اينجا چنان همه چيز برنامه ريزي شده است كه اگر واقعه ي غير منتظره اي پيش بيايد همه ي برنامه هايت به هم مي ريزد . ديروز بعد از مدت ها كارم زود تمام شد و به خودم گفتم امشب مي توانم با خيال راحت بنويسم . اما تا به خانه رسيدم همسرم گفت كه بايد براي خريد بيرون برويم . دوباره انديشيدم ايرادي ندارد حداكثر يك ساعت مي شود ... اما دقيقا دو ساعت در ترافيك گير كرديم . تصادف شده بود و چون تصادف يك كشته داشت پليس تمام مسيرها به آن سمت را بسته بود . آن هم خيابان 355 كه خيابان اصلي به شمار مي آيد و چيزي مثل خيابان آزادي است ... اما بسيار طولاني تر ... چيزي مثل فاصله كرج تا تهران . به قدري ماشين پليس آنجا بود كه نخست فكر كرديم القاعده بمب گذاري كرده است . همسرم هم خوشحال بود كه بعد از سه سال دوباره در ترافيك گير كرده است و هي مي گفت : مثل ايران ... مثل ايران ! البته اين جوري هم نيست كه اينجا ترافيك نباشد من هر روز دست كم يك ساعت در ترافيك گير مي كنم اما چون مسير او متفاوت است هرگز با ترافيك سنگين سر وكار ندارد . راستش را بخواهيد اينجا تا حدودي شبيه تهران است فقط كافي است كه كمي باران ببارد ... ديگر نمي شود رانندگي كرد . همه كنترل اعصاب شان را از دست مي دهند و رانندگي يادشان مي رود . شايد به خاطر فرهنگ هاي متفاوت رانندگي باشد ولي واقعا ديوانه كننده است . البته نبايد راننده هاي مسن را هم فراموش كرد ... پيرزن يا پير مردي هشتاد-نود ساله را تصور كنيدكه دارد در اتوبان خيس رانندگي مي كند ! آنها روز هاي عادي هم آهسته و بد مي رانند ؛ واي به روز هاي باراني !
امشب نمي خواهم در مورد ترافيك و رانندگي بنويسم ، بلكه مي خواهم در مورد 911 يا nine-one-one بنويسم . 911 شماره تلفني است كه توسط آن مي توانيد با مراكز كمك رساني ( پليس ، آتش نشاني و اورژانس ) تماس بگيريد و مطمئن باشيد اگر لازم باشد براي نجات جان شما چند نفر را هم زير بگيرند حداكثر پنج دقيقه بعد به شما خواهند رسيد !
من از پليس نفرت دارم . اين يكي از اصول من است ... يا بهتر است بگويم بود ... وقتي در ايران بودم با ديدن پليس حالم بد مي شد . آن زمان اگر به من مي گفتند بين پنج دقيقه صحبت كردن با پليس و شستن توالت پمپ بنزين گچسر كدام را انتخاب مي كني بي ترديد دومي را انتخاب مي كردم . نه فقط من ، كه نسل من ... نسل سوخته ي من هم از پليس به هر شكل و شمايلي كه باشد نفرت دارد . هرگز از ياد نخواهم برد روزهايي را كه بسيجي ها با حمايت كميته اي ها جلوي در مدرسه مان تونل وحشت درست مي كردند و تا مي خورديم كتك مان مي زدند ... فقط كافي بود شلوار جين داشتي يا موي كمي بلند و شانه شده ! هرگز از ياد نمي برم روزي را كه پليس ما را ، كه درپارك در حال شطرنج بازي كردن بوديم ، به جرم ترقه بازي دستگير كرد ... بيست و پنج نفر ... بعدا وقتي رييس شان كه يك سرهنگ بود آمد خنده اش گرفت وبه پليس هايي كه ما را دستگير كرده بودند گفت : " احمق ها اينها كه كارشان شطرنج است ! " اما مگر به آساني آزادمان كردند ؟ هرگز از ياد نمي برم شبي را كه به خانه مان دزد آمده بود و پليس ها مي ترسيدند وارد زير زمين شود و من را كه فقط 17 سال داشتم و در خانه تنها بودم به زور به داخل زير زمين فرستادند و گفتند كه اجازه شليك ندارند ! هر گز از ياد نمي برم آن روز را كه من را به جرم اين كه يك دختر به من لبخند زده است - و من روحم هم از آن لبخند خبر نداشت – از تاكسي پايين آوردند و دستگير كردند ... و فقط وقتي بعد از هشت ساعت ما را با هم روبرو كردند فهميدم -آن خانم كه حالا ديگر دانشجو بود - كلاس دوم ابتدايي با من هم كلاس بوده است ... ولي مگر براي آنها تفاوتي مي كرد ؟ نه حتا دوست ندارم به بقيه خاطراتم فكر كنم ...
اما اينجا ... پليس خشن است ... بي نهايت خشن ... فقط به شرطي كه مجرم باشي ... آن هم نه به صرف مجرم بودن ... پليس در صورتي خشن است كه از او اطاعت نكني ... يا اسلحه در دست داشته باشي ... در ديگر موارد بسيار به مردم كمك مي كنند ... با چشمان از حدقه در آمده ديده ام كه پليس دارد لاستيك پنچر شده ي يك نفر را عوض مي كند ... در اين سه سال تنها يك بار پليس من را متوقف كرده است آن هم به خاطر اين كه يكي از چراغ هاي ماشينم سوخته بود ولي من فكر مي كردم به خاطر سرعت است ... دفعه ي اولم بود و فقط مي دانستم پيش از آن كه او به من نزديك شود بايد مدارك ماشين و گواهينامه ام را در دست بگيرم ... مشكل اينجا بود كه در آن زمان گواهينامه بين المللي داشتم و آن هم سه ماه بود كه باطل شده بود ! اگر ايران بود بايد از ماشين پياده مي شدم و به سوي ماشين پليس مي رفتم كه مبادا او به خودش زحمت پياده شدن بدهد اما اينجا اگر اين كار را بكني يعني در ماشين را باز كني و پياده شوي مي توانند به سويت شليك كنند ... البته به ندرت پيش مي آيد ... آن هم زماني است كه پليس احساس خطر كند . پليس اگر تنها باشد معمولا از سمت راننده و هميشه از پشت به سوي ماشين مي آيد و اگر شب باشد در يك دست چراغ قوه دارد و دست ديگرش روي اسلحه است . بسيار مودبانه تقاضا مي كند كه مدارك ماشين را به او بدهي و سپس تشريح مي كند كه چرا تو را متوقف كرده است . البته پيش از اين كه او از اتومبيل اش پياده شود با كمك كامپيوتر تمام سوابق تو و ماشين را مي داند . اگر بخواهد جريمه ات كند خدا هم نمي تواند تصميم او را تغيير بدهد و التماس فايده اي ندارد و اگر تذكر باشد كه چه بهتر ... آن شب به من تذكر داد كه بايد تا فردا ظهر چراغ ماشين را عوض كنم و او حتما چك مي كند كه اين كار را كرده ام يا نه . البته اگر ماشين مال خودم بود حتما جريمه مي شدم ولي چون فهميد مال شركت است به من ticket يا برگ جريمه نداد و گفت مي دانم احتمالا تو تنها كسي نيستي كه از اين ماشين استفاده مي كند ... و حق با او بود زيرا معمولا صاحب شركت از آن ماشين استفاده مي كرد و وقتي روز بعد ماجرا را به رييس شركت گفتم برخلاف تصور من بلافاصله ماشين را برد كه چراغش را عوض كند و گفت پليس حتما چك مي كند ! نخست خنده ام گرفت و فكر كردم شوخي مي كند ولي وقتي منشي شركت گفت از پليس زنگ زده اند داشتم ديوانه مي شدم !
باز هم شروع به پراكنده گويي كردم ... قرار بود از 911 بنويسم : وقتي به 911 تلفن بزني آنها نخست نام تو را مي خواهند و سپس مي پرسند چه اتفاقي افتاده است ... در زماني كه تو داري براي آنها شرح مي دهي چه شده است به شكل هم زمان دست كم يك ماشين پليس ، آتش نشاني و آمبولانس در حال ترك ايستگاه هاي خود هستند ! ( گاهي هم ممكن است دو يا چند آمبولانس يا ماشين آتش نشاني هم زمان از ايستگاه هاي مختلف حركت كنند تا ريسك گير كردن در ترافيك را از بين ببرند . ) اگر شخص در وضعيتي نباشد كه بتواند صحبت كند تفاوتي نمي كند و آنها از روي شماره تلفن آدرس را پيدا مي كنند و مي آيند و اگر با تلفن همراه تماس گرفته باشد با GPS تلفن همراه ، مكان او را مي يابند ( اين را مطمئن نيستم ! ) . شايد خنده تان بگيرد ولي اگر گربه تان روي درخت رفته است و نمي تواند پايين بيايد مي توانيد به 911 بزنيد .
