن براي شان مي خواندم ... و هرگز نفهميدم در آن زمان كه من با آن حرارت داستان هايم را براي شان مي خواندم آنها گوشي را در دست داشتند يا نه ! شايد دارم در باره شان بي انصافي مي كنم ولي ديگر چيزي از آن زمان به ياد نمي آورم ... همه ي آنها براي من مرده اند ... حتا گاهي نام شان را هم به ياد نمي آورم . زماني مي پنداشتم امكان ندارد روزي دوستانم را از دست بدهم اما زندگي اين است .

راستي كسي از دوستان من خبر دارد ؟ كسي مي داند چه بر سرشان آمده است ؟ خواهش مي كنم اگر مي دانيد ... اگر آنها را مي شناسيد به من خبر بدهيد :

 S بالاخره آدم شد و به همسرش وفادار ماند يا نه ؟

B   با همسرش مي سازد ؟ كرايه خانه را چه مي كند ؟

 S به كار مترجمي اش ادامه مي دهد ؟ آخرين كتابي كه ترجمه كرده چه بوده است ؟

 F از همسرش طلاق گرفت يا نه ؟ جوجه هايش چه شدند ؟ شنيده ام كه كتاب او و جوجه هايش منتشر شده است .

 R در كانادا توانست يك كار خوب گير بياورد و يا با داشتن مهندشي كامپيوتر بايد حمالي كند تا خرج زن و بچه اش را در آورد ؟

 R در آلمان زندگي خوبي دارد يا نه ؟

 P با آن هوش و تحصيلات ، صبح ها هنوز در آن اداره كوفتي و شب ها در آن بوتيك مسخره كار مي كند ؟

 S كه ادعاي خدايي مي كرد و تمام فكرش اين بود كه براي گرفتن دكترا به يونان برود هنوز هم لنگ دويست هزار تومان پول كرايه خانه است ؟ و نگران اين كه آيا پدرش ، خرجي مادرش را خواهد داد يا نه ؟

 N چه مي كند ؟ بعد از اين كه از زندان آزاد شد ديگر زياد به من نزديك نشد ... شايد احساس مي كرد براي من خطرناك است ... او فقط چند مقاله نوشته بود ... قرار بود همه ي مان دستگير شويم اما فقط او وسه نفر ديگر را براي زهر چشم گرفتن دستگير كردند .

 R چطور ؟ آيا او هنوز با داشتن ليسانس شيمي دنبال كار مي گردد ؟ او و خواهر و برادرش را خانواده ي مندليف مي ناميديم زيرا همگي ليسانس شيمي داشتند ... اواخر مي گفت دارد سيب مي چيند و در جعبه مي گذارد !

 H چه مي كند ؟ مدرك دكتراي دامپزشكي اش توانست براي او يك شغل در حد قصابي دست وپا كند يا هنوز به خرج پدر و مادرش زندگي مي كند ؟

 M هنوز هم نگران است كه مبادا مامورا