يك بار تصادف كردم ... شايد هنوز سه دقيقه هم نشده بود كه پليس در آن ترافيك سنگين خودش را رساند. حتا نفهميدم چه كسي به 911 تلفن كرد ... ماشين من زياد صدمه نديده بود اما ماشيني كه از پشت به من زده بود تقريبا تا وسط موتور جمع شده بود . پليس به من كه حالم هم خيلي خوب بود و داشتم سيگار مي كشيدم گفت به آمبولانس نياز داري ؟! بعد از راننده آن ماشين كه كنار من ايستاده بود همين سوال را كرد . بعد از من پرسيد شماره گواهينامه و بيمه ي طرف مقابل را گرفته ام يا نه . وقتي گفتم كه همه چيز را دارم پرسيد كه مي توانم ماشينم را تكان بدهم ؟ وقتي گفتم مي توانم گفت : پس برو ! به همين سادگي ... بعد ديدم دارد زنگ مي زند كه يك جرثقيل بيايد تا آن يكي ماشين را از وسط خيابان بردارند . نه دعوايي ... نه فحشي ... نه عصبانيتي ... اين كه چيزي نيست يك بار جلوي من تصادف كوچكي شد ... در حد خراشيده شدن رنگ ماشين ها ... ولي راننده را كه يك پيرزن بود سوار آمبولانس كردند چون ترسيده بود !
ديگر نمي دانم چه مي توان در مورد پليس و به طور كلي 911 نوشت ... اما جالب است بدانيد كه مردم اينجا هم پليس ها را دوست ندارند ( بيچاره ها پليس ايران را نديده اند ) و مي گويند برخوردشان بد است . نمي دانم ، شايد داوري من كمي زود هنگام است زيرا برخورد واقعي با پليس نداشته ام ... شايد هم چون مدام اينها را با پليس ايران مقايسه مي كنم مي پندارم كه پليس آمريكا بهتر است . راستي عجب ماشين هايي دارند و چقدر هم خوش لباس هستند ... بيچاره پليس هاي ايران ... با آن رنگ سبز لباس هاي شان آدم ياد لجن مي افتد !
تا يادم نرفته بگويم اگر ديديد يك اتومبيل پليس ، آتش نشاني و يا آمبولانس دارد به شما نزديك مي شود ( تفاوتي ندارد از كدام سو ) بايد حتما راه را براي او باز كنيد وگرنه امكان دارد به شما بزند و رد شود . حتا اگر پشت چراغ قرمز هم هستيد و مي بينيد نمي توانيد كنار بكشيد بايد از چراغ عبور كنيد .
همين الان يك ماشين آتش نشاني با سرعت زياد از خيابان ما رد شد ... در اينجا گوش تان به شنيدن صداي آژير آمبولانس ها و ... عادت مي كند زيرا تقريبا هر نيم ساعت يك گربه بالاي درخت گير مي كند ! گذشته از شوخي ، اين حق مردم است كه از چنين خدماتي برخوردار باشند چون ماليات مي دهند ... خوب هم ماليات مي دهند ... ديوانه كننده ماليات مي دهند ! و اگر وقتي كه نياز دارند ، كسي به كمك شان نيايد به آساني آب خوردن مي توانند از كل اين تشكيلات و حتا دولت شكايت كنند ! و اگر لازم باشد از خود رييس جمهوري ! شما جرات داريد از آفتابه دار مسجد شاه شكايت كنيد ؟ مطمئنا نه ؛ زيرا احتمال دارد او پسر عمو ... پسر خاله يا فاميل دسته ديزي همسايه ي دختر خاله ي باجناق نوه عمه ي دايي منشي رييس دفتر شخص شخيص آقاي خامنه اي باشد . يك آمبولانس هم همين الان رد شد ... احتمالا مساله جدي است و گربه ي بالاي درخت ترسيده است !
همسرم همين الان از راه رسيد ... بايد مي گفتم شاهد از غيب رسيد ... او گفت الان كه از سركار بر مي گشته خيلي خسته بوده و سرش گيج رفته ... پليسي كه بيرون ساختمان محل كار او بوده اول از او پرسيده كه حالش خوب است يا نه سپس اجازه گرفته و با ماشين خودش دنبال ماشين همسرم آمده كه مبادا حادثه اي روي بدهد .
شايد بعدها دوباره در مورد 911 نوشتم اما براي امشب كافي است .
پيش از هر چيز بايد بگويم comment هاي هرمس بلاگ فا دارد نگرانم مي كند . بايد بگويم مساله ي من اين نيست كه آمريكا جهان خوار است يا نه ؛ مساله ي من اين نيست كه در آمريكا عرق سگي پيدا مي شود يا نه ؛ حتا مساله ي من اين نيست كه مردم ايران خوب هستند يا نه ... من دارم در مورد كشوري صحبت مي كنم كه در آن زندگي مي كنم ... آيا ايرادي دارد كه ما بيشتر بدانيم ؟ خود من هنگامي كه در ايران بودم مي پنداشتم مردم آمريكا دو دسته اند : گروه نخست كار مي كنند و گروه دوم فقط به دنبال خوش گذراني هستند ! اما وقتي پايم را به آمريكا گذاشتم ديدم اصلا از اين حرف ها نيست ... بيشتر مردم اين كشور كارگر يا كشاورز هستند و واقعا مثل سگ جان مي كنند ... ايران كه بودم دلم به حال كارگران مي سوخت اما وقتي اينجا آمدم ديدم درست است كه تكنولوژي پيشرفته اي وجود دارد ولي كارگران ايران در برابر اينها كارفرما هستند نه كارگر !
هنوز نمي فهمم مشكل چيست كه در ايران مردم فكر مي كنند هر كس كه در خارج از كشور زندگي مي كند وطنش را دوست ندارد . در مورد خودم حرف نمي زنم چون هرگز نخواهم گفت ايران را دوست دارم يا نه ... ولي بسياري از ايراني هايي كه من مي شناسم عاشق ايران هستند ولي دوست ندارند به ايران باز گردند ... حتا اگر رژيم جمهوري اسلامي هم تغيير بكند بسياري به ايران باز نخواهند گشت . يادتان هست كه يك بار گفته بودم ما ايراني ها بسيار پر مدعا هستيم ؟ دروغ نگفتم ... واقعيت همين است ... چرا ما ادعا مي كنيم باهوش ترين مردم دنيا هستيم ؟ اگر بوديم كه الان وضع مان اين نبود . چرا مي گوييم بهترين مردم دنيا را داريم ؟ آيا بهترين مردم دنيا همين هايي هستند كه در chat room ها همديگر را لجن مال مي كنند ؟! يا همان هايي هستند كه به خاطر رسيدن به اهداف شان امام زماني را كه دوست - يا دشمن - ناديده ام منتظر ظهورش است روزي صد بار به قربانگاه مي فرستند ؟ يا همان هايي هستند كه آن دختر بيچاره – زهره امير ابراهيمي – را به داغ ترين خبر ايران مبدل نمودند ؟ من كاري ندارم كه آن ويديو به او تعلق دارد يا نه ... پرسش من اين است كه به ما چه ربطي دارد كه او سكس داشته است يا نه ... سوال من اين است كه اين بهترين مردم دنيا چرا زورشان فقط به كساني مي رسد كه نمي توانند از خود دفاع كنند ؟!
چرا مي گوييم اصفهان ، نصف جهان ؟ آخر اغراق تا كي ؟ چرا مي گوييم هنر نزد ايرانيان است و بس ؟ كدامين هنر ؟ وقتي فقط شاعري و خطاطي و قالي بافي را هنر مي دانيم ديگر چه جاي سخن گفتن از هنر ؟ نمي خواهم بگويم مردم اينجا يا هر جاي ديگري بهتر از مردم ايران هستند ... نه چنين قصدي ندارم فقط مي خواهم دست كم خودمان باور كنيم كه بهترين نيستيم ؛ مردمي هستيم مثل مردم ديگر كشور ها ... با تمام خوبي ها يا بدي ها ... اگر خودمان بفهميم ايراد كارمان كجا است ... اگر بتوانيم از اين خودخواهي دست برداريم شايد ، فقط شايد ، بتوانيم حركتي بكنيم ... بايد باور كنيم ما محور جهان نيستيم ... بايد بپذيريم ما يك كشور شكست خورده ايم ... بايد قبول كنيم داريم له مي شويم . اگر تمام اين ها را پذيرفتيم به ناچار خواهيم پذيرفت كه يا بايد بيدار شويم يا بايد نابود شويم . ديروز با همكارم كه يك آمريكايي است در DC گم شديم . راستش واشينگتن زياد هم بزرگ نيست حداكثر اندازه ي كرج است ولي از بس خيابان هايش شماره هاي شبيه به دارد آدم گيج مي شود . مثلا ما امروز مي خواستيم برويم خيابان چهلم در NE ( شمال شرقي واشينگتن ) اما هر كاري كه مي كرديم وارد NE مي شديم ولي يك دقيقه ي بعد دوباره سر از SE ( جنوب شرقي ) در مي آورديم . اولش خيالم راحت بود كه طرف بچه ي واشينگتن است و همه جا را مي شناسد ... اما بعدا فهميدم صد رحمت به خودم ! به او گفتم چطور اينجا را بلد نيستي ؟! شانه هايش را بالا انداخت و گفت : هيچ وقت اينجا كاري نداشته ام . راست هم مي گفت چون NE جاي تقريبا خطرناكي است و سياهان در اين منطقه زندگي مي كنند . بر عكس جاهاي ديگر DC كه هميشه خلوت است اين منطقه درست مثل ميدان انقلاب است ... شلوغ شلوغ ... و جوان ها درست مثل تهران كنار خيابان جمع شده اند و مواد مخدر معامله مي كنند . با هزار زحمت راه مان را پيدا كرديم چون همكارم دوست نداشت جايي توقف كنيم و از كسي نشاني را بپرسيم . البته خودم هم زياد تمايلي نداشتم چون دفعه ي قبل كه در NE آدرس پرسيده بودم مجبور شده بودم دو دلار هم به طرف بدهم تا آبجو بخرد ... دروغ چرا ؟ جانم را دوست دارم ! به هر حال نبوغ من – البته از ديد او – به داد مان رسيد و توسط خورشيد جهت يابي كردم و خوشبختانه كنف نشدم و به NE رسيديم . برايش خيلي عجيب بود كه بتوان از روي خورشيد مسير راپيدا كرد ... اما براي من بسيار عجيب تر بود كه چطور اين آمريكايي ها كه اين اندازه خنگ هستند پيشرفت كرده اند و ما كه خودمان را زرنگ مي دانيم هميشه در جا زده ايم ! راستش واژه ي خنگ ، واژه ي درستي نيست اما نمي دانم چه كلمه اي را مي توان به كار برد ... شايد بهتر بود مي گفتم زياد باهوش نيستند ... امروز تمام مدت اين سوال ذهنم را مشغول كرده بود و براي رسيدن به پاسخ ، كار كردن او و ديگر آمريكايي ها را زير نظر گرفتم ... شايد دارم اشتباه مي كنم ولي برداشت من اين بود كه آنها بيشتر از ما پشتكار دارند و زود دلسرد نمي شوند . اما ما چطور ؟ اصلا ما چه داريم مي كنيم ... كسي مي داند ؟ با رژيم جمهوري اسلامي موافق نيستم و يكي از دلايل فرارم همين رژيم است اما تا كي بايد تمام گناهان را متوجه اين رژيم بكنيم ؟ ما چه كرده ايم ؟ اصلا خواسته ايم كاري بكنيم ... از انقلاب صحبت نمي كنم ... دارم از پيشرفت حرف مي زنم ... چرا داريم وقت كشي مي كنيم ... مثلا همين وبلاگ مسخره ي من ... چرا وقتي را كه مي توان صرف خواندن يك كتاب كرد هدر دهيد و اين نوشته ها را بخوانيد ؟ البته خوشحالم كه الان اينجا هستيد و داريد آن را مي خوانيد و لي نمي توانم چشم بر واقعيت ببندم كه اگر يك كتاب درست وحسابي مي خوانديد بهتر از اين بود كه وقت تان را هدر بدهيد . اگر من مي نويسم فقط براي خودم است ... يعني براي هوا ... مي نويسم تا ديگر هوس نوشتن نكنم ... مي نويسم تا دوباره به خودم بگويم وجود دارم ... مي نويسم تا احساس كنم عقيم نشده ام . اين وبلاگ دفتر خاطرات من است ... در آن مي نويسم تا اگر روزي به ايران باز گشتم بدانم مردم اين كشور – آمريكا – چگونه زندگي مي كنند و دليل موفقيت شان چيست . در آن مي نويسم تا اگر ايراني اي خواست بيشتر در مورد آمريكا بداند از نوشته هاي من هم كمك بگيرد زيرا من در آمريكا يك تازه وارد به شمار مي آيم و هنوز آن قدر در اين كشور غريبه هستم كه هر چيزي برايم شگفت آور به نظر مي رسد و برايم يك امر طبيعي نيست ، پس با دقت بيشتري به آن مي نگرم .
راستش كمي مريض هستم و بيشتر از اين نمي توانم بنويسم ... اگر نوشته هايم شما را ناراحت كرده است - كه اميدوارم اين گونه باشد - مي توانيد آن را به حساب هذيان هاي من بگذاريد .
دوست ناديده ام ، امير گرامي ، برايم comment گذاشته است كه مردم ايران خوب هستند و نظيرشان در جايي پيدا نمي شود ... اگر اين گونه بود من الان در ايران بودم نه در آمريكا با اين حال سعي مي كنم به توصيه شان عمل كنم . اما نمي فهمم چطور مي شود گفت يك كشور خيلي خوب است فقط قوانينش بد است ! دوست ناديده ي ديگرم – هواي تهران – برايم comment گذاشته است كه وبلاگي كه هر روز نوشته نشود بايد هم خواننده نداشته باشد . راستش نمي دانم چه بگويم ... الان دقيقا ساعت يازده شب است و تازه ده دقيقه است به خانه رسيده ام يعني از هفت ونيم صبح تا حالا كار كرده ام و دارم پررويي مي كنم كه باز هم به نوشتن ادامه مي دهم ... حتا ناهار هم نخورده ام فقط يك نوشابه ... يعني وقتش را نداشته ام ... پريروز مطلبي نوشتم در مورد فروشگاهي به نام يك دلاري كه پاي كامپيوتر خوابم برد و وقتي همسرم بيدار كرد فقط توانستم نوشته ها را save كنم كه مثلا روز بعد ، يعني ديروز ، آن را پست كنم اما ديشب هم دير به خانه رسيدم و ديدم اصلا حوصله ي پست كردن آن نوشته را براي هر سه هرمس ( MG Blog ، ميهن بلاگ و بلاگ فا ) ندارم پس موضوع جديدي را شروع كردم كه مقايسه اي بود ميان احمدي نژاد و ... نه ، فعلا سوژه را لو نمي دهم ! به هر حال ديشب هم كارم نيمه تمام ماند و در حقيقت از شدت خستگي بيهوش شدم . الان هم چيز ديگري براي نوشتن ندارم و پست پريشب را امشب منتشر مي كنم :
امروز دوباره خيلي خسته ام اما نه آن اندازه كه مجبور شوم چند تا عكس توي وبلاگ بگذارم ! الان ساعت نه شب است و تازه به خانه رسيده ام و اولين كاري كه كردم اين بود كه كامپيوتر را روشن كنم . راستش از صبح داشتم فكر مي كردم امروز درباره ي چه چيز بنويسم اما چيزي به ذهنم نرسيد كه نرسيد . الان كه داشتم برمي گشتم سر راه به يك فروشگاه رفتم تا براي ساعتم باتري بخرم كه يك دفعه چراغي بالاي سرم روشن شد : بايد در مورد اين فروشگاه بنويسم .
فروشگاهي كه ازآن صحبت مي كنم زنجيره اي است و مشابه هايي هم دارد كه هر كدام به نامي شناخته مي شوند ولي ايراني ها آن را يك دلاري مي نامند . چيز عجيب و غريبي هم نيست و ما مشابه آن را در ايران داشتيم كه زماني صد توماني ... سپس دويست توماني و اين اواخر هزار توماني ناميده مي شد و چيز هايي از قبيل عينك و چاقو و فندك مي فروختند و يك بلند گوي دستي هم داشتند كه با آن همه ي رهگذران را ديوانه مي كردند . اما يك دلاري اي كه من از آن صحبت مي كنم خيلي مدرن تر است ... و بزرگ تر ... يكي از آنها را مي شناسم كه تقريبا اندازه ي شادروان سينما آزادي است ! ( راستي بالاخره سينما آزادي را ساختند يا نه ؟ ) در يك دلاري از شير مرغ تا جان آدميزاد را مي تواني پيدا كني ... اين فروشگاه تمام كالا ها را به قيمت يك دلار مي فروشد . مثلا هدفون ... ماوس كامپيوتر ... دوربين عكاسي ... دستمال كاغذي ... مايع ظرفشويي ... تيغ ... مجسمه ... كتاب ... نوشت افزار ... اسباب بازي ... گل مصنوعي ... لوازم پنچر گيري ... نوشابه ... پيتزا ي كوچك ... بيسكويت ... انواع آچار و پيچ گوشتي ... عينك ... برنج در بسته بندي هاي كوچك ... انواع كنسرو ... روغن ... چيپس ... DVD ... CD ... چراغ مطالعه ي كوچك ... ورق (playing card ) ... شطرنج ... غذاي سگ و گربه ... قلاده ... شامپو ... صابون ... ادوكلن ... آسپيرين ... مولتي ويتامين ... كيت تست حاملگي ... راستش ديگر يادم نمي آيد ... يعني حوصله ي نوشتن ندارم . كيفيت بسياري از چيزهايي كه شما مي توانيد از يك دلاري بخريد زياد خوب نيست و مي توان گفت يك بار مصرف است ، نظير پيچ گوشتي يا آچار فرانسه ... ولي بعضي از كالاها داراي كيفيت مشابه ديگر فروشگاه ها هستند .
اين فروشگاه ها براي افراد كم درآمد تاسيس شده اند تا آنها نيز بتوانند مايحتاج خود را به قيمت پايين تهيه كنند . مثلا اگر شما نمي توانيد براي فرزند خود عروسك باربي بخريد دست كم مي توانيد عروسكي شبيه به آن را بخريد . وقتي ماركوزه در مورد اين مطلب صحبت مي كرد كه نظام سرمايه داري دارد خودش را اصلاح مي كند حق داشت زيرا اكنون مردم كم بضاعت هم مي توانند چيزهايي را كه يك فرد ثروتمند دارد داشته باشند اما با كيفيت پايين تر . البته هميشه اين گونه هم نيست كه فقط افراد فقير از يك دلاري جنس بخرند ... بسياري از مشتري ها به طبقه ي متوسط تعلق دارند .
نظم اين فروشگاه تقريبا خوب است و شما به راحتي مي توانيد همه چبز را پيدا كنيد ... حقيقتش را بخواهيد تا اينجا نياييد و از قيمت ها آگاه نشويد نمي توانيد بفهميد چه چيزي را بايد از يك دلاري بخريد و چه چيزي را نبايد بخريد . هرگز نبايد فريب قيمت ناچيز كالا ها را بخوريد زيرا اگر پول بيشتري بدهيد مي توانيد جنس بهتري تهيه كنيد كه مدت ها دوام داشته باشد ... اما براي چيز هايي نظير باتري ... كابل تله ويزيون ... سيم تلفن ... سه شاخه برق ... نوشت افزار ... ليوان يك بار مصرف و ... مي توانيد به اين فروشگاه مراجعه كنيد .
همسرم مي گويد حالا كه درباره يك دلاري نوشتي درباره ي price club يا COSTCO هم بنويس ... مگر مي شود اطاعت نكرد ؟! كاستكو فروشگاه بزرگي است در همه ي ابعاد ! منظورم از " همه ي ابعاد " اين است كه نه فقط خودش بزرگ است هر چيزي كه مي خريد هم بزرگ است . در حقيقت كاستكو عمده فروشي است و بسياري از رستوران ها و فروشگاه هاي كوچك و شركت ها مايحتاج خود را از آنجا مي خرند ... و صد البته مردم معمولي . دروغ چرا ؟ آنقدر اين ايراني ها گفتند كاستكو ... كاستكو ... من هم زدم به سيم آخر و گفتم كه عضو مي شوم ... چهل يا پنجاه دلار حق عضويت دادم ... يك كارت گرفتم ... و حق ورود به فروشگاه را پيدا كردم ! چشم تان روز بد نبيند روز اول كه داشتم ديوانه مي شدم چرا اين ديوانگي را كرده ام زيرا هر چيزي كه مي خواستم بخرم در بسته بندي هاي چند تايي بود ... مثلا من يك پودر ماشين ظرفشويي مي خواستم ولي مجبور بودم ده تا بخرم ... دو پاوند گوجه فرنگي يا خيار مي خواستم ، بايد يك جعبه مي خريدم ! تنها چيزهايي كه مي توانستم به صورت دانه اي بخرم دوربين فيلمبرداري ، تله ويزيون و يا كامپيوتر بود و تا آنجا كه خبر دارم هنوز هم وضع همين گونه است و نمي گويند بايد پنج تا كامپيوتر را با هم بخري ! طبيعتا قيمت ها خوب است و گاهي به صرفه است كه يك جعبه پرتقال بخري و اگر هم مثلا يكي دو كيلويش خراب شد دور بريزي . و يا حتا نان ... نان هم ارزان تر از جاهاي ديگر است . اما لباس در كل گران است و مي توان آن را از جاهاي ديگر خريد . راستي اگر مي خواهيد بياييد حتما با خود جوراب بياوريد زيرا جوراب نسبت به چيزهاي ديگر گران است . كفش را مي توانيد ارزان تر از ايران بخريد پس مثل من ديوانگي نكنيد ... قيمت يك جفت كفش معمولي حدود بيست دلار است و يك جفت كفش ورزشي هم تقريبا همين است . شلوار جين معمولي را كه در ايران برايش سر و دست مي شكستيم اينجا مي توانيد بين پانزده تا بيست دلار بخريد البته اگر دنبال مد روز نيستيد و مي دانيد چرا در اينجا همه شلوار جين مي پوشند ... و باز اگر از آن دست ايراني هايي نيستيد كه ادعا مي كنند بهترين شلوار جين دنيا مال تركيه است . ايران كه بودم سر همين مساله كم مانده بود يك فروشنده را بكشم : دختري بود هفده ، هجده ساله كه فكر مي كنم در تمام عمرش چيزي غير از شلوار جين تركيه اي نديده بود و ادعا مي كرد ترك ها شلوار جين را اختراع كرده اند و بهتر از آن در سراسر كهكشان راه شيري وجود ندارد ! لعنت بر اين كانال هاي ترك كه مردم ايران را از تمدن واقعي دور نگاه مي دارند . بي اغراق مي گويم ... يك مثقال از وطن سابق خودم و حتا تمام زمامدارانش را حاضر نيستم با كل تركيه و فرهنگ آن و حتا آزادي هاي دروغين آن عوض كنم .
ببخشيد احتمالا داشتم از كاستكو حرف مي زدم ... دست خودم نيست اسم تركيه كه مي آيد حالم بد مي شود . تا يادم نرفته بگويم در كاستكو مي توانيد ميرزا قاسمي يا چيزي شبيه آن بخريد ... و حتا دلمه برگ .
هوا خيلي سرد شده است اما نه به اندازه ي ايران ... تا يك هفته ي پيش هنوز مي شد روزها پيراهن آستين كوتاه پوشيد ولي حالا ديگر تصورش هم سخت است حتا براي من كه عاشق سرما هستم . اگر بخواهم با تهران بسنجم اينجا كمي گرم تر است و سرما ديرتر آغاز مي شود . اما وقتي سرد بشود واقعا سرد است ... هرگز در عمرم نديده بودم كه يك درياچه چگونه يخ مي زند اما اينجا بارها به چشم خودم ديده ام . راستي اينجا پر از درياچه است كه بعضي از آنها فصلي هستند و بعضي هميشگي ؛ مرغابي ها و غاز ها در اين درياچه ها شنا مي كنند و نمي دانيد چه منظره زيبايي است ... هيچ كس هم به اين پرندگان بي احترامي نمي كند و اگر بخواهند از خيابان رد شوند همه كاملا توقف مي كنند و آن قدر منتظر مي مانند تا همه ي آنها در حالي كه " قر" مي دهند از عرض خيابان بگذرند . امكان ندارد كسي بوق بزند ... همچنين تصور اين كه كسي بخواهد آنها را براي خوردن شكار كند تصوري محال است . از جانوران وحشي فقط غاز ها نيستند كه در كنار مردم زندگي مي كنند : آهوها ، روباه ها ، راكون ها و سنجاب ها كاملا در كنار مردم هستند ولي خوي غير اهلي خويش را حفظ كرده اند . افسوس كه هر روز تعداد زيادي از آنها زير ماشين مي روند و جان مي دهند . البته همه اتفاقي است و كسي از روي قصد آنها را نمي كشد ... مردم آنها را دوست دارند . روزهاي اول يكي از بزرگ ترين لذت هايم اين بود كه به سنجاب ها غذا بدهم اما ديگر فرصت اين كار را ندارم البته اگر وقت داشته باشم مي نشينم و آنها را تماشا مي كنم .
گفتم هوا سرد شده اما زندگي ادامه دارد ... مثل ايران نيست كه تا هوا تاريك مي شود همه به خانه شان باز گردند . خودمانيم ، اين آمريكايي ها خيلي پر رو هستند و اگر نيم ساعت هم وقت داشته باشند ورزش مي كنند . سرما و گرما هم براي شان مهم نيست ... همين طور ساعت ! لخت مي شوند و مي دوند ... زن ها با يك T و شلوار كوتاه ، و مردها با يك شلوار كوتاه ... همه هم در حال گوش دادن به موسيقي . سالن هاي ورزشي هم كه هميشه پر از آدم است . اما دريغ از يك ذره بوي عرق بدن ! فكر مي كردم اگر روزي به آمريكا بيايم حتما ورزش مي كنم اما مگر تنبلي مي گذارد ؟! مجتمعي كه ما در آن زندگي مي كنيم دو تا استخر دارد ... يكي سر پوشيده و ديگري سر باز ... همچنين جكوزي Jacuzzi و سونا ... از سوي ديگر يك سالن بدن سازي خوب هم داريم كه فقط يك بار پايم را آنجا گذاشته ام !
مجتمع ها دست كم استخر را دارند ولي گاهي سرويس هاي بيشتري هم به شما مي دهند مثل همان سالن بدن سازي كه قبلا گفتم و يا سالن كامپيوتر و يا آرشيو كوچكي از فيلم هاي روز و ... راستي قوانين استخر ها با ايران كاملا متفاوت است و اول از همه اين كه نجات غريق حرف اول را در استخر مي زند و هر زمان كه اراده كند مي تواند سوت بزند و از همه بخواهد استخر را ترك كنند . آنها وظيفه دارند روزي دويا سه بار آب استخر را از نظر بهداشتي بودن چك كنند . براي اين كار يك كيت كوچك دارند كه توسط آن از آب نمونه مي گيرند و آن را همانجا آزمايش مي كنند . همچنين اگر هوا باراني باشد و يا اگر حتا صداي يك آذرخش به گوش برسد آنها وظيفه دارند كه به مدت نيم ساعت تا چهل و پنج دقيقه همه را از درون آب به بيرون بخوانند و مگر كسي جرات سرپيچي دارد ؟! اگر كمي پافشاري كنيد او مي تواند به پليس زنگ بزند . شما در مدتي كه غريق نجات استخر را تعطيل كرده است مي توانيد به سالن باز گرديد و چيزي بنوشيد : قهوه ، چاي ، شير كاكائو ... همه وهمه رايگان ... البته رايگان هم كه نه ... شما پول همه چيز را با اجاره خانه تان و يا چارج ( شارژ ) خانه پرداخته ايد . غريق نجات حق ندارد حتا براي يك ثانيه از كنار استخر دور شود و اگر اين كار را بكند شما مي توانيد از او شكايت كنيد كه در اين صورت كم ترين مجازات او اخراج است ... استخر ها معمولا زياد شلوغ نيستند ... حداكثر بيست نفر ... ولي معمولا بين پنج تا ده نفر ... به ياد مي آورم در ايران با زير بيست نفر دراستخر را باز نمي كردند و مي گفتند به صرفه نيست ! تازه آن هم استخرهاي كوچك ايران !
دوست داشتم بيشتر در مورد ورزش بنويسم اما چون آدم ورزشكاري نيستم چيزي زيادي در مورد آن نمي دانم و دانسته هايم را آن چيزي كه ديده ام تشكيل مي دهد ... به همين دليل از چيزي كه از آن آگاهي دارم مي نويسم : سيگار !
شما براي خريد سيگار بايد دست كم هجده سال تمام داشته باشيد و براي خريد سيگار اگر كمي جوان به نظر برسيد كارت شناسايي تان را نگاه مي كنند . كسي هم اجازه ندارد براي افراد زير 18 سال سيگار بخرد يا به آنها سيگار بفروشد كه جرم به حساب مي آيد و گاهي مجازات زندان دارد . قابل توجه كيوسك داران ايران كه اكثر مشتري هاي آنها را افراد زير 18 سال تشكيل مي دهند ! در ضمن همانند ايران كسي نمي تواند بگويد سيگار را براي پدرم مي خواهم . راستش را بخواهيد كمتر دست بچه ها سيگار ديده ام ولي مي دانم خيلي از آنها سيگاري هستند و باز نمي دانم از كجا گير مي آورند . تنها چيزي كه به ذهنم مي رسد اين است كه بسياري از آنها در فروشگاه هاي بزرگ ، فروشنده هستند و شايد از همين طريق به سيگار دسترسي دارند . فكر مي كنم اگر اين قانون در ايران هم بود من در 14 سالگي سيگاري نمي شدم ! ولي مگر مي شد ؟ پس دولت جمهوري اسلامي چگونه درآمد كسب مي كرد آن هم در زماني كه قيمت يك بشكه نفت هفت دلار بود ؟
شما اگر بالاي 18 سال داريد آزاد هستيد كه سيگار بكشيد اما كجا ؟ شما در هيچ فضاي سر بسته ي عمومي اي اجازه ي سيگار كشيدن نداريد ... حتا گاهي به شما اجازه نمي دهند در آپارتمان خودتان هم سيگار بكشيد ( به ندرت ) ... فرض كنيد شما رييس يك كمپاني هستيد ، اگر كارمندي داريد كه سيگاري نيست نمي توانيد در محيط آنجا سيگار بكشيد در غير اين صورت او مي تواند از شما شكايت كند و خسارت بگيرد ( قابل توجه كارفرمايان ايراني ) . در بعضي از رستوران ها شما اجازه سيگار كشيدن داريد اما نه همه جا ... فقط كنار بار ... جايي كه مشروب سرو مي شود . يادش به خير كه در ايران به محض تمام كردن غذا سيگارمان را روشن مي كرديم و از گارسون زير سيگاري مي خواستيم !
مي خواهم كمي هم در باره ي الكل صحبت كنم . سن خريد نوشابه هاي الكلي 21 است . قوانين آن مشابه قوانين خريد و فروش سيگار است يعني كارت شناسايي شما را مطالبه مي كنند . در پاره اي از فروشگاه هاي بزرگ شما مي توانيد آبجو يا شراب بخريد ولي ليكور liquor را بايد از ليكور فروشي بخريد . در حقيقت دو نوع فروشگاه مخصوص مشروبات الكلي وجود دارد . دسته ي اول فقط آبجو و شراب مي فروشند كه در آنها شما معمولا مي توانيد ساندويچ يا غذاهاي آماده و ديگر نوشابه ها و بليت هاي بخت آزمايي وسيگار هم بخريد . دسته ي دوم ليكور فروشي ها هستند كه معمولا آبجو ندارند ولي ديگر نوشابه هاي الكلي از همه جاي دنيا در آنها موجود است ... حتا شراب شيراز كه البته محصول كاليفرنيا يا استراليا است !
نوشيدن الكل در اتومبيل ممنوع است حتا اگر شما راننده نباشيد ؛ پس بهتر است آن را هميشه در صندوق عقب بگذاريد . براي پليس آبجو با ويسكي يا ودكا تفاوت ندارد . طبق قانون شما حق نداريد در حالي كه الكل مصرف كرده ايد رانندگي كنيد ولي با توجه به وزن بدن و ميزان الكل موجود در خون شما گاهي مي توانيد كمي مست باشيد ... البته اگر يك ليوان آبجو شما را مست كند ! در حقيقت اگر لب شما به الكل خورده باشد و آزمايش آن را نشان بدهد شما مست به حساب مي آييد . دست كم در جمهوري اسلامي اين قدر سخت نمي گيرند ! و واي به روزي كه پليس شما را به جرم مستي دستگير كند ... چيزي نمي گويم تا بيشتر بترسيد و موقع مستي رانندگي نكنيد !
يك چيز بامزه هم الان يادم آمد : خانم جوان ايراني اي را مي شناسم كه تازگي ها به اينجا آمده است و احتمالا به زودي رواني مي شود . در واقع او دارد عقده اي مي شود كه چرا هيچ كس به او نگاه نمي كند يا به او متلك نمي گويد . راستش را بخواهيد آمريكايي ها به ويژه اگر ازدواج كرده باشند امكان ندارد چنين كاري را بكنند اما خارجي ها از قبيل Spanish ها و ايراني ها اين امر در ذات شان است . با اين حال جرات داريد مزاحم يك خانم شويد ... و واي به حال تان اگر او زير 18 باشد . خيلي مراقب باشيد زيرا دخترهاي 16 ساله به گونه اي آرايش مي كنند كه شما فكر مي كنيد دست كم 30 سال دارند .
خوشحالم كه دوباره دارم براي هوا مي نويسم زيرا وقتي براي هوا مي نويسي هيچ مسووليتي نداري و هر چه كه دلت خواست مي نويسي . كم كم داشتم به اين فكر مي افتادم كه شايد بشود با اين وبلاگ كمي آگاهي داد اما خوشبختانه همه ي مردم ايران چنان از هر چيزي آگاهي دارند كه دست رييس جمهوري محبوب شان را از پشت بسته اند . ايران كه بودم پشت دستم را داغ كرده بودم كه ديگر از اين غلط ها نكنم اما پايم كه به اينجا رسيد همه چيز را فراموش كردم و دوباره دچار خوش بيني شدم .
البته اگر من هم در ايران كه مهد دموكراسي است ، و مردم خودشان از حكومت خواسته اند كه جلوي آزادي هاي ايشان را بگيرد ، بودم اصلا به اين چيزها علاقه اي نشان نمي دادم و به من مربوط نبود كه در آمريكا هر روز دانشجويان را به خاطر ديدگاه هاي سياسي شان از دانشگاه اخراج مي كنند و روزنامه ها به دستور رييس جمهور و افرادي كه پشت سر او هستند يكي پس از ديگري بسته مي شوند ! اما خوشبختانه در ايران از اين خبرها نيست : از لحاظ اقتصادي رشد پايان ناپذيري داريم و تورم در فرهنگ اقتصاد كشور مفهومي ندارد ... پليس چنان در خدمت مردم است كه اگر تاكسي گير نياوري مي تواني سوار كول هر كدام از سردار ها كه بخواهي بشوي و رايگان به جايي كه مي خواهي بروي ... پزشكان و پرستاران چنان عاشق بيماران خود هستند كه همانند آمريكا بيماران خود را تحقير نمي كنند ... دانشمندان هر روز اكتشاف يا اختراع تازه اي را به مردم سراسر جهان عرضه مي كنند ... البته خودتان از وضع ايران خبر داريد و نيازي نيست من از رفاهي كه مردم ايران دارند سخن بگويم ... اما از شما گله دارم كه چرا به فكر مردم مستضعف غرب و به ويژه آمريكا نيستيد . چرا نمي خواهيد كاري بكنيد كه اين مردم فلك زده هم كمي پيشرفت كنند و به جاي سر هم كلاه گذاشتن در مسير نوسازي گام بردارند ... آخر چيزي از شما كم مي شود ؟! آخر چه مي شود كه مردم آمريكا هم مثل شما پارلمان داشته باشند و رييس جمهوري شان را خودشان انتخاب كنند ؟! اصلا چرا بايد شما رييس جمهوري اي به آن خوبي داشته باشيد كه من در اينجا به خودم ببالم يك ايراني هستم و آن وقت مردم آمريكا وقتي نام رييس جمهوري شان مي آيد – در كشور خودشان – از شرم سرخ شوند ؟! چرا هيچ كس نمي گويد كه زمامداران شما – بلا نسبت - دزد و عوام فريب هستند ولي فرد معلوم الحالي همچون دكتر نوري زاده – كه به سرويس هاي امنيتي سوريه و چين متصل است و خودش هم بارها به اين امر اعتراف كرده است – هر روز مي آيد و پشت سر سران حكومت آمريكا صفحه مي گذارد كه مثلا رييس جمهوري آمريكا فلان قدر پول را از صندوق دولت دزديده است و فلان اسقف گردن كلفت ، كه زمان دانشجويي روزهاي يك شنبه جلوي كليساي بزرگ واشينگتن گدايي مي كرد تا پولي براي يك گرم ماري جوانا به دست بياورد ، حالا كارش به جايي رسده است كه حتا رييس جمهوري را هم او تعيين مي كند !
ببخشيد ... مثل اين كه داشتم خواب مي ديدم . يعني در خواب ، خواب مي ديدم كه دارم خواب مي بينم كه خواب ديده ام كه ديوانه شده ام و دارم خواب مي بينم كه ايران پيشرفت كرده است !
به من نگوييد چرا حالا كه در ايران نيستي از اين حرف ها مي زني . اصلا فرض كنيد من آدم ترسويي هستم ... نه ، فرض هم نكنيد ... من آدم ترسويي هستم ... ولي اين دليل نمي شود حالا كه در جاي مثلا امن هستم حرفم را نزنم ... شما كه شير دل هستيد چرا چيزي نمي گوييد ؟! گفتن به درك ... چرا نمي خواهيد بدانيد ؟ چرا به جاي وقت تلف كردن در chat room ها يك كتاب نمي خوانيد . يعني نمي فهميد چرا بازار اين chat room ها اين اندازه گرم است ؟ نمي فهميد چرا تمام وبلاگ هاي سياسي فيلتر مي شوند اما شما اجازه دسترسي به سايت هاي غير اخلاقي را داريد ؟
چرا اينجا هستم ؟ چون فرار كردم ... هم از شما هم از حكومت ... با هم هيچ فرقي نداريد چون شما آن را مي سازيد . فرار كردم زيرا ديگر نمي خواستم با هوا حرف بزنم ... فرار كردم چون مي خواستم بيشتر بياموزم ... فرار كردم چون حتا نگذاشتند يكي از داستان هايم را هم منتشر كنم ... حتا نتوانستم آنها را با خودم بياورم ... فرار كردم چون خسته شده بودم كه هر روز با مردم دعوا كنم ... فرار كردم از همه چيز دانستن اين مردم ... فرار كردم چون واژه ي "نمي دانم" براي اين مردم همانند ركيك ترين ناسزا است ... فرار كردم چون ترجيح مي دادند برقصم تا كتاب بخوانم ... فرار كردم زيرا به انسانيت اعتقاد داشتم نه به خدا ... فرار كردم چون ترجيح مي دادم يك بي وطن باشم تا يك وطن فروش ... فرار كردم زيرا مي توانستم دور از وطنم زندگي كنم اما دور از باورهايم هرگز ... فرار كردم چون حتا لحظه ي آخر هم دست از مسخره بازي بر نداشتند و به شوخي اعلام كردند كه ممنوع الخروج هستم ... فقط براي شوخي ! آري من فرار كرده ام ... ايرادي دارد ؟!
روزي چهار ساعت كار را با دست كم ده ساعت كار سنگين بدني عوض كرده ام ... گاهي از شدت خستگي در حالي كه دارم براي اين وبلاگ كوفتي تايپ مي كنم با چشمان باز مي خوابم ... حتا سه سال است كه شطرنج بازي نكرده ام ... حتا سه سال است كه يك شب بدون انديشيدن به رفاه مادي اي كه در ايران داشتم نخوابيده ام ... حتا سه سال است كه از دوستان قديمي ام سراغي نمي گيرم ... سه سال است كه سرزنش مي شوم ما اينجا چه مي كنيم ... سه سال است كه به من مي گويند تو در غربت هستي ... كدام غربت ؟ من در اينجا غريبه ام اما غريب نيستم ... چون مي توانم بدون ترس حرفم را بزنم ... آيا در ايران مي توانستم ؟ براي من در اينجا غربت معنايي ندارد ... در ايران بيشتر غريب بودم تا اينجا ... در ايران نه تنها غريب ، كه عجيب و غريب بودم !
نگران فيلتر شدن يا بسته شدن اين وبلاگ نيستم كه در عرض ده دقيقه يكي ديگر خواهم داشت و تمام نوشته ها را از روي memory به وبلاگ جديد، كه نامي مشابه و يا متفاوت خواهد داشت ، منتقل خواهم كرد . زياد هم نگران نيستم زيرا خواننده اي ندارم كه آن را از دست بدهم !
مي خواهم دوباره براي هوا بنويسم ...
بگريز ، دوست من ، به تنهايي ات بگريز ! تو را از مگسان زهر آگين زخمگين مي بينم . بگريز بدانجا كه باد تند و خنك وزان است .
به تنهايي ات بگريز ! به خردان و بيچارگان بس نزديك زيسته اي . از كين پنهان شان بگريز ! آنان در برابر تو سراپا كين اند و بس .
بيش از اين براي راندن شان دست مياز ! آنان بسيار اند و سرنوشت تو مگس تاراندن نيست .
( نيچه ، چنين گفت زرتشت ، داريوش آشوري ، ص 64 )
پيش از شروع دوست دارم يك پرسش مطرح كنم : آيا ايرادي دارد يعني خلاف قوانين وبلاگ نويسي است كه من هر روز بنويسم ؟ آيا با اين كار خطوط قرمز انجمن جهاني وبلاگ نويسان را پشت سر مي گذارم ؟! همسرم اعتقاد دارد كه نبايد بيش از يك بار در هفته بنويسم ... مي گويد به زودي سوژه هايت تمام مي شود و دوباره مي خواهي غرغر كني كه حوصله ام سر رفت .
دروغ چرا ؟ اينجا خيلي حوصله ام سر مي رود زيرا نه كتابي براي خواندن دارم نه جايي براي رفتن ... تله ويزيون هم كه به ندرت چيز جالبي دارد و اگر هم داشته باشد من ديگر آن آدم قديم نيستم كه مدام پاي تله ويزيون بنشينم . ما نزديك به هشتاد كانال را مي گيريم كه چند تا از آنها به زبان Spanish است و بقيه هم چيز دندان گيري ندارند ... صد رحمت به سيماي جمهوري اسلامي ! شايد هم مشكل از من است كه نمي توانم با اين برنامه ها ارتباط برقرار كنم . خيلي از برنامه ها تكراري هستند به ويژه برنامه ي بچه ها . وسط فيلم ها به قدر آگهي پخش مي كنند كه انسان از هر چه فيلم است بيزار مي شود . ايران كه بودم مدام ايراد مي رفتم اين آگهي هاي مزخرف چيه كه اينها پخش مي كنند اما اينجا چاره اي جز تحمل ندارم زيرا آمريكا را همين تبليغات مي چرخاند ... نه فقط در عرصه ي اقتصاد ... در همه ي زمينه ها . شايد اغراق به نظر برسد اگر بگويم بعضي از آگهي ها نيم ساعت و يا بيشتر هستند . دارم از يك آگهي صحبت مي كنم نه از زمان كل آگهي ها . تصور كنيد كه يك توليد كننده ي ايراني ، مثلا مهرام ، آگهي اي داشته باشد كه زمان آن نيم ساعت است و يك نفر مدام با پتك به كله شما مي كوبد كه مهرام ... مهرام ... مهرام ... مهرام ... و چون احساس مي كند شما هنوز متقاعد نشده ايد كه مهرام از مهنام بهتر است مهنام را مسخره مي كند و دوباره پتك را بر مي دارد : مهرام ... مهرام ... مهرام . البته به اين سادگي هم نيست و تيم هاي مختلفي روي همين آگهي كار كرده اند . براي مثال اگر در ايران بخواهند يك مخلوط كن و آب ميوه گيري جديد را تبليغ كنند چند ثانيه آن را نشان مي دهند و در آخر مي گويند آب ميوه گيري - مخلوط كن قشنگ ... محصولي از دورغوز آباد الكتريك ! ولي اينجا تمام اجزاي آن را به معرض امتحان مي گذارند و كاملا به شما نشان مي دهند كه چه كارهايي مي توانيد با آن بكنيد ... چگونه آن را از طريق تلفن سفارش بدهيد كه پول كمتري بپردازيد ... اگر اين محصول را بخريد چه چيزي را رايگان به شما مي دهند ... و اگر صبر كنيد و آن را همين امروز نخريد چه فاجعه اي ممكن است براي شما پيش بيايد ! بي اغراق شما را درگير يك جنگ رواني مي كنند . تبليغ هاي كوتاه مدت هم كه البته جاي خود را دارند و نمي دانيد گاهي چقدر بامزه است كه ببينيد دو يا چند شركت داروسازي به جان هم افتاده اند و محصولات يكديگر را زير سوال مي برند در حالي كه اگر روي جعبه ي دارو را بخوانيد مي بينيد مواد تشكيل دهنده ي آن دارو در هر سه شركت يكسان است و مثلا داروي مورد نظر همان استامينوفن خودمان است كه با نام هاي تجارتي عرضه مي شود .
اوايل كه به آمريكا آمده بوديم فكر مي كردم تله ويزيون فيلم هاي پورنوگرافي نمايش مي دهد ولي به زودي فهميدم كه اصلا از اين خبرها نيست و تمام فيلم ها همانند جمهوري اسلامي سانسور مي شوند ، البته با توجه به معيار هاي خودشان . براي مثال من فيلم مزخرف American pie را در ايران ديده بودم ولي اينجا كه آن را ديدم خيلي تعجب كردم زيرا مانند آن بود كه بخواهيد آن را در سيماي جمهوري اسلامي ببينيد . شگفت آور هم نيست زيرا آمريكايي ها خودشان را مردمي پاي بند به اخلاقيات مي دانند و به تله ويزيون ها اجازه نمي دهند هر چيزي را به نمايش بگذارند . حتا ناسزاهايي را كه شما در نسخه اصلي فيلم مي شنويد در تله ويزيون بايد حذف شوند تا مبادا كودكان اين واژه هاي زشت را ياد بگيرند . در يك جمله بگويم : مثل ما ايراني ها از اين اداها بسيار دارند ! اما باز هم كاملا مانند ايراني ها بدشان نمي آيد كه گاهي فيلم هاي پورنو تماشا كنند ... در اينجا كافي است كه گوشي تلفن را بردارند و چيزي را كه مي خواهند تله ويزيون براي شان پخش كند سفارش دهند تا در زمان خاصي آن را از طريق تله ويزيون كابلي دريافت كنند .
راستي چقدر دلم براي عادل فردوسي پور و برنامه نود تنگ شده ... اما ... ديگر يادم رفته كه من طرفدار پرسپوليس بودم يا استقلال ... يعني از بس فوتبال نديده ام ديگر نسبت به آن احساس خاصي ندارم ... برنامه هاي ورزشي اينجا هم كه برايم جذاب نيست و بي تعارف از آنها سر در نمي آورم ... دلم براي مهران مديري تنگ نشده است چون تمام قسمت هاي مجموعه ي شب هاي برره را ديدم و در سه شب گذشته هم سه قسمت باغ مظفر را ! البته ديش ماهواره ايراني نداريم و بايد از اينترنت كمك بگيريم . او تنها هنرمند ايراني است كه احساس مي كنم عضوي از خانواده من است .
اگر ما در ايران شبكه خبر را داريم كه نمي دانم بيست و چهار ساعته شده است يا نه ؛ اينجا بيش از ده كانال مهم دنيا بيست و چهار ساعته اخبار پخش مي كنند و اتفاقا شبي نيست كه از ايران و رييس جمهوري محبوب ، مردمي و زيباي آن چيزي نگويند . اتفاقا چند شب پيش يكي از كانال ها – احتمالا Discovery - برنامه اي در مورد ايران پخش كرد به نام " ايران ، خطرناك ترين كشور " ؛ و هم زمان شهره آغداشلو مصاحبه اي داشت كه نتوانستم ببينم . ما ايراني ها ... ما ايراني ها ... يكي نيست بگه اگر مي ترسي بگويي آمريكا را دوست داري جلوي دوربين نيا كه مجبور شوي از ترس دروغ بگويي . يعني اين دوربين اين قدر مهمه ؟!
ببخشيد كه وارد سياست شدم ... اصلا مرگ بر صياصت ... من كه سوات اين هرف ها را ندارم ! تازه اگر سوات داشته باشم دور سرم هاله اي از نور ندارم ... به فرض كه هاله ي نور هم داشته باشم ... من كه وطن ندارم ... گيرم يك مثقال وطن هم داشته باشم ... تريبون سازمان ملل متحد را ندارم . دار و ندارم همين وبلاگ مسخره است كه آرزو مي كنم به زودي درش را گل بگيرند و خيالم را راحت كنند كه جايي براي حرف زدن نمانده است . به فرض هم كه حرف زدم ... چه اتفاقي مي افتد ... مثل حرف زدن براي هوا است ... همانند ادرار كردن در يك شلوار قهوه اي : خودت گرما را حس مي كني و لي هيچ كس آن را نمي بيند !
بهتر است برگردم سراغ تله ويزيون ... باورتان مي شود اگر بگويم يك كانال وجود دارد كه از صبح تا شب زايمان نشان مي دهد ؟ برنامه اي هم هست كه فقط دعواي زن وشوهر ها با هم ، كتك كاري شوهر با دوست پسر همسر ، و يا گيس و گيس كشي زن با دوست دختر شوهر را نشان مي دهد . در اين برنامه كه در استوديو برگزار مي شود و چندين بادي گارد مراقب همه چيز هستند متاسفانه مردها حق ندارند زن ها را كتك بزنند اما زن ها هركاري كه بخواهند مي كنند ! گاهي براي اين كه ديگري را كنف كنند لباس او را پاره مي كنند تا بدنش ديده شود كه البته بلافاصله سانسور مي شود و اگر شما دوست داريد بدانيد چه اتفاقي افتاده مي توانيد بعدا پول بدهيد و ويديوي آن را بخريد ! گاهي هم يكي از تماشا گران از مجري اجازه مي گيرد و لخت مي شود . اما گذشته از تمام اين حرف ها چيزي كه در اين برنامه جالب است محكوم كردن طرف گناهكار توسط تماشگران است كه مفهومي عميق دارد . زيرا آنها با اين كار خودشان را هم ، كه رفتاري مشابه دارند ، محكوم مي نمايند . برنامه مشابه ديگري هم وجود دارد كه كلاس آن خيلي بالا تر است و معمولا از كتك كاري خبري نيست : مجري برنامه مي كوشد زن و شوهر هايي را كه به هم خيانت كرده اند وادار به پذيرش خطا كند و دوباره آشتي بدهد ولي خود او نيز اقرار مي كند كه اين آشتي احمقانه است و بسيار پيش آمده است كه زوجي را براي بار چندم به آنجا آورده است و مردم شخص خيانت كار را تنبيه و شرمسار كرده اند . و يا گاهي مجري برنامه دختراني را به برنامه اش مي آورد كه دنبال پدر بچه شان مي گردند و موردي را كه هيچ گاه از ياد نمي برم دختر سياه پوست بسيار جواني بود كه براي بار سي و پنجم به برنامه آمده بود تا آخرين نفري را كه فكر مي كرد پدر بچه اش است راضي به پذيرش تست DNA كند . او خوشحال بود كه اين آخرين نفر صد در صد پدر بچه اش است زيرا مي گفت در آن ماهي كه آبستن شده با سي و پنج نفر هم بستر شده و اين فرد آخرين نفراست ... و نمي دانيد خودش و مردم چه كردند وقتي فهميدند بر اساس تست DNA آن مرد هم پدر بچه او نيست ... در حالي كه مردم او را فاحشه مي ناميدند او بيرون از استوديو موهايش را مي كند و سرش را به ديوار مي كوبيد ... و از همه جالب تر واكنش مجري برنامه ، كه مردي بسيار متشخص است ، بود كه با مهرباني بسيار او را آرام كرد . اي كاش ما هم مشابه اين برنامه را در ايران داشتيم ... دست كم از آن مسابقه هاي تلفني احمقانه كه بهتر است .
يكي از جاهايي كه در بدو ورودم به آمريكا من را جذب خودش كرد ELEVEN SEVEN بود .ELEVEN SEVEN ها را مي توان در گروه فروشگاه هاي زنجيره اي طبقه بندي كرد اما ... واقعا سخت است كه توضيح داد ELEVEN SEVEN چگونه جايي است و يا اصلا چه مي فروشد ! بار نخستي كه وارد اين فروشگاه شدم حتا وقت نكردم نگاه كنم چه جور جايي است ... همراهم به سرعت يك ليوان قهوه براي من خريد و گفت بريم . اما در همان مدت كوتاه توانستم يك چيز بامزه را بفهمم : در ELEVEN SEVEN مي توان قهوه هاي خوشمزه خريد و از آن بهتر اين كه مي تواني خودت طعم قهوه ات را تغيير بدهي .
براي مدت ها سراغ آن فروشگاه را مي گرفتم ولي همه من را به StarBucks ، كه معروف ترين فروشگاه قهوه است ، حواله مي دادند . تا اين كه يك روز كه طبق معمول گم شده بودم و نمي توانستم راهم را پيدا كنم به طور اتفاقي جلوي يك فروشگاه پارك كردم تا از يك نفر بپرسم كه من چگونه مي توانم به خانه بازگردم ! وقتي وارد فروشگاه شدم احساس كردم بوي آنجا آشنا است ... بله ، خودش بود . پيش از آن كه نشاني را بپرسم يك coffee خريدم و يك نقشه . راستش را بخواهيد تازه يك هفته بود كه به ايالت مريلند آمده بوديم و حتا نمي دانستم كه نقشه كجا را بايد بخرم زيرا ايالت ها آن قدر بزرگ هستند كه بايد براي مسير راه ها نقشه ي هر county را جدا گانه منتشر كنند . به هر حال با راهنمايي فروشنده يك نقشه خريدم و بيرون آمدم ولي پيش از آن نام فروشگاه را به خاطر سپردم ELEVEN SEVEN.

همسرم كه دارد يواشكي اين نوشته ها را مي خواند و نمي خواهد اقرار كند كه خودش هم از اين فروشگاه خوشش مي آيد ؛ الان از من پرسيد : آخه چي ELEVEN SEVEN براي تو جذاب است ؟! راستش را بخواهيد نخستين چيزي كه من را جذب كرد همان قهوه ي كذايي بود . من عاشق قهوه هستم اما هميشه قهوه ام را خالي و يا حداكثر با شير يا شير خشك خورده بودم اما اينجا ديدم كه براي تنوع ذايقه تيوب هاي كوچك شير را با طعم هاي مختلف در دسترس مشتري قرار داده اند تا طعم قهوه اش را عوض كند . اگر كسي بخواهد شير يا شير خشك هم هست به علاوه ي پودر هاي مختلف نظير : كاكائو ، وانيل و ... و البته شكر . مشتري مي تواند هر چند تا كه بخواهد از آن تيوب هاي شير را درون قهوه اش خالي كند ... مثلا همين كسي كه پشت سر من نشسته است و پنهاني نوشته هايم را مي خواند بيش از آن كه قهوه بخورد شير مي خورد . راستي بايد بگويم اين ها شير نيستند چيزي هستند شبيه خامه بسيار رقيق كه شيرين هم هستند . همچنين اگر شما قهوه دوست نداشته باشيد مي توانيد چاي بخريد ... با طعم هاي گوناگون . ليوان هاي قهوه گرماي قهوه را براي مدتي طولاني حفظ مي كنند و مخصوص راننده ها طراحي شده اند كه هنگام رانندگي قهوه نريزد . در ضمن اگر دوست داشته باشيد مي توانيد كاپوچينو يا شير كاكائو هم بخريد . همه ي نوشيدني هاي داغ يك قيمت دارند و شما بر اساس كوچكي و بزرگي ليوان پول مي پردازيد . راستي دستمال كاغذي مجاني هم مي توانيد برداريد و همچنين محافظي براي ليوان كه مبادا دست تان بسوزد – دروغ چرا ... معمولا خانم ها استفاده مي كنند در صورتي كه ليوان هرگز داغ نمي شود ... نمي دانم ... شايد مد است !
چيزي كه بعدها در ELEVEN SEVEN كشف كردم يخ در بهشت بود . با طعم هاي گوناگون ... و سپس بليت لاتاري كه بعدها درباره اش خواهم نوشت . شما اگر گرسنه باشيد مي توانيد hot dog يا جوجه سرخ شده يا انواع ساندويچ هاي آماده را در اين فروشگاه تهيه كنيد ... و يا حتا سوپ كه به شكل خشك فروخته مي شود و شما مي توانيد همان جا آب جوش روي آن بريزيد و سوپ در كمتر از يك دقيقه آماده است . شايد هم غذاي تان را با خود داريد ... اشكالي ندارد مي توانيد از مايكرو ويو براي گرم كردن آن استفاده كنيد و نيازي به اجازه گرفتن نيست . چيپس دوست داريد ؟ همه گونه سس و پنير مايع داغ در اختيار شما است . فقط كافي است كه پول چيپس را بدهيد . در باره نوشابه و آب حرفي نمي زنم كه طبيعي است همه گونه اش را